بخش ۴ - کامجویی سودابه از سیاوش، تهمت ناروا و گذر بیگزند او از کوه آتش
بدین داستان نیز شب برگذشت
سپهر از بر کوه تیره بگشت
نشست از بر تخت سودابه شاد
ز یاقوت و زر افسری برنهاد
همه دختران را بر خویش خواند
بیآراست و بر تخت زرین نشاند
چنین گفت با هیربد ماهروی
کز ایدر برو با سیاوش بگوی
که باید که رنجه کنی پای خویش
نمایی مرا سرو بالای خویش
بشد هیربد با سیاووش گفت
برآورد پوشیده راز از نهفت
خرامان بیامد سیاوش برش
بدید آن نشست و سر و افسرش
به پیشش بتان نوآیین به پای
تو گفتی بهشت است کاخ و سرای
فرود آمد از تخت و شد پیش اوی
به گوهر بیاراسته روی و موی
سیاوش بر تخت زرین نشست
ز پیشش بکش کرده سودابه دست
بتان را به شاه نوآیین نمود
که بودند چون گوهر نابسود
بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه
پرستنده چندین بزرین کلاه
همه نارسیده بتان طراز
که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز
کسی کت خوش آید ازیشان بگوی
نگه کن بدیدار و بالای اوی
سیاوش چو چشم اندکی برگماشت
ازیشان یکی چشم ازو برنداشت
همه یک به دیگر بگفتند ماه
نیارد بدین شاه کردن نگاه
برفتند هر یک سوی تخت خویش
ژکان و شمارنده بر بخت خویش
چو ایشان برفتند سودابه گفت
که چندین چه داری سخن در نهفت
نگویی مرا تا مراد تو چیست
که بر چهر تو فر چهر پریست
هر آن کس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا
ازین خوب رویان بچشم خرد
نگه کن که با تو که اندر خورد
سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد
چنین آمدش بر دل پاک یاد
که من بر دل پاک شیون کنم
به آید که از دشمنان زن کنم
شنیدستم از نامور مهتران
همه داستانهای هاماوران
که از پیش با شاه ایران چه کرد
ز گردان ایران برآورد گرد
پر از بند سودابه کاو دخت اوست
نخواهد همی دوده را مغز و پوست
به پاسخ سیاوش چو بگشاد لب
پری چهره برداشت از رخ قصب
بدو گفت خورشید با ماه نو
گر ایدون که بینند بر گاه نو
نباشد شگفت ار شود ماه خوار
تو خورشید داری خود اندر کنار
کسی کاو چو من دید بر تخت عاج
ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج
نباشد شگفت ار به مه ننگرد
کسی را به خوبی به کس نشمرد
اگر با من اکنون تو پیمان کنی
نپیچی و اندیشه آسان کنی
یکی دختری نارسیده بجای
کنم چون پرستار پیشت به پای
به سوگند پیمان کن اکنون یکی
ز گفتار من سر مپیچ اندکی
چو بیرون شود زین جهان شهریار
تو خواهی بدن زو مرا یادگار
نمانی که آید به من بر گزند
بداری مرا همچو او ارجمند
من اینک به پیش تو استادهام
تن و جان شیرین ترا دادهام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم نپیچم سر از دام تو
سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک
بداد و نبود آگه از شرم و باک
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد گیهان خدیو
نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم
وگر سرد گویم بدین شوخ چشم
بجوشد دلش گرم گردد ز خشم
یکی جادوی سازد اندر نهان
بدو بگرود شهریار جهان
همان به که با او به آواز نرم
سخن گویم و دارمش چرب و گرم
سیاوش ازان پس به سودابه گفت
که اندر جهان خود تراکیست جفت
نمانی مگر نیمهٔ ماه را
نشایی به گیتی به جز شاه را
کنون دخترت بس که باشد مرا
نشاید به جز او که باشد مرا
برین باش و با شاه ایران بگوی
نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی
بخواهم من او را و پیمان کنم
زبان را به نزدت گروگان کنم
که تا او نگردد به بالای من
نیاید به دیگر کسی رای من
و دیگر که پرسیدی از چهر من
بیامیخت با جان تو مهر من
مرا آفریننده از فر خویش
چنان آفرید ای نگارین ز پیش
تو این راز مگشای و با کس مگوی
مرا جز نهفتن همان نیست روی
سر بانوانی و هم مهتری
من ایدون گمانم که تو مادری
بگفت این و غمگین برون شد به در
ز گفتار او بود آسیمه سر
چو کاووس کی در شبستان رسید
نگه کرد سودابه او را بدید
بر شاه شد زان سخن مژده داد
ز کار سیاوش بسی کرد یاد
که آمد نگه کرد ایوان همه
بتان سیه چشم کردم رمه
چنان بود ایوان ز بس خوب چهر
که گفتی همی بارد از ماه مهر
جز از دختر من پسندش نبود
ز خوبان کسی ارجمندش نبود
چنان شاد شد زان سخن شهریار
که ماه آمدش گفتی اندر کنار
در گنج بگشاد و چندان گهر
ز دیبای زربفت و زرین کمر
همان یاره و تاج و انگشتری
همان طوق و هم تخت گنداوری
ز هر چیز گنجی بد آراسته
جهانی سراسر پر از خواسته
نگه کرد سودابه خیره بماند
به اندیشه افسون فراوان بخواند
که گر او نیاید به فرمان من
روا دارم ار بگسلد جان من
بد و نیک و هر چاره کاندر جهان
کنند آشکارا و اندر نهان
بسازم گر او سربپیچد ز من
کنم زو فغان بر سر انجمن
نشست از بر تخت باگوشوار
به سر بر نهاد افسری پرنگار
سیاوخش را در بر خویش خواند
ز هر گونه با او سخنها براند
بدو گفت گنجی بیاراست شاه
کزان سان ندیدست کس تاج و گاه
ز هر چیز چندان که اندازه نیست
اگر بر نهی پیل باید دویست
به تو داد خواهد همی دخترم
نگه کن بروی و سر و افسرم
