بخش ۳۱ - نبرد سکندر با نرمپایان، کشتن اژدهای کوه، بانگ مرگ و رفتن به شهر زنان هروم
چو نزدیکی نرمپایان رسید
نگه کرد و مردم بیاندازه دید
نه اسپ و نه جوشن نه تیغ و نه گرز
ازان هر یکی چون یکی سرو برز
چو رعد خروشان برآمد غریو
برهنه سپاهی به کردار دیو
یکی سنگباران بکردند سخت
چو باد خزان برزند بر درخت
به تیر و به تیغ اندر آمد سپاه
تو گفتی که شد روز روشن سیاه
چو از نرمپایان فراوان بماند
سکندر برآسود و لشکر براند
بشد تازیان تا به شهری رسید
که آن را کران و میانه ندید
به آیین همه پیش باز آمدند
گشادهدل و بینیاز آمدند
ببردند هرگونه گستردنی
ز پوشیدنیها و از خوردنی
سکندر بپرسید و بنواختشان
براندازه بر پایگه ساختشان
کشیدند بر دشت پردهسرای
سپاهش نجست اندر آن شهر جای
سر اندر ستاره یکی کوه دید
تو گفتی که گردون بخواهد کشید
بران کوه مردم بدی اندکی
شب تیره زیشان نماندی یکی
بپرسید ازیشان سکندر که راه
کدامست و چون راند باید سپاه
همه یکسره خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین
به رفتن برین کوه بودی گذر
اگر برگذشتی برو راهبر
یکی اژدهایست زان روی کوه
که مرغ آید از رنج زهرش ستوه
نیارد گذشتن بروبر سپاه
همی دود زهرش برآید به ماه
همی آتش افروزد از کام اوی
دو گیسو بود پیل را دام اوی
همه شهر با او نداریم تاو
خورش بایدش هر شبی پنج گاو
بجوییم و بر کوه خارا بریم
پر اندیشه و پر مدارا بریم
بدان تا نیاید بدین روی کوه
نینجامد از ما گروها گروه
بفرمود سالار دیهیم جوی
که آن روز ندهند چیزی بدوی
چو گاه خورش درگذشت اژدها
بیامد چو آتش بران تند جا
سکندر بفرمود تا لشکرش
یکی تیرباران کنند ازبرش
بزد یک دم آن اژدهای پلید
تنی چند ازیشان به دم درکشید
بفرمود اسکندر فیلقوس
تبیره به زخم آوریدند و کوس
همان بیکران آتش افروختند
به هرجای مشعل همی سوختند
چو کوه از تبیره پرآواز گشت
بترسید ازان اژدها بازگشت
چو خورشید برزد سر از برج گاو
ز گلزاربرخاست بانگ چکاو
چو آن اژدها را خورش بود گاه
ز مردان لشکر گزین کرد شاه
درم داد سالار چندی ز گنج
بیاورد با خویشتن گاو پنج
بکشت و ز سرشان برآهخت پوست
بدان جادوی داده دل مرد دوست
بیاگند چرمش به زهر و به نفت
سوی اژدها روی بنهاد تفت
مران چرمها را پر از باد کرد
ز دادار نیکی دهش یاد کرد
بفرمود تا پوست برداشتند
همی دست بر دست بگذاشتند
چو نزدیکی اژدها رفت شاه
بسان یکی ابر دیدش سپاه
زبانش کبود و دو چشمش چو خون
همی آتش آمد ز کامش برون
چو گاو از سر کوه بنداختند
بران اژدها دل بپرداختند
فرو برد چون باد گاو اژدها
چو آمد ز چنگ دلیران رها
چو از گاو پیوندش آگنده شد
بر اندام زهرش پراگنده شد
همه رودگانیش سوراخ کرد
به مغز و به پی راه گستاخ کرد
همی زد سرش را بران کوه سنگ
چنین تا برآمد زمانی درنگ
سپاهی بروبر ببارید تیر
به پای آمد آن کوه نخچیرگیر
وزان جایگه تیز لشکر براند
تن اژدها را همانجا بماند
بیاورد لشکر به کوهی دگر
کزان خیره شد مرد پرخاشخر
بلندیش بینا همی دیر دید
سر کوه چون تیغ و شمشیر دید
یکی تخت زرین بران تیغ کوه
ز انبوه یکسو و دور از گروه
یکی مرده مرد اندران تختبر
همانا که بودش پس از مرگ فر
ز دیبا کشیده برو چادری
ز هر گوهری بر سرش افسری
همه گرد بر گرد او سیم و زر
کسی را نبودی بروبر گذر
هرآنکس که رفتی بران کوهسار
که از مرده چیزی کند خواستار
بران کوه از بیم لرزان شدی
به مردی و بر جای ریزان شدی
سکندر برآمد بران کوهسر
نظاره بران مرد با سیم و زر
یکی بانگ بشنید کای شهریار
بسی بردی اندر جهان روزگار
بسی تخت شاهان بپرداختی
