محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
»
حکایت شمارهٔ ۳۹
پیرزنی بود در نشابور در پهلوی خانقاه شیخ ما حجرۀ داشت و پیوسته هاون تهی کوفتی بیفایده تا درویشان را خاطر بشوریدی و درویشان با شیخ گله میکردند و شیخ هیچ نمیگفت. یک روز پیرزن غایب شد درویشان گفتند برویم و سر حجرهاش باز کنیم تا بدان مشغول گردد و ما را نرنجاند. شیخ هیچ نگفت، درویشان برفتند و سر حجرهاش بازگشادند. پیرزن بیامد و سر حجره باز دید، گفت دریغ مردی بدین بزرگی و عتابی بدین خردی!



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در نشابور، پیرزنی در کنار خانقاه شیخ زندگی میکرد که به طور مداوم هاون میکوفت و صدایش باعث آزردگی درویشان میشد. درویشان از شیخ شکایت میکردند، اما او هیچ واکنشی نشان نمیداد. روزی که پیرزن غایب شد، درویشان تصمیم گرفتند درب حجرهاش را باز کنند تا او مشغول شود و مزاحمتی ایجاد نکند. وقتی پیرزن بازگشت و درب حجره خود را گشوده دید، به بزرگی شیخ و خردی خود اعتراف کرد و از رفتار درویشان حیرتزده شد.
هوش مصنوعی: پیرزنی در نشابور زندگی میکرد که در کنار خانقاه شیخ ما، اتاقی داشت. او همیشه هاون را به شدت میکوبید و با این کارش دل درویشان را میآشفت. درویشان از این موضوع به شیخ شکایت میکردند، اما او هیچ دلیلی نمیآورد. یک روز پیرزن غایب شد و درویشان تصمیم گرفتند به سراغ اتاقش بروند و درش را باز کنند تا او دوباره مشغول شود و آزارشان ندهد. شیخ هم چیزی نگفت. وقتی درویشان به اتاق او رفتند و در را باز کردند، پیرزن برگشت و دید که درش باز است. او با تعجب گفت: "ای کاش مرد بزرگی با این بیاحترامی بود!"
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.