بهانه چه داری تو از مهر من
بپیچی ز بالا و از چهر من
که تا من ترا دیدهام بردهام
خروشان و جوشان و آزردهام
همی روز روشن نبینم ز درد
برآنم که خورشید شد لاجورد
کنون هفت سالست تا مهر من
همی خون چکاند بدین چهر من
یکی شاد کن در نهانی مرا
ببخشای روز جوانی مرا
فزون زان که دادت جهاندار شاه
بیارایمت یاره و تاج و گاه
و گر سر بپیچی ز فرمان من
نیاید دلت سوی پیمان من
کنم بر تو بر پادشاهی تباه
شود تیره بر روی تو چشم شاه
سیاوش بدو گفت هرگز مباد
که از بهر دل سر دهم من به باد
چنین با پدر بیوفایی کنم
ز مردی و دانش جدایی کنم
تو بانوی شاهی و خورشید گاه
سزد کز تو ناید بدینسان گناه
وزان تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آویخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پیش تو
بگفتم نهان از بداندیش تو
مرا خیره خواهی که رسوا کنی
به پیش خردمند رعنا کنی
بزد دست و جامه بدرید پاک
به ناخن دو رخ را همی کرد چاک
برآمد خروش از شبستان اوی
فغانش ز ایوان برآمد به کوی
یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست
که گفتی شب رستخیزست راست
به گوش سپهبد رسید آگهی
فرود آمد از تخت شاهنشهی
پراندیشه از تخت زرین برفت
به سوی شبستان خرامید تفت
بیامد چو سودابه را دید روی
خراشیده و کاخ پر گفت و گوی
ز هر کس بپرسید و شد تنگدل
ندانست کردار آن سنگ دل
خروشید سودابه در پیش اوی
همی ریخت آب و همی کند موی
چنین گفت کامد سیاوش به تخت
برآراست چنگ و برآویخت سخت
که جز تو نخواهم کسی را ز بن
جز اینت همی راند باید سخن
که از تست جان و دلم پر ز مهر
چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر
بینداخت افسر ز مشکین سرم
چنین چاک شد جامه اندر برم
پراندیشه شد زان سخن شهریار
سخن کرد هرگونه را خواستار
به دل گفت ار این راست گوید همی
وزینگونه زشتی نجوید همی
سیاووش را سر بباید برید
بدینسان بودبند بد را کلید
خردمند مردم چه گوید کنون
خوی شرم ازین داستان گشت خون
کسی را که اندر شبستان بدند
هشیوار و مهترپرستان بدند
گسی کرد و بر گاه تنها بماند
سیاووش و سودابه را پیش خواند
به هوش و خرد با سیاووش گفت
که این راز بر من نشاید نهفت
نکردی تو این بد که من کردهام
ز گفتار بیهوده آزردهام
چرا خواندم در شبستان ترا
کنون غم مرا بود و دستان ترا
کنون راستی جوی و با من بگوی
سخن بر چه سانست بنمای روی
سیاووش گفت آن کجا رفته بود
وزان در که سودابه آشفته بود
چنین گفت سودابه کاین نیست راست
که او از بتان جز تن من نخواست
بگفتم همه هرچ شاه جهان
بدو داد خواست آشکار و نهان
ز فرزند و ز تاج وز خواسته
ز دینار وز گنج آراسته
بگفتم که چندین برین بر نهم
همه نیکویها به دختر دهم
مرا گفت با خواسته کار نیست
به دختر مرا راه دیدار نیست
ترا بایدم زین میان گفت بس
نه گنجم به کارست بی تو نه کس
مرا خواست کارد به کاری به چنگ
دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ
نکردمش فرمان همی موی من
بکند و خراشیده شد روی من
یکی کودکی دارم اندر نهان
ز پشت تو ای شهریار جهان
ز بس رنج کشتنش نزدیک بود
جهان پیش من تنگ و تاریک بود
چنین گفت با خویشتن شهریار
که گفتار هر دو نیاید به کار
برین کار بر نیست جای شتاب
که تنگی دل آرد خرد را به خواب
نگه کرد باید بدین در نخست
گواهی دهد دل چو گردد درست
ببینم کزین دو گنهکار کیست
ببادافرهٔ بد سزاوار کیست
بدان بازجستن همی چاره جست
ببویید دست سیاوش نخست
بر و بازو و سرو بالای او
سراسر ببویید هرجای او
ز سودابه بوی می و مشک ناب
همی یافت کاووس بوی گلاب
ندید از سیاوش بدان گونه بوی
نشان بسودن نبود اندروی
غمی گشت و سودابه را خوار کرد
دل خویشتن را پرآزار کرد
به دل گفت کاین را به شمشیر تیز
بباید کنون کردنش ریز ریز
ز هاماوران زان پس اندیشه کرد
که آشوب خیزد پرآواز و درد
و دیگر بدانگه که در بند بود
بر او نه خویش و نه پیوند بود
پرستار سودابه بد روز و شب
که پیچید ازان درد و نگشاد لب
سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت
ببایست زو هر بد اندر گذاشت
چهارم کزو کودکان داشت خرد
غم خرد را خوار نتوان شمرد
سیاوش ازان کار بد بیگناه
خردمندی وی بدانست شاه
بدو گفت ازین خود میندیش هیچ
هشیواری و رای و دانش بسیچ
مکن یاد این هیچ و با کس مگوی
نباید که گیرد سخن رنگ و بوی
چو دانست سودابه کاو گشت خوار
همان سرد شد بر دل شهریار
یکی چاره جست اندر آن کار زشت
ز کینه درختی بنوی بکشت
زنی بود با او سپرده درون
پر از جادوی بود و رنگ و فسون
گران بود اندر شکم بچه داشت
همی از گرانی به سختی گذاشت
بدو راز بگشاد و زو چاره جست
کز آغاز پیمانت خواهم نخست
چو پیمان ستد چیز بسیار داد
سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد
یکی دارویی ساز کاین بفگنی
تهی مانی و راز من نشکنی
مگر کاین همه بند و چندین دروغ
بدین بچگان تو باشد فروغ
به کاووس گویم که این از منند
چنین کشته بر دست اهریمنند
مگر کین شود بر سیاوش درست
کنون چارهٔ این ببایدت جست
