دلم از غمش چه گویم که ره نفس ندارد
غم او نمیگذارد که نفس نگه ندارد
چه ز مزرع امیدم دمد از جفای ترکی
که ز ابر التفاتش همه تیغ و تیر بارد
تن خویش تا سپردم به سگش ز غیرت آن
که خدنگ نیمهکش را نفسی نگاه دارد
ز نشستنش به مسجد به ره نیاز زاهد
شده یک جهت نمازی به دو قبل میگذارد
تو که داغ تیره روزی نشمردهای چه دانی
شب تار محتشم را که ستاره میشمارد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شدت از غم و رنجی که در دل دارد سخن میگوید و احساسات عمیقش را به تصویر میکشد. او از جفای معشوق و بیوفایی او میگوید که باعث شده امیدش از بین برود. شاعر به غیرت و احساساتش اشاره میکند و به قدم گذاشتن معشوق در مسجد، که به نوعی بیخیالی او از درد دیگران را نشان میدهد، انتقاد میکند. در نهایت، او به ناامیدی در شب تاریک زندگیاش اشاره میکند و میپرسد که چگونه کسی میتواند غم او را درک کند.
هوش مصنوعی: دلم از اندوه او چه بگوید، که هوای نفس را ندارم. غم او آنقدر سنگین است که نمیگذارد نفس بکشم.
هوش مصنوعی: از زمین امیدم، به خاطر بیتوجهی معشوقی با نام ترکی، بارانی از تیر و نیزه میبارد.
هوش مصنوعی: بدن خود را به سگش سپردم، ولی از غیرت احساس میکنم که حتی تیر نیمهکش هم لحظهای را بیتوجه نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: به خاطر تمایل او به نماز، زاهد نشسته در مسجد، به سادگی و بدون هیچ مشکلی از دو جهت قبل، عبور میکند.
هوش مصنوعی: تو که به مشکلات و سختیهای روزگار توجه نکردهای، چگونه میتوانی درک کنی که شب تاریک و غمانگیز چگونه به شمارش ستارهها میپردازد؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سر آن ندارد این دل که ز عشق سر ندارد
سر عشق می نگیرد به خودم نمی گذارد
چو تنوره ئیست ز آتش تن من ز گرمی دل
خنک آن تنی ست باری که دلی چنین ندارد
اگر از سر هوائی نفسی زنم به شادی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.