جز تحفه جان عاشق درویش ندارد
جانا بستان زو که از این بیش ندارد
بیگانه شدم از همه خویشان به غم عشق
عاشق بجز از یار کس و خویش ندارد
رو اندش دنیا ز دل خویش برون کن
هر کس که چنین کرد بد اندیش ندارد
در باغ جهان یک گل بی خار ندیدم
وان نوش که دیدهست که او نیش ندارد
هر تیر که آن ترک سوی شاهدی انداخت
او را سپری غیر جگر پیش ندارد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان درد و رنج عشق میپردازد و میگوید که عاشق تنها تحفهاش، عشق واقعی است. او به دلیل عشق از خانواده و دوستانش بیگانه شده و تنها به یار خود وابسته است. شاعر تأکید میکند که باید دنیا را از دل کنار گذاشت تا اندیشههای بد دور شوند. همچنین، در توصیف زندگی و عشق، او به نادر بودن زیباییهای حقیقی اشاره میکند و در نهایت به کنایه به تیراندازی عاشقانه میپردازد، که نشاندهندهٔ قدرت عشق و دلبستگی اوست.
هوش مصنوعی: عزیزم، تنها چیزی که عاشق درویش میتواند به تو هدیه دهد، جان اوست. از او بگیر چون بیشتر از این چیزی ندارد.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق، از همهی آشناها و خویشاوندانم جدا شدهام. عاشق به جز یار، هیچکس و هیچگونه خویشاوندی ندارد.
هوش مصنوعی: به دنیا و مسائلش بیتوجه باش و نگرانیهایت را از دل خود بیرون بران، زیرا هر کسی که این کار را انجام دهد، دیگر بداندیش نخواهد بود.
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچ گلی را بدون خار ندیدم و آن نوشیدنی که دیدهام، هیچ زخم و آسیبی ندارد.
هوش مصنوعی: هر بار که آن دختر زیبا نگاهمان میکند، انگار تمام دل مان را در برابرش از دست میدهیم و دیگر چیزی جز عشق و احساس باقی نمیماند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خرم تن آن کس که دل ریش ندارد
و اندیشهٔ یار ستماندیش ندارد
گویند رقیبان که ندارد سر تو یار
سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟
او را چه خبر از من و از حال دل من
[...]
دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد
جان طاقت هجرتو ازین بیش ندارد
از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم
دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد
مه پیش تو ازحسن زند لاف ولیکن
[...]
باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد
بیمار تو از جان رمقی بیش ندارد
از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بیدرد
مرهم چکند آنکه دل ریش ندارد؟
گر لطف تو ما را ننوازد چه توان کرد؟
[...]
با آنکه ز مستی خبر از خویش ندارد
سویم نظر از بیم بداندیش ندارد
تا دست تو را رحم نگیرد به شفاعت
لب تشنه شمشیر تو سر پیش ندارد
نام دگری تا به زبان نگذرد او را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.