گرین نشنوی آب من نزد شاه
شود تیره و دور مانم ز گاه
بدو گفت زن من ترا بندهام
بفرمان و رایت سرافگندهام
چو شب تیره شد داروی خورد زن
که بفتاد زو بچهٔ اهرمن
دو بچه چنان چون بود دیوزاد
چه گونه بود بچه جادو نژاد
نهان کرد زن را و او خود بخفت
فغانش برآمد ز کاخ نهفت
در ایوان پرستار چندانک بود
به نزدیک سودابه رفتند زود
یکی طشت زرین بیارید پیش
بگفت آن سخن با پرستار خویش
نهاد اندران بچهٔ اهرمن
خروشید و بفگند بر جامه تن
دو کودک بدیدند مرده به طشت
از ایوان به کیوان فغان برگذشت
چو بشنید کاووس از ایوان خروش
بلرزید در خواب و بگشاد گوش
بپرسید و گفتند با شهریار
که چون گشت بر ماهرخ روزگار
غمی گشت آن شب نزد هیچ دم
به شبگیر برخاست و آمد دژم
برانگونه سودابه را خفته دید
سراسر شبستان برآشفته دید
دو کودک بران گونه بر طشت زر
فگنده به خواری و خسته جگر
ببارید سودابه از دیده آب
بدو گفت روشن ببین آفتاب
همی گفت بنگر چه کرد از بدی
به گفتار او خیره ایمن شدی
دل شاه کاووس شد بدگمان
برفت و در اندیشه شد یک زمان
همی گفت کاین را چه درمان کنم
نشاید که این بر دل آسان کنم
ازان پس نگه کرد کاووس شاه
کسی را که کردی به اختر نگاه
بجست و ز ایشان بر خویش خواند
بپرسید و بر تخت زرین نشاند
ز سودابه و رزم هاماوران
سخن گفت هرگونه با مهتران
بدان تا شوند آگه از کار اوی
بدانش بدانند کردار اوی
وزان کودکان نیز بسیار گفت
همی داشت پوشیده اندر نهفت
همه زیج و صرلاب برداشتند
بران کار یک هفته بگذاشتند
سرانجام گفتند کاین کی بود
به جامی که زهر افگنی می بود
دو کودک ز پشت کسی دیگرند
نه از پشت شاه و نه زین مادرند
گر از گوهر شهریاران بدی
ازین زیجها جستن آسان بدی
نه پیداست رازش درین آسمان
نه اندر زمین این شگفتی بدان
نشان بداندیش ناپاک زن
بگفتند با شاه در انجمن
نهان داشت کاووس و باکس نگفت
همی داشت پوشیده اندر نهفت
برین کار بگذشت یک هفته نیز
ز جادو جهان را سرآمد قفیز
بنالید سودابه و داد خواست
ز شاه جهاندار فریاد خواست
همی گفت همداستانم ز شاه
به زخم و به افگندن از تخت و گاه
ز فرزند کشته بپیچد دلم
زمان تا زمان سر ز تن بگسلم
بدو گفت ای زن تو آرام گیر
چه گویی سخنهای نادلپذیر
همه روزبانان درگاه شاه
بفرمود تا برگرفتند راه
همه شهر و برزن به پای آورند
زن بدکنش را بجای آورند
به نزدیکی اندر نشان یافتند
جهان دیدگان نیز بشتافتند
کشیدند بدبخت زن را ز راه
به خواری ببردند نزدیک شاه
به خوبی بپرسید و کردش امید
بسی روز را داد نیزش نوید
وزان پس به خواری و زخم و به بند
به پردخت از او شهریار بلند
نبد هیچ خستو بدان داستان
نبد شاه پرمایه همداستان
بفرمود کز پیش بیرون برند
بسی چاره جویند و افسون برند
چو خستو نیاید میانش به ار
ببرید و این دانم آیین و فر
ببردند زن را ز درگاه شاه
ز شمشیر گفتند وز دار و چاه
چنین گفت جادو که من بیگناه
چه گویم بدین نامور پیشگاه
بگفتند باشاه کاین زن چه گفت
جهان آفرین داند اندر نهفت
به سودابه فرمود تا رفت پیش
ستاره شمر گفت گفتار خویش
که این هر دو کودک ز جادو زنند
پدیدند کز پشت اهریمنند
چنین پاسخ آورد سودابه باز
که نزدیک ایشان جز اینست راز
فزونستشان زین سخن در نهفت
ز بهر سیاوش نیارند گفت
ز بیم سپهبد گو پیلتن
بلرزد همی شیر در انجمن
کجا زور دارد به هشتاد پیل
ببندد چو خواهد ره آب نیل
همان لشکر نامور صدهزار
گریزند ازو در صف کارزار
مرا نیز پایاب او چون بود
مگر دیده همواره پرخون بود
جزان کاو بفرماید اخترشناس
چه گوید سخن وز که دارد سپاس
تراگر غم خرد فرزند نیست
مرا هم فزون از تو پیوند نیست
سخن گر گرفتی چنین سرسری
بدان گیتی افگندم این داوری
ز دیده فزون زان ببارید آب
که بردارد از رود نیل آفتاب
سپهبد ز گفتار او شد دژم
همی زار بگریست با او بهم
گسی کرد سودابه را خسته دل
بران کار بنهاد پیوسته دل
چنین گفت کاندر نهان این سخن
پژوهیم تا خود چه آید به بن
ز پهلو همه موبدان را بخواند
ز سودابه چندی سخنها براند
چنین گفت موبد به شاه جهان
که درد سپهبد نماند نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفتوگوی
بباید زدن سنگ را بر سبوی
که هر چند فرزند هست ارجمند
دل شاه از اندیشه یابد گزند
وزین دختر شاه هاماوران
پر اندیشه گشتی به دیگر کران
ز هر در سخن چون بدین گونه گشت
بر آتش یکی را بباید گذشت
چنین است سوگند چرخ بلند
که بر بیگناهان نیاید گزند
جهاندار سودابه را پیش خواند
همی با سیاوش بگفتن نشاند
سرانجام گفت ایمن از هر دوان
نگردد مرا دل نه روشن روان
مگر کاتش تیز پیدا کند
گنه کرده را زود رسوا کند
چنین پاسخ آورد سودابه پیش
که من راست گویم به گفتار خویش
فگنده دو کودک نمودم بشاه
ازین بیشتر کس نبیند گناه
سیاووش را کرد باید درست
که این بد بکرد و تباهی بجست
به پور جوان گفت شاه زمین
که رایت چه بیند کنون اندرین
سیاوش چنین گفت کای شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
اگر کوه آتش بود بسپرم
ازین تنگ خوارست اگر بگذرم
پراندیشه شد جان کاووس کی
ز فرزند و سودابهٔ نیکپی