سرت را به گردون برافراختی
بسی دشمن و دوست کردی تباه
ز گیتی کنون بازگشتست گاه
رخ شاه ز آواز شد چون چراغ
ازان کوه برگشت دل پر ز داغ
همی رفت با نامداران روم
بدان شارستان شد که خوانی هروم
که آن شهر یکسر زنان داشتند
کسی را دران شهر نگذاشتند
سوی راست پستان چو آن زنان
بسان یکی نار بر پرنیان
سوی چپ به کردار جوینده مرد
که جوشن بپوشد به روز نبرد
چو آمد به نزدیک شهر هروم
سرافراز با نامداران روم
یکی نامه بنوشت با رسم و داد
چنانچون بود مرد فرخنژاد
به عنوان بر از شاه ایران و روم
سوی آنک دارند مرز هروم
سر نامه از کردگار سپهر
کزویست بخشایش و داد و مهر
هرانکس که دارد روانش خرد
جهان را به عمری همی بسپرد
شنید آنک ما در جهان کردهایم
سر مهتری بر کجا بردهایم
کسی کو ز فرمان ما سر بتافت
نهالی به جز خاک تیره نیافت
نخواهم که جایی بود در جهان
که دیدار آن باشد از من نهان
گر آیم مرا با شما نیست رزم
به دل آشتی دارم و رای بزم
اگر هیچ دارید دانندهای
خردمند و بیدار خوانندهای
چو برخواند این نامهٔ پندمند
برآنکس که هست از شما ارجمند
ببندید پیش آمدن را میان
کزین آمدن کس ندارد زیان
بفرمود تا فیلسوفی ز روم
برد نامه نزدیک شهر هروم
بسی نیز شیرین سخنها بگفت
فرستاده خود با خرد بود جفت
چو دانا به نزدیک ایشان رسید
همه شهر زن دید و مردی ندید
همه لشکر از شهر بیرون شدند
به دیدار رومی به هامون شدند
بران نامهبر شد جهان انجمن
ازیشان هرانکس که بد رای زن
چو این نامه برخواند دانای شهر
ز رای دل شاه برداشت بهر
نشستند و پاسخ نوشتند باز
که دایم بزی شاه گردن فراز
فرستاده را پیش بنشاندیم
یکایک همه نامه برخواندیم
نخستین که گفتی ز شاهان سخن
ز پیروزی و رزمهای کهن
اگر لشکر آری به شهر هروم
نبینی ز نعل و پی اسپ بوم
بیاندازه در شهر ما برزنست
بهر برزنی بر هزاران زنست
همه شب به خفتان جنگ اندریم
ز بهر فزونی به تنگ اندریم
ز چندین یکی را نبودست شوی
که دوشیزگانیم و پوشیدهروی
ز هر سو که آیی برین بوم و بر
بجز ژرف دریا نبینی گذر
ز ما هر زنی کو گراید بشوی
ازان پس کس او را نهبینیم روی
بباید گذشتن به دریای ژرف
اگر خوش و گر نیز باریده برف
اگر دختر آیدش چون کردشوی
زنآسا و جویندهٔ رنگ و بوی
هم آن خانه جاوید جای وی است
بلند آسمانش هوای وی است
وگر مردوش باشد و سرفراز
بسوی هرومش فرستند باز
وگر زو پسر زاید آنجا که هست
بباشد نباشد بر ماش دست
ز ما هرک او روزگار نبرد
از اسپ اندر آرد یکی شیرمرد
یکی تاج زرینش بر سر نهیم
همان تخت او بر دو پیکر نهیم
همانا ز ما زن بود سیهزار
که با تاج زرند و با گوشوار
که مردی ز گردنکشان روز جنگ
به چنگال او خاک شد بیدرنگ
تو مردی بزرگی و نامت بلند
در نام بر خویشتن در مبند
که گویند با زن برآویختنی
ز آویختن نیز بگریختی
یکی ننگ باشد ترا زین سخن
که تا هست گیتی نگردد کهن
چه خواهی که با نامداران روم
بیایی بگردی به مرز هروم
چو با راستی باشی و مردمی
نبینی جز از خوبی و خرمی
به پیش تو آریم چندان سپاه
که تیره شود بر تو خورشید و ماه
چو آن پاسخ نامه شد اسپری
زنی بود گویا به پیغمبری
ابا تاج و با جامهٔ شاهوار
همی رفت با خوبرخ ده سوار
چو آمد خرامان به نزدیک شاه
پذیره فرستاد چندی به راه
زن نامبردار نامه بداد
پیام دلیران همه کرد یاد
سکندر چو آن پاسخ نامه دید
خردمند و بینادلی برگزید
بدیشان پیامی فرستاد و گفت
که با مغز مردم خرد باد جفت
به گرد جهان شهریاری نماند
همان بر زمین نامداری نماند
که نه سربسر پیش من کهترند
وگرچه بلندند و نیکاخترند
مرا گرد کافور و خاک سیاه
همانست و هم بزم و هم رزمگاه
