گنجور

 
فردوسی

پس آگاهی آمد به روم و به هند

که شد روی ایران چو رومی پرند

زمین را به کردار تابنده ماه

به داد و به لشکر بیاراست شاه

کسی آن سپه را نداند شمار

به گیتی مگر نامور شهریار

همه با دل شاد و با ساز جنگ

همه گیتی افروز با نام و ننگ

دل شاه هر کشوری خیره گشت

ز نوشین‌روان رایشان تیره گشت

فرستاده آمد ز هند و ز چین

همه شاه را خواندند آفرین

ندیدند با خویشتن تاو او

سبک شد به دل باژ با ساو او

همه کهتری را بیاراستند

بسی بدره و برده‌ها خواستند

به زرین عمود و به زرین کلاه

فرستادگان برگرفتند راه

به درگاه شاه جهان آمدند

چه با ساو و باژ مهان آمدند

بهشتی بد آراسته بارگاه

ز بس برده و بدره و بارخواه

برین نیز بگذشت چندی سپهر

همی‌رفت با شاه ایران به مهر

خردمند کسری چنان کرد رای

کزان مرز لختی بجنبد ز جای

بگردد یکی گرد خرم جهان

گشاده کند رازهای نهان

بزد کوس وز جای لشکر براند

همی ماه و خورشید زو خیره ماند

ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر

کمرهای زرین و زرین سپر

تو گفتی بکان اندرون زر نماند

همان در خوشاب و گوهر نماند

تن آسان بسوی خراسان کشید

سپه را به آیین ساسان کشید

به هر بوم آباد کو بربگذشت

سراپرده و خیمه‌ها زد به دشت

چو برخاستی نالهٔ کرنای

منادیگری پیش کردی به پای

که ای زیردستان شاه جهان

که دارد گزندی ز ما در نهان

مخسبید ناایمن از شهریار

مدارید ز اندیشه دل نابکار

ازین گونه لشکر بگرگان کشید

همی تاج و تخت بزرگان کشید

چنان دان که کمی نباشد ز داد

هنر باید از شاه و رای و نژاد