کزین دو یکی گر شود نابکار
ازان پس که خواند مرا شهریار
چو فرزند و زن باشدم خون و مغز
کرا بیش بیرون شود کار نغز
همان به کزین زشت کردار دل
بشویم کنم چارهٔ دلگسل
چه گفت آن سپهدار نیکوسخن
که با بددلی شهریاری مکن
به دستور فرمود تا ساروان
هیون آرد از دشت صد کاروان
هیونان به هیزم کشیدن شدند
همه شهر ایران به دیدن شدند
به صد کاروان اشتر سرخ موی
همی هیزم آورد پرخاشجوی
نهادند هیزم دو کوه بلند
شمارش گذر کرد بر چون و چند
ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید
چنین جست و جوی بلا را کلید
همی خواست دیدن در راستی
ز کار زن آید همه کاستی
چو این داستان سر به سر بشنوی
به آید ترا گر بدین بگروی
نهادند بر دشت هیزم دو کوه
جهانی نظاره شده هم گروه
گذر بود چندان که گویی سوار
میانه برفتی به تنگی چهار
بدانگاه سوگند پرمایه شاه
چنین بود آیین و این بود راه
وزان پس به موبد بفرمود شاه
که بر چوب ریزند نفط سیاه
بیامد دو صد مرد آتشفروز
دمیدند گفتی شب آمد به روز
نخستین دمیدن سیه شد ز دود
زبانه برآمد پس از دود زود
زمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان
سراسر همه دشت بریان شدند
بران چهر خندانش گریان شدند
سیاوش بیامد به پیش پدر
یکی خود زرین نهاده به سر
هشیوار و با جامهای سپید
لبی پر ز خنده دلی پرامید
یکی تازیی بر نشسته سیاه
همی خاک نعلش برآمد به ماه
پراگنده کافور بر خویشتن
چنان چون بود رسم و ساز کفن
بدانگه که شد پیش کاووس باز
فرود آمد از باره بردش نماز
رخ شاه کاووس پر شرم دید
سخن گفتنش با پسر نرم دید
سیاوش بدو گفت انده مدار
کزین سان بود گردش روزگار
سر پر ز شرم و بهایی مراست
اگر بیگناهم رهایی مراست
ور ایدونک زین کار هستم گناه
جهان آفرینم ندارد نگاه
به نیروی یزدان نیکی دهش
کزین کوه آتش نیابم تپش
خروشی برآمد ز دشت و ز شهر
غم آمد جهان را ازان کار بهر
چو از دشت سودابه آوا شنید
برآمد به ایوان و آتش بدید
همی خواست کاو را بد آید بروی
همی بود جوشان پر از گفت و گوی
جهانی نهاده به کاووس چشم
زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم
سیاوش سپه را به تندی بتاخت
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی برکشید
کسی خود و اسپ سیاوش ندید
یکی دشت با دیدگان پر ز خون
که تا او کی آید ز آتش برون
چو او را بدیدند برخاست غو
که آمد ز آتش برون شاه نو
اگر آب بودی مگر تر شدی
ز تری همه جامه بیبر شدی
چنان آمد اسپ و قبای سوار
که گفتی سمن داشت اندر کنار
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و آب یکسان بود
چو از کوه آتش به هامون گذشت
خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت
سواران لشکر برانگیختند
همه دشت پیشش درم ریختند
یکی شادمانی بد اندر جهان
میان کهان و میان مهان
همی داد مژده یکی را دگر
که بخشود بر بیگنه دادگر
همی کند سودابه از خشم موی
همی ریخت آب و همی خست روی
چو پیش پدر شد سیاووش پاک
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک
فرود آمد از اسپ کاووس شاه
پیاده سپهبد پیاده سپاه
سیاووش را تنگ در برگرفت
ز کردار بد پوزش اندر گرفت
سیاوش به پیش جهاندار پاک
بیامد بمالید رخ را به خاک
که از تف آن کوه آتش برست
همه کامهٔ دشمنان گشت پست
بدو گفت شاه ای دلیر جوان
که پاکیزه تخمی و روشن روان
چنانی که از مادر پارسا
بزاید شود در جهان پادشا
به ایوان خرامید و بنشست شاد
کلاه کیانی به سر برنهاد
می آورد و رامشگران را بخواند
همه کامها با سیاوش براند
سه روز اندر آن سور می در کشید
نبد بر در گنج بند و کلید
چهارم به تخت کیی برنشست
یکی گُرزهٔ گاو پیکر به دست
برآشفت و سودابه را پیش خواند
گذشت سخنها برو بر براند
که بیشرمی و بد بسی کردهای
فراوان دل من بیازردهای
یکی بد نمودی به فرجام کار
که بر جان فرزند من زینهار
بخوردی و در آتش انداختی
برین گونه بر جادویی ساختی
نیاید ترا پوزش اکنون به کار
بپرداز جای و برآرای کار
نشاید که باشی تو اندر زمین
جز آویختن نیست پاداش این
بدو گفت سودابه کای شهریار
تو آتش بدین تارک من ببار
مرا گر همی سر بباید برید
مکافات این بد که بر من رسید
بفرمای و من دل نهادم برین
نبود آتش تیز با او به کین
سیاوش سخن راست گوید همی
دل شاه از غم بشوید همی
همه جادوی زال کرد اندرین
نخواهم که داری دل از من بکین
بدو گفت نیرنگ داری هنوز
نگردد همی پشت شوخیت کوز
به ایرانیان گفت شاه جهان
کزین بد که این ساخت اندر نهان
چه سازم چه باشد مکافات این
همه شاه را خواندند آفرین
که پاداش این آنکه بیجان شود
ز بد کردن خویش پیچان شود
به دژخیم فرمود کاین را به کوی
ز دار اندر آویز و برتاب روی
چو سودابه را روی برگاشتند
شبستان همه بانگ برداشتند
دل شاه کاووس پردرد شد
نهان داشت رنگ رخش زرد شد
سیاوش چنین گفت با شهریار
که دل را بدین کار رنجه مدار
به من بخش سودابه را زین گناه
پذیرد مگر پند و آید به راه
همی گفت با دل که بر دست شاه
گر ایدون که سودابه گردد تباه
به فرجام کار او پشیمان شود