نه من جنگ را آمدم تازیان
به پیلان و کوس و تبیره زنان
سپاهی برین سان که هامون و کوه
همی گردد از سم اسپان ستوه
مرا رای دیدار شهر شماست
گر آیید نزدیک ما هم رواست
چو دیدار باشد برانم سپاه
نباشم فراوان بدین جایگاه
ببینیم تا چیستتان رای و فر
سواری و زیبایی و پای و پر
ز کار زهشتان بپرسم نهان
که بیمرد زن چون بود در جهان
اگر مرگ باشد فزونی ز کیست
به بینم که فرجام این کار چیست
فرستاده آمد سخنها بگفت
همه راز بیرون کشید از نهفت
بزرگان یکی انجمن ساختند
ز گفتار دل را بپرداختند
که ما برگزیدیم زن دو هزار
سخنگوی و داننده و هوشیار
ابا هر صدی بسته ده تاج زر
بدو در نشانده فراوان گهر
چو گرد آید آن تاج باشد دویست
که هر یک جز اندر خور شاه نیست
یکایک بسختیم و کردیم تل
اباگوهران هر یکی سی رطل
چو دانیم کامد به نزدیک شاه
یکایک پذیره شویمش به راه
چو آمد به نزدیک ما آگهی
ز دانایی شاه وز فرهی
فرستاده برگشت و پاسخ بگفت
سخنها همه با خرد بود جفت
سکندر ز منزل سپه برگرفت
ز کار زنان مانده اندر شگفت
دو منزل بیامد یکی باد خاست
وزو برف با کوه و درگشت راست
تبه شد بسی مردم پایکار
ز سرما و برف اندر آن روزگار
برآمد یکی ابر و دودی سیاه
بر آتش همی رفت گفتی سپاه
زره کتف آزادگان را بسوخت
ز نعل سواران زمین برفروخت
بدین هم نشان تا به شهری رسید
که مردم بسان شب تیره دید
فروهشته لفچ و برآورده کفچ
به کردار قیر و شبه کفچ و لفچ
همه دیدههاشان به کردار خون
همی از دهان آتش آمد برون
بسی پیل بردند پیشش به راه
همان هدیه مردمان سیاه
بگفتند کین برف و باد دمان
ز ما بود کامد شما را زیان
که هرگز بدین شهر نگذشت کس
ترا و سپاه تو دیدیم و بس
ببود اندر آن شهر یک ماه شاه
چو آسوده گشتند شاه و سپاه
ازآنجا بیامد دمان و دنان
دلآراسته سوی شهر زنان
ز دریا گذر کرد زن دو هزار
همه پاک با افسر و گوشوار
یکی بیشه بد پر ز آب و درخت
همه جای روشندل و نیکبخت
خورش گرد کردند بر مرغزار
ز گستردنیها به رنگ و نگار
چو آمد سکندر به شهر هروم
زنان پیش رفتند ز آباد بوم
ببردند پس تاجها پیش اوی
همان جامه و گوهر و رنگ و بوی
سکندر بپذرفت و بنواختشان
بران خرمی جایگه ساختشان
چو شب روز شد اندرآمد به شهر
به دیدار برداشت زان شهر بهر
کم و بیش ایشان همی بازجست
همی بود تا رازها شد درست


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
اسکندر
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، اسکندر به نبرد با نرمپایان میپردازد و پس از رویارویی با اژدهایی خطرناک، به پیروزی میرسد. لشکر او به شهری میرسند که تنها زنان در آن سکونت دارند. اسکندر از آنها درخواست میکند تا با آرامش و صلح پیش بروند و به رفتار مردان و فرهنگ آنها میپردازد. زنان در پاسخ نشان میدهند که از مردان دورند و تنها توانایی باروری دارند و شرایط خاصی برای ازدواج قرار میدهند. در نهایت، پس از مدتی درنگ و تعامل با زنان، سکندر در تلاش است تا با مخارج محبت و دیانت به نزد آنها برگردد و به زندگی مسالمتآمیز بپردازد.
هوش مصنوعی: اسکندر وقتی به نزدیکی موجودات نرمپا (مانند مارها یا اژدهاها) رسید، نگاه کرد و جمعیت زیادی را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: نه اسبی وجود دارد و نه زره، نه شمشیری و نه گرزی؛ از هیچکدام از اینها، هیچ یک نمیتوانند به اندازهٔ معصومیت و زیبایی یک جوان قد بلند (سرو) ارزشمند باشند.
هوش مصنوعی: همچون صدای رعد و برق، فریاد بلندی به گوش رسید و سپاهیانی برهنه و بدون زره مانند دیوها ظاهر شدند.
