به کوی عزلتم ویرانه ای هست
ز نقد وقت درویشانه ای هست
به دستم تا ز هستی دست شویم
ز خم نیستی پیمانه ای هست
مکن دورم که دارد ذوق دیگر
به گرد شمع چون پروانه ای هست
چو بر دیوانگان می افکنی سنگ
نمی گویی مرا دیوانه ای هست
چه خوی است اینکه سوی آشنایان
نیاری روی تا بیگانه ای هست
اگر خانه نباشد خوب غم نیست
چو از خوبان تو را همخانه ای هست
مخور جامی فریب سبحه خوانان
که دامی هست هر جا دانه ای هست


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حالتهای درونی و عواطف خود میپردازد. او از ویرانهای در کوی عزلت صحبت میکند که نشانهای از حال و روز اوست. او به نظر میرسد که در جستجوی حقیقت و واقعیت وجود انسانی است و به شدت به ارتباط با معشوق و خوبان نیازمند است. ضمن بیان احساس تنهایی و عدم ارتباط با دیگران، بر این نکته تأکید میکند که نباید به ظاهر و فریبهای جویندگان دنیا اعتماد کرد، چرا که در هر گوشه از این جهان، دامهایی برای روح و روان انسان وجود دارد.
هوش مصنوعی: در گوشهٔ خلوت و عزلت من، ویرانهای وجود دارد که نشان از گذر زمان و زندگی ساده درویشی دارد.
هوش مصنوعی: به دنبال آن هستم که از دنیای مادی رها شوم و به مرتبهای بالاتر برسم. در این مسیر، وجودم به مانند جامی است که میتوانم از آن بهرهمند شوم و به مرزهای جدیدی برسم.
هوش مصنوعی: به خاطر داشته باش که فاصله نگرفتی، زیرا این دوری باعث میشود که ذوق و شوق من مانند پروانهای که دور شمع میچرخد، دچار تغییر شود.
هوش مصنوعی: وقتی بر دیوانگان سنگ پرتاب میکنی، نمیگویی که من هم دیوانهای هستم.
هوش مصنوعی: این رفتار ناپسند است که در حضور کسانی که با آنها آشنا هستی، رویت را برگردانی به خاطر اینکه بیگانهای در آنجا وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگر در خانهای نباشی، ناراحتی چندانی نیست؛ زیرا از میان نیکان، همراهی برای تو وجود دارد.
هوش مصنوعی: به دام فریب افرادی که فقط ظاهرساز هستند و به جایی بر نمیرسند، نیفت. هرجا که چیزی جذاب و فریبنده پیدا میشود، خطر دام وجود دارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تورا در کوی جانان خانهای هست
به هر کویی چو من دیوانهای هست
بزن چوبش که دزد است آن سر زلف
بهدست ار نیست چوبت شانهای هست
منور شد ز رویت دیدهٔ دل نیز
[...]
بکوی عاشقان بت خانه ای هست
در آنجا دلبر جانانه ای هست
نمی داند کسی او را، ولیکن
بهر مجلس ازو افسانه ای هست
بپیش شمع رویش خور فرو رفت
[...]
مرا در دل غم جانانهای هست
درون کعبهام بتخانهای هست
ز لب مهر خموشی بر ندارم
که در زنجیر من دیوانهای هست
خراباتم ز مسجد خوشتر آید
[...]
به عهدت جابهجا ویرانهای هست
غم آباد و مصیبتخانهای هست
بیا بلبل که مان نالیم با هم
مرا هم بیوفا جانانهای هست
توان یک شب شنیدن سرگذشتم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.