ز من بیند او غم چو پیچان شود
بهانه همی جست زان کار شاه
بدان تا ببخشد گذشته گناه
سیاووش را گفت بخشیدمش
ازان پس که خون ریختن دیدمش
سیاوش ببوسید تخت پدر
وزان تخت برخاست و آمد بدر
شبستان همه پیش سودابه باز
دویدند و بردند او را نماز
برین گونه بگذشت یک روزگار
برو گرمتر شد دل شهریار
چنان شد دلش باز از مهر اوی
که دیده نه برداشت از چهر اوی
دگر باره با شهریار جهان
همی جادوی ساخت اندر نهان
بدان تا شود با سیاووش بد
بدانسان که از گوهر او سزد
ز گفتار او شاه شد در گمان
نکرد ایچ بر کس پدید از مهان
بجایی که کاری چنین اوفتاد
خرد باید و دانش و دین و داد
چنان چون بود مردم ترسکار
برآید به کام دل مرد کار
بجایی که زهر آگند روزگار
ازو نوش خیره مکن خواستار
تو با آفرینش بسنده نهای
مشو تیز گر پرورنده نهای
چنینست کردار گردان سپهر
نخواهد گشادن همی بر تو چهر
برین داستان زد یکی رهنمون
که مهری فزون نیست از مهر خون
چو فرزند شایسته آمد پدید
ز مهر زنان دل بباید برید


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
سودابه سیاووش کیکاووس اهریمن (اشاره) زال هیربد پیلتن
هوش مصنوعی: در داستان سیاوش، سودابه که عاشق سیاوش است، به او میگوید که باید با او پیمانی ببندد و به او نزدیک شود. سیاوش در پاسخ، به قداست و وفاداریاش اشاره کرده و از پیشنهاد او سر باز میزند. سودابه در انتها از خشم و حسادت فریاد میکشد و سعی میکند او را رسوا کند. در پی این ماجرا، کاووس، پدر سیاوش، حاضر به بررسی حقیقت میشود و سیاوش را به آزمایش میکشاند. او از میان کوه آتش عبور میکند تا بیگناهیاش را ثابت کند و در نهایت نجات مییابد، در حالی که سودابه به دلیل کارهایش محکوم به مجازات میشود.
هوش مصنوعی: در این بیت، داستان به پایان رسید و شب فرا رسید. آسمان (سپهر) نیز از بالای کوه تیره گذر کرد و به سمت دیگر برگشت.
هوش مصنوعی: سودابه از روی تخت پایین آمد و بهخوشحالی، تاجی که از یاقوت و طلا ساخته شده بود، بر سر سیاوش گذاشت.
هوش مصنوعی: سودابه همه دختران را به نزد خود دعوت کرد و آنها را تزیین کرد و بر تخت زرین نشاند.
هوش مصنوعی: او به رئیس (هیربد) زیبا روی گفت که از اینجا به سیاوش بگوید.
هوش مصنوعی: چرا باید خود را رنج بدهی و پاهایت را به زحمت بندازی که مرا بهعنوان سرو بلند و زیبا نشان دهی؟
هوش مصنوعی: هیربد با سیاوش گفت و راز پنهانی که در دل داشت را آشکار کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به آرامی وارد شد و آنجا را دید که افراد نشستهاند و در حال تماشا هستند، و سر و لباسش را نیز مشاهده کردند.
هوش مصنوعی: بتان نوآیین به نشانه زیبایی و جذابیت، در برابر سیاوش ایستادهاند و تو به او گفتهای که کاخ و سرای او بهشتی است.
هوش مصنوعی: سیاوش از تخت پایین آمد و به سمت سودابه رفت، در حالی که چهرهاش با جواهرات زینتگرفته بود و مویش نیز زیبا و مرتب بود.
هوش مصنوعی: سیاوش بر تخت طلا نشسته و سودابه از پیش او با کفی پر از زینتها و زیورآلات در دست آمده است.
هوش مصنوعی: سودابه، بتهای زیبای خود را به سیاوش، شاه جوان و تازهکار، نشان داد و گفت که آنها همچون جواهرهای ارزشمند و بیهمتا هستند.
هوش مصنوعی: به او (سیاوش) گفتند که به این تخت و کاخ نگاه کن، که چقدر بزرگ و باارزش است و چه تعداد زیادی از بزرگان در اینجا حضور دارند.
هوش مصنوعی: همهٔ بتها که هنوز به کمال نرسیدهاند و زیبایی آنها بیشتر به خاطر حیرت و شرم و ناز آنهاست.
هوش مصنوعی: کسی که از میان آن همه زیباییها خوشش بیاید، با دقت به او نگاه کند و چهره و قامتش را ببیند.
هوش مصنوعی: وقتی سیاوش کمی چشمش را برگرداند، هیچکدام از آنها (زنان) چشمشان را از او برنداشتند.
هوش مصنوعی: همه به یکدیگر گفتند که هیچکس، مانند او، شایسته مقام پادشاهی نیست و نباید به او بدگمانی کرد.
هوش مصنوعی: هر یک از آنها به سمت تخت خود رفتند و به جستوجوی بخت و سرنوشت خود پرداختند.
هوش مصنوعی: سودابه وقتی که آنها رفتند، گفت: چقدر دربارهٔ من چیزی در دل پنهان کردهای؟
هوش مصنوعی: تو نمیگویی که هدف و خواستهات چیست، اما من متوجه شدهام که زیبایی صورتت مانند زیبایی یک پری است.
هوش مصنوعی: هر کسی که از دور تو را ببیند، به خاطر زیباییات دچار شگفتی میشود و تو را میپسندد.
هوش مصنوعی: نگاه کن به این زیبایان با دیدهٔ عقل و اندیشه، که ببینی در کنار تو چه کسانی هستند و چگونه با تو رفتار میکنند.
هوش مصنوعی: سیاوش به خاطر این که در دلش یاد خوبی و صداقت بود، سکوت کرد و جوابی نداد.
هوش مصنوعی: من به دل پاک خود ناله و شیون میکنم تا وقتیکه بتوانم از دست دشمنان انتقام بگیرم.
هوش مصنوعی: شنیدم داستانهای مشهور و معروف از بزرگان و سران قبیله هاماوران.
هوش مصنوعی: این بیت به ماجرایی اشاره دارد که در آن سیاوش، قهرمان داستان، با شاه ایران (کاووس) چه رفتاری داشت و چگونه از میان جنگجویان ایرانی (گردان ایران) بیرون آمد و به مقام و جایگاه خود رسید.