هوش مصنوعی: در این بیت، سپاهیان مانند طوفانی شدید به سمت دشمن حمله کردند و سنگها را به شدت به سوی آنها پرتاب کردند، همانطور که در روزهای پاییزی باد بر درختان سنگینی میکند و آنها را به لرزه درمیآورد.
هوش مصنوعی: سربازان به نبرد با تیر و شمشیر حمله کردند؛ طوری که گویی روز روشن را به تاریکی تبدیل کردهاند.
هوش مصنوعی: وقتی که از دست نرمپایان (موجودات خیالی یا اژدهاها) به تعداد زیاد رهایی یافت، سکندر آرامش پیدا کرد و لشکریانش را به حرکت درآورد.
هوش مصنوعی: سکندر و لشکرش به شهری رسیدند که نه حاشیهای داشت و نه مرکز مشخصی، بهطوریکه گویا هیچ مرزی برای آن شهر وجود نداشت.
هوش مصنوعی: همه طبق آیین و رسم به کنگره آمدند، با دلهای باز و بینیاز از هر مشکل و نیازی.
هوش مصنوعی: همه نوع وسیله و مایحتاج زندگی، از لباس و خوراک را برداشتند و با خود بردند.
هوش مصنوعی: اسکندر از آنها سوال کرد و با مهربانی پاسخشان را گرفت و بر اساس توانایی و وضعیتشان برای آنها مقام و جایگاهی تعیین کرد.
هوش مصنوعی: سربازان سکندر در دشت، پردهای برای پوشاندن و آمادهسازی سپاهشان برپا کردند و در آن شهر، جایی نیافتند.
هوش مصنوعی: سکندر (به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی) در بالای کوه، در میان ستارگان، تصویری را مشاهده کرد که به نظر میرسید گویی آسمان در حال خم شدن است.
هوش مصنوعی: بر روی آن کوه، تعدادی انسان بدکار وجود داشت که در شب تاریکی، از آنها اثری نمانده بود.
هوش مصنوعی: اسکندر از آن مردم پرسید که راه کدام طرف است و سپاه باید چگونه حرکت کند.
هوش مصنوعی: همه به طور یکسان ستایش کردند و گفتند که ای پادشاه نامدار و بزرگ زمین.
هوش مصنوعی: اگر بر روی این کوه رفتی و گذر کردی، وقتی که برمیگردی، راه خود را راستی و درست بپیمای.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به یک اژدهاست که در بالای کوه قرار دارد و به خاطر آتش و زهرش، پرندهای را به درد و رنج میاندازد.
هوش مصنوعی: اژدها اجازه نمیدهد سپاه از مقابلهاش عبور کند و دود زهر او به اندازهای زیاد است که به آسمان میرود.
هوش مصنوعی: آتش از دهان او بیرون میآید و مایهٔ خطر است، زیرا دو گیسوی او مانند دامی برای پیل (فیل) است.
هوش مصنوعی: ما در این شهر هیچ چیز خوبی نداریم؛ او نیاز دارد هر شب پنج گاو برای خوراکش.
هوش مصنوعی: باید به کوه خارا برویم و در آنجا به جستجو بپردازیم، با دقت و تفکر حرکت کنیم و سعی کنیم با احتیاط پیش برویم.
تا به این سوی کوه نیاید و کار ما را گروها گروه به پایان نرساند ( همه ما را نابود نکند ) .
سالار تاجدار فرمود که آن روز چیزی به او ندهند .
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید در حال غروب بود، اژدها به سرعت مانند آتش وارد میدان نبرد شد.
هوش مصنوعی: اسکندر دستور داد که سپاهش به سوی آن اژدها تیراندازی کنند.
هوش مصنوعی: اژدهای زشت و بدخلق در یک لحظه، چند نفر از سپاهیان را با دم خود به داخل خود کشید و نابود کرد.
هوش مصنوعی: اسکندر فرمان داد تا فیلقوس، یکی از سردارانش، را با زخمهایی که بر تنش وارد کرده بودند، به نزد او بیاورند و در این حال طبل جنگ را نواختند.
هوش مصنوعی: آتش بیپایانی را روشن کردند و در هر نقطه، مشعلها میسوختند.
هوش مصنوعی: وقتی که کوه به خاطر زنجرههای تند صدا بلند شد، از ترس آن اژدها برگشت.
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید از سمت برج جاذبه و زایش (برج گاو) طلوع کرد، صدای چکاوک از گلزار بلند شد.
هوش مصنوعی: هنگامی که آن اژدها خوراک خود را میخورد، شاه (اسکندر) از میان لشکریان، مردان شجاع را انتخاب کرد.
هوش مصنوعی: سالار (سردسته) چندین سال از گنج (خزانه) را به دیگران بخشید و با خود پنج گاو آورد.
هوش مصنوعی: او اژدها را کشت و پوست آن را از سرش جدا کرد، زیرا بر اساس جادوئی که به او داده شده بود، دل مرد دوست را به دست آورد.
