مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش
خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش
تن پاکش به پاکی دست برد از چشمه حیوان
خضر کی یابد آن دولت که ریزد آب بر دستش
ز شاخ سدره آمد نخل او برتر عجب دارم
که چون آسیب سنگ ناکسان نوشین رطب خستش
اگر صد نشتر محنت رسد بس باشد این مرهم
که سوی سینه ریشان التفات خاطری هستش
به کحل دولت گیتی سیه چشمی نکرد آری
سواد از سرمه «مازاغ » دارد نرگس مستش
گذشت از سی و چل بر ساحل بحر طلب عمرم
خوش آن کافتد چو او صیدی پس از پنجاه در شستش
بود وصاف او جامی دلش را برق غم بادا
اگر حرفی نه در وصف رخ او از زبان جستش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف معشوقی میپردازد که در زیبایی و کمال به اوج بینظیری رسیده است. او از صفات معشوق میگوید و مینویسد که چطور زیبایی و دلرباییاش همگان را مسحور کرده و در دلها جای میگیرد. شاعر به احساسات خود و دلتنگیاش از دوری معشوق اشاره کرده و میگوید اگرچه مشکلات و سختیها وجود دارد، دلخوشی به یاد او میتواند دردها را تسکین دهد. در نهایت، شاعر در مراتب عشق و زیبایی معشوق به تجربیات خود مینگرد و میگوید اگر ویژگیهایی ندارد، همین که عشق معشوق در دلش است برایش کافیست.
هوش مصنوعی: ماه من، چون سوار بر اسب آسمان شد، به زمین رسید. خوش به حال مسافری که دلش را به لجام عشق سپرده است.
هوش مصنوعی: تن پاک او از آب زلال چشمه حیوان به پاکی دست یافت و به این ترتیب، به خوشبختی و سعادت فزونی میرسد، همانطور که آب بر دستش ریخته میشود.
هوش مصنوعی: از درخت سدره، نخل او بلندتر است. جای تعجب دارد که چگونه با وجود سنگینی و آسیبهای ناشی از نادانی دیگران، هنوز دانههای شیرینش آسیب دیده است.
هوش مصنوعی: اگر صد زخم و درد به من برسد، همین که توجه و محبت تو به من باشد، برای تسکین آنها کافی است.
هوش مصنوعی: در دنیا، چشمان کسی که دارای قدرت و مقام است، بهندرت به دیگران توجهی میکند. نرگس مست، رنگی همچون سیاهی سرمه دارد که زیبایی و جذابیتی خاص به او میبخشد.
هوش مصنوعی: من از سی و چند سالگی در کنار دریاچه آرزوهایم گذر کردم. عمرم خوش به حال کسی است که همچون یک صیاد پس از پنجاه سال، موفق به یافتن چیزی باارزش میشود.
هوش مصنوعی: او همچون جامی است که دلش از غم میسوزد، اگر که سخنی در مورد زیباییاش به زبان نیاید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مسلمانان فغان از دست چشم کافر مستش
دل آزاد من چون دید سحری کرد و بربستش
خیالت چون نهم بر دل از آن بدعهد بیحاصل
دل من گر به خون دل بگرید جان آن هستش
سیاها، روی مظلومی که خواهد روی گلرنگش
[...]
خوش آن ساعت که آن ساقی نشاننم پیش خود مستش
نهد آن کاسه بر دست من و من بوسه بر دستش
فغان از زهر چشم او چه مرد افکن شرابست این
می تلخی چنین آنگاه ساقی نرگس مستش
دل از سرو بلند او بطوبی کی شود مایل
[...]
نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش
دل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش
به ناخن تازه دارم زخم تیرش را که میخواهم
در ایّام جدایی یادگاری باشد از شستش
پریشان کردن دل چون صبا آوارهام دارد
[...]
نمی آید برون از صفحه آشوب تا هستش
به مشق فتنه کرده کاتب ایام پابستش
برای قتلم انشا کرد خطی نرگس مستش
به خونم زد رقم تا با قلم شد آشنا دستش
چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش
بود میخانه زیر دست مژگان سیه مستش
چو آن کافر که اسلام آورد از بی نواییها
ره دین می رود زاهد، که دنیا نیست در دستش
گذر کرد از گلویم ناوکش چون قطرهٔ آبی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.