دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند
جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند
از کوی تو باز آمد و بر آتش دل سوخت
هر نامه صبری که ازین پیش دلم خواند
اندر دلم این بود که بگذشت همه عمر
وین دیده نثاری به ته پای تو افشاند
آب از جگرم خورد و برم نیز جگر داد
بالات نهالی که در آب و گل ما شاند
پرسند عزیزان و نخوانم بر خود، زانک
کس بر جگر سوخته مهمان نتوان ماند
آن یار به دل در شد و تن خدمت او کرد
بستند در دل، خرد و هوش برون ماند
کردیم بحل نرگس بازنده او را
خسرو همه هستی که به یک داد لبش خواند


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و دل خود میگوید که دلبستهی یاری شده است که عشقش جان و دلش را دربردیده است. او از سوختن دلش در آتش عشق سخن میگوید و به یاد آوردن روزهای گذشتهاش، حسرت عمر را بر دلش مینشاند. شاعر مینویسد که در کوی محبوبش میآید و در دلش یاد و خاطرهاش را زنده میکند، اما تصویر یار همچنان در دلش باقی مانده و او را در رنج میگذارد. عشق، او را عمیقاً تحت تأثیر قرار داده و درخت عشق در دلش رشد کرده؛ با این حال، او میداند که در این راه، دیگران نمیتوانند او را درک کنند و دردش را بفهمند. در نهایت، شاعر به خاطر یک نگاه محبوب، همهی هستیاش را به دست میآورد.
هوش مصنوعی: دل به سوی تو روانه شد، همان جایی که جان نیز ماند، ولی در مسیر عشق، جان هم خارج شد و تنها دل باقی ماند.
هوش مصنوعی: کسی که از سوی تو برگشته، دلش به آتش درد سوخته است. هر نامهای که قبلاً دلم آن را خوانده بود، حالا دیگر به من تسلی نمیدهد.
هوش مصنوعی: در دلم تصمیم داشتم که عمرم به پایان برسد و این چشمها آخرین نگاه را به پای تو بیاندازند.
هوش مصنوعی: آب به اندازهای از وجودم میکشد که برای من مانند جوانهای در دل زمین و آب و گل، جان تازهای میآورد.
هوش مصنوعی: عزیزان سؤال میکنند و من پاسخ نمیدهم، زیرا هیچکس نمیتواند در دل سوختهی من بهمدت طولانی بماند.
هوش مصنوعی: محبت و علاقهمندی به آن یار به دل راه پیدا کرد و در نتیجه، تمام حواس و عقل انسان در خدمت او قرار گرفت و از آن خارج شد.
هوش مصنوعی: ما نرگس را در آغوش کشیدیم و او را به عنوان پادشاه زندگی خود میشناسیم، زیرا فقط با یک لبخند از او، تمام هستیمان را به دست آوردهایم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر شاه جهان قصۀ من بنده بخواند
زین قصه همی حالت من بنده بداند
داند که میان دو سفر بندۀ درویش
بی یاوری شاه چه بیچاره بماند
زان همت چون دریا ، وز آن کف چون ابر
[...]
بر سبزه همی آب روان آب دواند
وز شاخ همی باد خزان برگ فشاند
این هیچ کس از آئینه چین نشناسد
وان هیچ کس از زر ورق باز نداند
همچون تن دل رفته ز تیمار جدائی
[...]
آن شاخ چه شاخ است به زلفین تو ماند
جز مجلس احرار جهان جای نداند
خواهد چو سر زلفک تو مشک فشاند
خواهد که مرا با تو به یک جای نشاند
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیلت بکند لیک خدایی بنداند
گامی دو چنان آید کو راست نهادست
[...]
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب میگذراند؟
وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر
باری نکشیدم که به هجران تو ماند
سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.