هوش مصنوعی: اسکندر، پوست اژدها را با زهر و نفت آغشته کرد و به سمت او انداخت تا به این ترتیب به آن حمله کند.
هوش مصنوعی: او چرمها را پر از باد کرد و به یاد بخشش نیکوکار، خدای نیکی را ستایش کرد.
هوش مصنوعی: اسکندر دستور داد تا پوستها را برداشتند و همه روی هم گذاشتند.
هوش مصنوعی: زمانی که شاه (اسکندر) به اژدها نزدیک شد، مثل اینکه سپاهی را مشاهده کرد که شبیه به یک ابر بود.
هوش مصنوعی: گونه زبان اژدها به رنگ کبود و دو چشمانش مانند خون است؛ در حالی که آتش از دهانش بیرون میآید.
هوش مصنوعی: وقتی که گاو را از بالای کوه به سمت اژدها پرتاب کردند، دل اژدها ترسید و به هم ریخت.
هوش مصنوعی: اژدها، گاو را به سرعت و مانند باد بلعید، اما هنگامی که از چنگ نیروهای دلیر آزاد شد، به سمت دیگری رفت.
هوش مصنوعی: زمانی که از بدن گاو زهرش به او وصل شد، زهرش به تمامی اندامهای او پخش شده و در آنها نفوذ کرد.
هوش مصنوعی: زهر او (گاو) همه موجودات زنده را نابود کرد و به اندیشه و تفکر (مغز) آنها آسیب رساند و همچنین در مسیر (پی) آنها تند و جسور شدند.
هوش مصنوعی: او (اسکندر) سرش را به شدت به کوه سنگی میکوبید و این کار را ادامه میداد تا اینکه مدتی در این حال توقف کرد.
هوش مصنوعی: سپاهیان تیرهایی به سوی سینه کوه فرستادند و آن کوه را شکارگاه خود قرار دادند.
هوش مصنوعی: از آن مکان، لشکر به سرعت اژدها را به عقب راند و تن اژدها همانجا باقی ماند.
هوش مصنوعی: به کوهی دیگر لشکر آورد که مرد شجاع و جنگجو از آنجا به تماشای حیرتانگیز (خیرهکننده) ایستاده بود.
هوش مصنوعی: اسکندر به بلندی کوه نگاه میکند و متوجه میشود که شکل آن شبیه تیغ و شمشیر است، و این دیدگاه او را به یاد قدرت و تهدید میاندازد.
هوش مصنوعی: تختی زرین بر بالای تیغ کوه قرار دارد که از جمعیت و مردم دور و جداست.
هوش مصنوعی: مردی که بر آن تخت زرین دراز کشیده، همان کسی است که بعد از مرگ، نیکویی و عظمتش به یاد میآید.
هوش مصنوعی: او چادری از پارچهٔ نازک و گرانبها به تن کرده و بر سرش نیز تاجی از انواع جواهرات قرار دارد.
هوش مصنوعی: همه دور او را با نقره و طلا احاطه کرده بودند و کسی جرات نزدیک شدن به او را نداشت.
هوش مصنوعی: هر کسی که بر آن کوهساری که از آن مردهای چیزی بخواهد، خواهد رفت.
هوش مصنوعی: پس از مشاهدهٔ خطر از کوه، تو از ترس به لرزه افتادی و به خاطر مردی، در همانجا به زمین افتادی.
هوش مصنوعی: اسکندر بر فراز آن کوه، به تماشای مردی که زره و زیورآلاتی از طلا و نقره بر تن داشت، ایستاده است.
هوش مصنوعی: سکندر صدایی شنید که به او میگوید، ای شهریار، تو در جهان در طول روزگار کارهای بزرگی انجام دادهای.
هوش مصنوعی: بسیاری از تختهای شاهان را بهدست آوردی و سر خود را به آسمان بلند کردی.
هوش مصنوعی: بسیاری از دشمنان و دوستان را نابود کردی، اکنون زمان بازگشت به دنیا فرارسیده است.
هوش مصنوعی: چهرهٔ شاه (اسکندر) به خاطر شنیدن صدا و خبر، مانند چراغی روشن شد و از آن کوه بازگشت، در حالی که دلش از غم و درد پر بود.
هوش مصنوعی: اسکندر به همراه مردان برجسته روم به سوی شهری به نام هروم میرفت که در آنجا مهمانی ترتیب داده بودند.
هوش مصنوعی: در آن شهر فقط زنان زندگی میکردند و اجازه ندادند که کسی به آنجا وارد شود.
هوش مصنوعی: سوی راست، پستان یکی از زنان مانند میوهای سرخ و زیبا بر پارچهای نرم و لطیف ظاهر میشد.
هوش مصنوعی: به سمت چپ، به مانند یک جنگجو، مردی دیده میشود که در روز نبرد زره بدنش را به تن کرده است.
هوش مصنوعی: پس از اینکه اسکندر به شهر هروم نزدیک شد، با افتخار و بزرگان رومی که در آنجا بودند، برخورد کرد.