هوش مصنوعی: دختر شاه (سودابه) که همواره درگیر خوی و فریب است، نمیخواهد که او یا خانوادهاش (دوده) مورد آسیب قرار گیرند، حتی اگر این به بهای نادیده گرفتن حقیقت و روح اصلی آنها باشد.
هوش مصنوعی: سیاوش هنگامی که لب به سخن گشود، مانند پری با چهرهای زیبا، زهره یعنی دختر آسمان (اینجا نمایانگر زیبایی) را از چهرهاش کنار برداشت.
هوش مصنوعی: خورشید به ماه نو گفت: اگر در روز روشن ببینند تو را در جایگاه نو، این امر جای تعجب ندارد.
هوش مصنوعی: شگفتی ندارد اگر تو که ماهخوار هستی، خورشید را در کنار خود ببینی.
هوش مصنوعی: کسی که مانند من بر اریکهای از عاج نشسته و بر سرش تاجی از یاقوت و فیروزه دارد، بیتردید فردی خاص و برجسته است.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که اگر شخصی به چهرهی زیبا و دلنشین کسی نگاه کند، نباید از آن شگفتزده شود؛ زیرا ممکن است خوبیهای او را نبیند و او را به درستی نشناخته باشد.
هوش مصنوعی: اگر هماکنون با من توافق کنی، از عهد خود در نخواهی پیچید و کار را به سادگی خواهی پذیرفت.
هوش مصنوعی: یک دختر جوان و دستنخورده را به جای مادر برای تو میگذارم، مثل پرستار که در کنارت باشد.
هوش مصنوعی: اکنون به قسم خورده، پیمان ببند و از سخنان من منحرف نشو، هرچند کمی.
هوش مصنوعی: وقتی که شهریار از این دنیا برود، تو از او بهعنوان یادگاری برای من خواهی ماند.
هوش مصنوعی: تو نمیمانی که اگر کسی به من گزند (آسیب) برساند، مرا مانند او صاحب ارزش (مهم) بداری.
هوش مصنوعی: من اکنون در برابر تو حضور دارم و همه وجودم و جان شیرینم را به تو تقدیم کردهام.
هوش مصنوعی: هر چه را که بخواهی، همه خواستههایت را برآورده میکنم و از بند تو فرار نمیکنم.
هوش مصنوعی: سودابه سرش را پائین گرفت و یک پوشه (لباس) چاک دار به سیاوش داد، اما از احساس شرم و ترس چیزی نمیدانست.
هوش مصنوعی: سیاوش به دلیل شرم چهرهاش مانند گل سرخ شده و مژگانش را از اشکهای گرمش آراسته است.
هوش مصنوعی: سیاوش با خود میگوید که میخواهم از کارهای شیطانی دور باشم و از خدا کمک میخواهم تا مرا از آنها دور نگه دارد.
هوش مصنوعی: من نه میخواهم به پدرم خیانت کنم و نه میخواهم با شیطان (اهریمن) دوست شوم.
هوش مصنوعی: اگر من با لحن سرد و بیاحساس با او صحبت کنم، دلش به شدت به خشم میآید و احساسش جریحهدار میشود.
هوش مصنوعی: یک نفر در خفا جادو میکند و این جادوگر به شهریار بزرگ، یعنی سیاوش، آسیب میزند.
هوش مصنوعی: بهتر است با او به آرامی و ملایمت سخن بگویم و او را به خودم جلب کنم و نظرش را جلب کنم.
هوش مصنوعی: سیاوش به سودابه گفت که در این دنیا، همتای تو کسی نیست و تو یگانهای.
هوش مصنوعی: تو نمیتوانی در دنیا هیچ همتایی برای من پیدا کنی، جز سیاوش که مانند نیمه ماه است.
هوش مصنوعی: اکنون دخترت بسیار برای من مناسب است و هیچکس دیگری را جز او برای خود نمیپسندم.
هوش مصنوعی: به توصیف او در اینجا میگویم که بمان و با شاه ایران صحبت کن و ببین چه جوابی از او دریافت خواهی کرد.
هوش مصنوعی: من میخواهم که او (سیاوش) را به دست بیاورم و با او پیمان ببندم، سپس زبانم را به عنوان گروگان به تو (سودابه) میدهم تا در این کار به من کمک کنی.
هوش مصنوعی: تا زمانی که سیاوش به مقام و موقعیت بالایی نرسد، اجازه نمیدهد که کسی دیگر به فکر رسیدن به جایگاه او بیفتد.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که اگر تو از چهره و ظاهر من سوال کردهای، بدان که علاقه و محبت من به تو با روح و جان تو آمیخته شده است.
هوش مصنوعی: خالق من به گونهای مرا آفریده که تا به حال هیچکس مانند من متولد نشده است، ای زیبا.
هوش مصنوعی: سیاوش به سودابه میگوید که این راز را فاش نکن و با هیچکس دربارهاش صحبت نکن، زیرا به جز پنهان نگهداشتن این راز، راه دیگری وجود ندارد.
هوش مصنوعی: من تصور میکنم که تو مادر زنانی با فضیلت و همچنین با شخصیت والایی؛ زیرا که تو دارای زیبایی و شرافت هستی.
هوش مصنوعی: او (سیاوش) این را گفت و غمگین از آنجا بیرون رفت، چونکه از سخنان سودابه (زن کاووس) خاطرش پریشان و زبانهاش به هم ریخته بود.
هوش مصنوعی: کاووس، پادشاه ایران، وقتی به حرمسرا (شبستان) رسید، نگاهی به دور و بر انداخت و سودابه، همسرش، را دید.
هوش مصنوعی: پاسخگوی خبر بود و این خبر خوب را به شاه گزارش کرد و از کارهای سیاوش بسیار یاد کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به ایوان نگاه کرد و همهٔ بتهای سیهچشم را مشاهده کرد که همچون گروهی از گلهها بودند.
هوش مصنوعی: ایوان به قدری زیبا و دلانگیز بود که انگار زیباییاش از ماه مهر، که نمادی از زیبایی و دلنوازی است، میبارید.
هوش مصنوعی: او فقط دختر من را میپسندید و کسی به ارزش او در میان زیبایان دیگر نبود.
