چو چشم تو من فتنه جویی ندارم
چو زلف تو آشفته خویی ندارم
چنان کرد عشقت مرا پیش مردم
که جز اشک خود آب رویی ندارم
ز اشکم به هر سو روان گشته جویی
جز آن سرو قد جست و جویی ندارم
ز سودای زلف تو دیوانه گشتم
جز آن زلف پروای مویی ندارم
بکش شاهدی را به زخمی به تیغت
که من غیر از این آرزویی ندارم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و دلبستگی خود به محبوب اشاره میکند و بیان میکند که نظاره چشمان محبوب و زیبایی زلف او به شدت بر او تأثیر گذاشته است. او به شدت به احساسات خود دلبسته است، به طوری که دیگر هیچ چیز جز اشک و عشق به محبوب برایش مهم نیست. او از دیوانگی ناشی از عشق و آرزوی خود برای وصال محبوب سخن میگوید و نهایتاً، تنها خواستهاش این است که به محبوبش نشان دهد چقدر به او وابسته است.
هوش مصنوعی: چشمهای تو باعث نمیشود که من به دنبال دردسر بروم و به گونهای نیستم که به هم بریزم مثل زلفهای تو.
هوش مصنوعی: عشق تو به قدری مرا تحت تأثیر قرار داده است که اکنون فقط اشکهایم را دارم و هیچگونه آبرویی در مقابل دیگران ندارم.
هوش مصنوعی: از اشکهای من جوی آبی جاری شده، اما من تنها به دنبال آن سرو بلند قامت هستم و هیچ جست و جویی دیگر ندارم.
هوش مصنوعی: از عشق موهای تو دیوانه شدم و جز آن تار موی زیبا چیزی ندارم.
هوش مصنوعی: به کسی که دوستش دارم به دلخوشی و محبت، درد و رنجی را بکش که جز این، هیچ آرزویی در دل ندارم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من ار پیش یار آبرویی ندارم
ز خاک درش ره به سویی ندارم
به زندان دوری بسازم ضروری
چو از گلشن وصل بویی ندارم
ببخشای اگر پیش راهت نهم روی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.