هوش مصنوعی: مردی که خوشبخت و نیکنژاد بود، نامهای نوشت و آن را به صورت رسمی و با احترام آماده کرد.
هوش مصنوعی: به نام شاه ایران و روم، به سمت آنجا که مرز هروم واقع است، میرود.
هوش مصنوعی: سرنامه، یعنی مقدمه یا اصل نوشته، از طرف خداوند آسمان است که او منبع بخشش، عدالت و محبت است.
هوش مصنوعی: هر کسی که عقل و دانش دارد، میتواند جهان را به خوبی مدیریت کند و در طول عمرش به سرپرستی آن بپردازد.
هوش مصنوعی: اسکندر متوجه میشود که در دنیا چه کارهایی انجام دادهایم و برتری و مقام بالایی که در این میان به دست آوردهایم، به کجا منتقل شده است.
هوش مصنوعی: کسی که از فرمان ما سرپیچی کند، هیچ چیز جز خاک تیره (مرگ) نصیبش نخواهد شد.
هوش مصنوعی: نمیخواهم که در هیچ کجای دنیا جایی باشد که من نتوانم به آنجا بروم و دیدارش را ببینم.
هوش مصنوعی: اگر به نزد شما بیایم، میان ما نزاعی نیست و در دل من تمایل به دوستی و گردهمایی وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگر برای شما هیچ چیز دیگری ارزشمند نیست، حداقل یک دانا و خردمند بیدار دارید که به سخنانتان گوش میدهد.
هوش مصنوعی: وقتی این نامهٔ پر از اندرز را برای کسی بخوانند که از شما باارزشتر و گرامیتر است، بسیار اهمیت دارد.
هوش مصنوعی: اگر پیش آمدن کسی را ببندید و اجازه ندهید که نزدیک شود، از این بابت هیچ زیانی به شما نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: اسکندر دستور داد تا یک فیلسوف از روم را با نامهای به نزد شهر هروم بفرستند.
هوش مصنوعی: فرستاده اسکندر با سخنان شیرین و دلنشین صحبت کرد و از نظر عقل و خرد با او همتراز بود.
هوش مصنوعی: هنگامی که دانا (اسکندر) به نزد آنها رسید، فقط زنان شهر را دید و هیچ مردی را ندید.
هوش مصنوعی: تمامی سپاهیان از شهر خارج شدند تا رومی را ببینند و به منطقهی هامون رفتند.
هوش مصنوعی: همه مردم جمع شدند و در آنجا به خواندن نامهای پرداختند که به همگی آنها اطلاع داده میشد، و هر کسی که نظرش به خاطر زن بود، حضور داشت.
هوش مصنوعی: زمانی که دانای شهر (وزیر یا خردمندی که به شاه مشاوره میدهد) این نامه را خواند، از روی اندیشه و احساس قلبی شاه، فهمید که چه تصمیمی باید بگیرد.
هوش مصنوعی: پس از خواندن نامه، تصمیم گرفتند که به شاه سرزمین بهی، پاسخ بنویسند و بر او تاکید کردند که همواره آمادهی خدمت و یاری به شاه بزرگ و برجسته هستند.
هوش مصنوعی: فرستاده را جلو نشاندیم و نامهها را یکییکی خواندیم.
هوش مصنوعی: ابتدا که تو از شاهان و پیروزیها و نبردهای گذشته سخن گفتی،
هوش مصنوعی: اگر لشکر به شهر هروم (شهر زنان) بیاوری، آثار و نشانههای جنگ و حرکتاسبها را نخواهی دید، یعنی در آنجا خبری از جنگ و کشتار نیست.
هوش مصنوعی: در شهر ما به حدی زن وجود دارد که برای هر کوچه، هزار زن هست.
هوش مصنوعی: تمام شب را در حال آمادهباش و جنگ هستیم تا به خاطر افزایش تعداد دشمنان، خودمان را در تنگنا قرار دهیم.
هوش مصنوعی: از بین چندین نفر، باید یکی را بزنیم، زیرا ما دختران هستیم و پوشیدهرو هستیم.
هوش مصنوعی: در هر جایی که بروی در این سرزمین، جز دریاهای عمیق، هیچ گذرگاهی نخواهی دید.
هوش مصنوعی: هر زنی که پس از میانمدت به شوهرش گرایش پیدا کند، دیگر کسی او را نخواهد دید.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به مقصد عالی و مهم، باید از سختیها و مشکلات بزرگ گذشت، حتی اگر این راه دشوار و پر خطر باشد.
هوش مصنوعی: اگر دختری به زیبایی و دلربایی همسرش، با ناز و ادا به او نزدیک شود و جستجوگر زیبایی و عطر باشد.
هوش مصنوعی: خانهٔ جاویدان او در آسمان است و هوای آنجا برای او مناسب و بلندمرتبه است.
هوش مصنوعی: اگر او مرد شایسته و سرفراز باشد، به سوی هروم (شهر زنان) او را دوباره میفرستند.