هوش مصنوعی: سیاوش به خاطر گفتار و خوشحالی شهریار (پدرش) بسیار شاد شد؛ بهطوریکه مانند ماهی که در کنار ظاهر میشود، خوشایند و درخشان به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: او در گنج را باز کرد و آنقدر جواهرات از پارچههای ابریشمی و کمربندهای زرین بیرون آورد که حیرتانگیز بود.
هوش مصنوعی: یعنی همان زیورآلات و تاج و انگشتری که در کنار هم قرار دارند، همچنین همان طوق (زینت) و تخت گنداوری (تخت پادشاهی).
هوش مصنوعی: از هر چیزی که گنج و ثروت است، جهانی زیبا و پراشتیاق ساخته شده و سراسر آن پر از آرزوها و خواستههاست.
هوش مصنوعی: سودابه با تعجب به سیاوش نگریست و به فکر فرو رفت تا با استفاده از جادو و افسون، او را تحت تأثیر قرار دهد.
هوش مصنوعی: اگر سیاوش به خواستهٔ من پاسخ ندهد، به او اجازه میدهم که هر چه میخواهد باشد و جان من را از دست بدهد.
هوش مصنوعی: هر کار خوب و بد و هر راهحلی که در دنیا انجام میشود، هم در ظاهر آشکار است و هم در باطن پنهان.
هوش مصنوعی: اگر او بخواهد از من روی برگرداند، من در جمع مردم، فریاد و نالهای بلند میکنم.
هوش مصنوعی: سودابه از روی تخت و با تاجی زینتدار به سیاوش نگاه کرد و بر سرش زینتی زیبا و رنگارنگ قرار داد.
هوش مصنوعی: سودابه سیاوش را نزد خود فراخواند و از هر نوع گفتوگویی با او شروع کرد.
هوش مصنوعی: او به سیاوش گفت که گنجی را فراهم کند که هیچکس مانند آن را نه دیده و نه داشته است، و آن گنج باید شایستهٔ مقام و تاج پادشاهی باشد.
هوش مصنوعی: هر چیزی اندازهای دارد و هنگامی که چیزی را به جای خود قرار ندهی، ممکن است نتیجه معکوس بگیرد، مانند اینکه اگر بخواهی فیل را تحمل کنی، باید به اندازه دویست نفر قدرت داشته باشی.
هوش مصنوعی: من دخترم را به تو میدهم؛ پس به چهرهام و تاج و زیورم نگاه کن.
هوش مصنوعی: سودابه از سیاوش میخواهد بداند چه دلیلی دارد که او از عشق او دوری کند و از زیباییاش رویگردان شود.
هوش مصنوعی: هرگاه من تو را دیدهام، در تلاش و هیجان بودهام و همواره دلنگران و ناراحت بودهام.
هوش مصنوعی: همیشه در روشنایی روز، به خاطر درد خود نمیتوانم ببینم و به همین خاطر تصور میکنم که خورشید به رنگ آبی درآمده است.
هوش مصنوعی: حالا هفت سال است که عشق من مانند خون از چهرهام میریزد و من را ناراحت میکند.
هوش مصنوعی: سودابه میگوید که در خفا و به دور از چشم دیگران، مرا شاد کن و از گناهی که در جوانیام مرتکب شدهام، مرا عفو کن.
هوش مصنوعی: بیش از آنچه که پادشاه جهان به تو بخشیده، یعنی تاج، زیور و مقام، تو را آراسته است.
هوش مصنوعی: اگر از فرمان من سر بپیچی، دل تو به سوی پیمان من نخواهد آمد و به آن وفا نخواهی کرد.
هوش مصنوعی: اگر من بر تو سلطنت کنم، چهرهٔ تو در چشم شاه تیره و بد خواهد شد.
هوش مصنوعی: سیاوش به سودابه میگوید که هرگز به خاطر عشق و دلباختگیام جان خود را به خطر نمیاندازم.
هوش مصنوعی: من برای بدعهدی و خیانت به پدر بیوفا خواهم بود و از اصول مردانگی و دانایی فاصله میگیرم.
هوش مصنوعی: تو همسر شاه و مانند خورشید هستی، بنابراین شایسته نیست که از تو چنین بدی سربزند.
هوش مصنوعی: سودابه، با خشم و در حالتی جنگطلبانه از جایگاه خود برخاست و به سیاوش حمله کرد.
هوش مصنوعی: من به او گفتم که راز دلم را فقط به تو گفتم و نه به کسی دیگر که افکار بد دارد.
هوش مصنوعی: تو میخواهی مرا به گونهای رسوا کنی که نزد یک فرد دانا و عاقل مورد سرزنش قرار گیرم.
هوش مصنوعی: سودابه با دستش لباسش را پاره کرد و با ناخنهایش هر دو صورتش را خراشید.
هوش مصنوعی: صدای بلندی از درون شبستان (محل نشیمن) او برخاست و فریادش از ایوان به کوچهها رسید.
هوش مصنوعی: از باغ و ایوان صدا و ندا برخاست که انگار روز قیامت فرا رسیده است.
هوش مصنوعی: آگاهی به فرمانده سپاه رسید که از تخت پادشاهی پایین آمده است.
هوش مصنوعی: سیاوش از تخت زرین (پادشاهی) به سمت شبستان (درون قصر) رفت و به آرامی و با اندیشه بسیار حرکت کرد.
هوش مصنوعی: سودابه به سمت سیاوش آمد و زمانی که او را دید، متوجه شد که صورتش خراشیده است و در کاخ به شدت شایعات و گفتگوها در حال جریان است.
هوش مصنوعی: هرکس از او پرسید، دلش تنگ شد و نتوانست اعمال و رفتار آن شخص سنگدل را بفهمد.
هوش مصنوعی: سودابه در مقابل سیاوش به شدت نگران و پریشان شد و در حالی که موهایش را به هم میریخت، گریه و زاری میکرد.
هوش مصنوعی: سیاوش چنین گفت: «به خواست خودم بر تخت نشستهام و ساز چنگ را آماده کردهام و به شدت در آن نوا میزنم.
هوش مصنوعی: من جز تو نمیخواهم کسی را و جز برای تو نمیتوانم صحبت کنم.
هوش مصنوعی: سخن از این است که عشق و محبت من به تو آنقدر عمیق و گسترده است که چرا از من پرهیز میکنی ای زیباروی؟
هوش مصنوعی: سودابه، در حالی که تاج طلایی خود را از سر برداشت، بر اثر احساساتی که نسبت به سیاوش داشت، لباسهایش پاره شد.