هوش مصنوعی: اگر او (اسکندر) پسری در آنجا به دنیا بیاورد، هیچکس نمیتواند به ما (شهروندان) آسیب بزند.
هوش مصنوعی: هر کسی که در زمان جنگ از ما به میدان بیفتد، مثل یک شیرمرد از اسب پایین خواهد آمد و در نبرد شرکت خواهد کرد.
هوش مصنوعی: یکی از آن تاجهای زرین را بر سر او میگذاریم و همینطور بر روی دو بدن (دو پیکر) او تختی مینهیم.
هوش مصنوعی: از میان ما سیهزار زن وجود دارد که دارای تاجهای طلا و گوشوارههای زیبا هستند.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، مردی از افراد گردن کش و زورمند بدون تأخیر در چنگال او به خاک افتاد و شکست خورد.
هوش مصنوعی: تو انسانی بزرگ و با شخصیت هستی و نباید نام و اعتبارت را به خاطر دیگران زیر سوال ببری.
هوش مصنوعی: میگویند که اگر مردی با زن درگیر شود، از این درگیری نیز فرار کردهای.
هوش مصنوعی: این سخن برای تو ننگ است، زیرا تا زمانی که جهان برقرار است، این عیب و زشتی برطرف نخواهد شد.
هوش مصنوعی: منظور این است که تو برای چه چیزی به سراغ آدمهای مشهور و نامدار روم میروی و میخواهی به مرز سرزمین هروم بروی؟ سوالی است دربارهٔ هدف و نیت سفر یا اقدام به این کار.
هوش مصنوعی: وقتی که درستکار و باکرامت باشی، فقط زیبایی و خوشی را خواهی دید و چیزی جز آن نمییابی.
هوش مصنوعی: ما سپاه فراوانی را به سمت تو میآوریم که نور خورشید و ماه بر تو تاریک شود.
هوش مصنوعی: هنگامی که آن نامه را خواند، اسب سفید پیامی مانند پیامبران برای او به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: او به همراه تاج و لباسهای سلطنتی، با گروهی از سواران زیبا روی، در حال حرکت به سوی مقصدی خاص است.
هوش مصنوعی: هنگامی که سکندر با وقار و شکوه به نزد شاه رسید، چند نفر برای استقبال او فرستاد.
هوش مصنوعی: زنی مشهور نامهای فرستاد و در آن به یاد دلیران اشاره کرد.
هوش مصنوعی: سکندر وقتی پاسخ نامه را مشاهده کرد، فردی با خرد و دارای بصیرت را انتخاب کرد.
هوش مصنوعی: سکندر پیامی برای آنها فرستاد و گفت که خرد و ذهن مردم باید با هم هماهنگ باشند.
هوش مصنوعی: هیچ پادشاهی در سراسر جهان باقی نمانده است و هیچ کس مشهور و یادآور بر روی زمین وجود ندارد.
هوش مصنوعی: هیچکسی در مقابل من، حتی اگر از لحاظ موقعیت و فضیلت بالاتر به نظر برسند، برابر من جایگاهی ندارد و به نظر من همگی در مرتبهای پایینترند.
هوش مصنوعی: برای من، بزم و رزم، یعنی میزبانی و جنگندگی، با کافور و خاک سیاه یکی شده است؛ در واقع، هر دو (بزم و رزم) به یک اندازه برایم اهمیت دارند و به نوعی با هم پیوند خوردهاند.
هوش مصنوعی: من به میدان جنگ نیامدهام که با سپاهی از تازیان به جنگ پیلان (فیلها) و کوس (پرچم و علامت جنگ) و تبیره زنان (زنان جنگی) بروم.
هوش مصنوعی: سپاه به قدری زیاد است که سر و صدای آن به حدی میرسد که دشت و کوه از آوای سمهای اسبان خسته و کوفته میشود.
هوش مصنوعی: شهرتان را دیدن برای من آرزوست و اگر شما هم به نزد ما بیایید، این کار رواست و قابل قبول است.
هوش مصنوعی: اگر دیدار با شما میسر باشد، سپاه را به سوی شما خواهم راند، اما در این مکان تعداد زیادی نخواهم داشت.
هوش مصنوعی: بیایید ببینیم نظر شما دربارهی شجاعت، توانایی، زیبایی و قدرت چیست.
هوش مصنوعی: سوال میکنم از زنانی که به خاطر کارهای زشت و ناخوشایند خود پنهان ماندهاند که زندگی در دنیای بدون مردان چگونه است.
هوش مصنوعی: اگر قرار باشد مرگ بر همه فزونی یابد، پس میخواهم ببینم نتیجهٔ این کار چیست و به کجا خواهد کشید.
هوش مصنوعی: فرستادهای آمد و همهٔ سخنان را بیان کرد و تمام رازها را که در دل پنهان بود، آشکار ساخت.
هوش مصنوعی: بزرگان یک جلسه تشکیل دادند و به بررسی و تبادل نظر دربارهٔ احساسات و تصمیمات خود پرداختند.
هوش مصنوعی: ما دو هزار زن با سخنگویی و دانش و هوشیاری برگزیدیم.
هوش مصنوعی: با هر صدای بلندی، ده تاج زرین بر او نهادهاند و جواهرات فراوانی نیز بر آن افزوده شده است.
هوش مصنوعی: وقتی آن تاج جمعآوری شود، وزن آن به دویست در میآید و هیچکدام از این جواهرات شایستهی خوراک یک شاه نیست.
هوش مصنوعی: ما بهصورت تکی و با سختی بسیار، از هر یک از جواهرات (با ارزش) حدود سی رطل (حدوداً سی کیلوگرم) برداشتیم و آماده کردیم.
هوش مصنوعی: وقتی دانستیم که او به نزدیکی شاه آمده، هر یک از ما باید به احترام و استقبال او به پیش برویم.
هوش مصنوعی: وقتی خبر دانایی شاه و فرهی او به ما رسید، نزد او آمدیم.
هوش مصنوعی: فرستاده به نزد سکندر برگشت و خبر را آورد و گفت که جوابها همه با عقل و حکمت هماهنگ بود.
هوش مصنوعی: اسکندر به سوی خانه یا اقامتگاه سپاه حرکت کرد و از وضعیت زنان در آنجا در تعجب و شگفتی قرار گرفت.
هوش مصنوعی: سکندر دو منزل را طی کرد و ناگهان باد شدیدی وزید و برف بر کوهها بارید و همه چیز را به حالت ایستاده و درست درآورد.
هوش مصنوعی: در آن روزگار، بسیاری از جنگجویان در نتیجهٔ سرما و برف از پا درآمدند و شکست خوردند.
هوش مصنوعی: ابر و دود سیاهی از زمین بلند شد که گویی در حال حرکت به سمت آتش است، و به نظر میرسد که انگار سپاهی به آن سمت میآید.
هوش مصنوعی: زرهی شجاعان را سوزاند و خاک را زیر پای سواران شعلهور کرد.
هوش مصنوعی: سکندر با این نشانهها به شهری رسید که مردم آنجا مانند شب تاریک به نظر میرسیدند.
هوش مصنوعی: دو چیز بر زمین افتاده و دو چیز دیگر به بالا آورده شده، که به رنگ قیر و شبیه به کف دریا هستند.
هوش مصنوعی: همهٔ چشمهای آنها مثل خون میمُد و از دهانشان آتش بیرون میریزد.
هوش مصنوعی: بسیاری از فیلها را بهسوی او (اسکندر) بردند تا هدیهای از طرف مردم سیاه (مردم سرزمینهای سیاهپوست یا آفریقایی) باشد.
هوش مصنوعی: گفتند که این برف و باد در این زمان، ناشی از عمل ماست و به همین دلیل، شما دچار آسیب و زیان شدهاید.
هوش مصنوعی: هیچکس پیش از این به این شهر نیامده و فقط تو و سپاهات را دیدیم.
هوش مصنوعی: شاه و سپاه به مدت یک ماه در آن شهر ماندند و وقتی که آسوده و راحت شدند، آمادهٔ ادامهٔ سفر شدند.
هوش مصنوعی: اسکندر از آنجا بهسرعت به سوی شهر زنان حرکت کرد، در حالی که با زینت و آرایش دلانگیز آماده میشد.
هوش مصنوعی: ز دریا گذر کرد، زنی با دو هزار (یا دو هزار زن) که همه پاک و خالص بودند و دارای تاج و گوشوارههای زیبا.
هوش مصنوعی: در این بیت، توصیف یک جنگل زیبا و پربرکت آمده است که پر از آب و درخت است و همه جا روشن و شاداب به نظر میرسد، گویی که زمین آن جا، مکانی نیک و خوشبخت است.
هوش مصنوعی: خورشید را بر روی چمنزار به صورت زیبایی و با رنگهای مختلف به تصویر کشیدند.
هوش مصنوعی: وقتی سکندر به شهر هروم که محل زندگی زنان است رسید، زنان پیش آمدند و به او خوشآمد گفتند و از زمین آباد و سرسبز شهرشان استقبال کردند.
هوش مصنوعی: تاجها و زیورآلات رنگارنگ و با عطر خوش را به سکندر تقدیم کردند.
هوش مصنوعی: سکندر آنها را پذیرفت و با مهربانی با آنها رفتار کرد و برایشان در آن محل خوشحالی و شادی به وجود آورد.
هوش مصنوعی: سکندر در شب و روز از آن شهر وارد شد و برای دیدار از آنجا برمیخواست.
هوش مصنوعی: آنها به طور کلی در حال جستجو و تحقیق بودند و تا زمانی که رازها و مسائل روشن نشد، این کار را ادامه دادند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.