هوش مصنوعی: سخنان شهریار (سیاوش) او را به فکر فرو برد و او هرگونه که میخواست، شروع به صحبت کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش در دلش میگوید اگر او (سودابه) این حرفها را راست بگوید، دیگر از این نوع زشتی و پلیدی (از نظر اخلاقی) کاسته نخواهد شد.
هوش مصنوعی: سیاوش را باید سر ببرند، زیرا اینگونه بود که برای نیل به هدفهای پلید، راهی پیدا کردند.
هوش مصنوعی: سخن خردمندان دربارهٔ این ماجرا چه خواهد بود، زیرا بهدنبال این داستان، آبرو و شرافت از بین رفته و به خون تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: کسی را که در حرمسرا (شبستان) به او آسیب رساندهاند، هوشمند و بزرگمنشان (مهترپرستان) او را تهمت میزنند و به او بد میگویند.
هوش مصنوعی: سیاوش در جایی تنها ماند و سودابه را به سوی خود فراخواند.
هوش مصنوعی: سودابه به سیاوش میگوید که با هوش و خردش میداند که این راز را نمیتواند پنهان نگه دارد.
هوش مصنوعی: تو این کار بد را نکردی که من انجام دادهام و از گفتار بیهوده تو ناراحت شدهام.
هوش مصنوعی: سودابه میگوید که چرا در شبستان (محل خلوت) به تو و دوستم پرداختم، اکنون غم من به سراغم آمده و به یاد تو هستم.
هوش مصنوعی: اکنون به راستی جوی و با من سخن بگو که وضعیت تو چگونه است و چهرهات را نشان بده.
هوش مصنوعی: سیاوش از سودابه میپرسد که چه اتفاقی افتاده و او در کدام مکان ناراحت بوده است.
هوش مصنوعی: سودابه میگوید این درست نیست که سیاوش از هیچکدام از معشوقهها چیزی جز خود من نخواست، و او تنها به من علاقه دارد.
هوش مصنوعی: من به سودابه گفتم که هر چیزی که شاه به سیاوش داده، چه علنی و چه به طور پنهانی، او درخواست کرده است.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان نکاتی دربارهی فرزند، تاج، خواستهها، دینار (پول) و گنج (دارایی) میپردازد و اشاره دارد که این چیزها چه نقش و اهمیتی در زندگی و منزلت افراد دارند. به طور کلی، این ابیات به ارزشها و داراییهای مادی و اجتماعی اشاره میکنند.
هوش مصنوعی: گفتم که اگر برتریها و خوبیهای زیادی را در خود داشته باشم، همه آنها را به عنوان مهر و هدیه برای ازدواج با دختر تو تقدیم میکنم.
هوش مصنوعی: سیاوش به خواسته سودابه (دختر) پاسخ میدهد که من به تو علاقهای ندارم و برای ملاقات با تو راهی نیست.
هوش مصنوعی: من باید به تو بگویم که در این میان هیچ کس به کار من نمیآید و بدون تو، هیچ چیزی برایم ارزش ندارد.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید که کارد (دشمن) میخواهد به او ضربه بزند و او در شرایط سختی قرار دارد، به طوری که دو دستش را به شدت گرفته و او را در وضعیتی دشوار قرار داده است.
هوش مصنوعی: سودابه به سیاوش میگوید که با وجود اینکه مرا برای کسوت خود انتخاب کرده، هنوز به من فرمان نمیدهد و در این میان، موی من را میکند و صورت من را خراشیده میکند.
هوش مصنوعی: من یک فرزند دارم که به طور پنهانی در دل خود نگهداشتهام، ای پادشاه جهان.
هوش مصنوعی: به خاطر فشار و رنجی که از کشتن سیاوش به من میرسید، احساس کردم که جهان برایم کوچک و تیره شده است.
هوش مصنوعی: شهریار با خود گفت که حرفهای هر دو طرف (سودابه و سیاوش) به دردم نمیخورد و کارساز نیست.
هوش مصنوعی: در این کار شتاب نمیخواهد، زیرا تنگدلی باعث میشود که عقل و خرد انسان در خواب فرورود و نتواند درست فکر کند.
هوش مصنوعی: نگاه کردن به این موضوع ضروری است؛ دل انسان وقتی به حقیقت و درستی رسید، باید گواهی دهد.
هوش مصنوعی: میخواهم ببینم که از این دو گنهکار، کدامیک شایستهی عذاب و مجازات است.
هوش مصنوعی: همانطور که به دنبال پیدا کردن گناهکار هستید، اکنون باید به دقت دست سیاوش را بو کنید تا حقیقت را دریابید.
هوش مصنوعی: سراسر بدن و بازوها و قامت بلند سیاوش را بوی خوشی میپیمود و در هر جایی از او، بوی خوش مشام را پر کرده بود.
هوش مصنوعی: از سودابه بوی شراب و مشک خالص به مشام کاووس میرسید، در حالی که بوی گلگلاب نیز از او احساس میشد.
هوش مصنوعی: سودابه بوی سیاوش را به گونهای خاص احساس نکرد و در او نشانی از عشق و محبت نیافت.
هوش مصنوعی: سودابه به خاطر غم و احساس شرمندگی نسبت به سیاوش، خوار و خفیف شد و دل خودش را به سختی آزار داد.
هوش مصنوعی: سودابه با خود فکر کرد که برای رسیدن به خواستهاش، باید سیاوش را با شمشیری تیز بکشد و او را تکهتکه کند.
هوش مصنوعی: سیاوش پس از این اتفاق به فکر افتاد که از سرزمین هاماوران (سرزمین اهریمنان) تجدید آشوب و درگیری خواهد شد و این موضوع صدای بلندی به همراه خواهد داشت که همه جا را پر از درد و مشکلات میکند.
هوش مصنوعی: در آن زمان سیاوش در قید و بند قرار داشت و نه بستگانش به او کمک میکردند و نه هیچ پیوندی داشت که او را یاری دهد.
هوش مصنوعی: پرستار سودابه، به خاطر غم و دردی که در دل دارد، روز و شب در حال نگرانی است و زبانش را به خاطر آن غم بسته نگه داشته است.
هوش مصنوعی: سه نفر دیگر که دلشان پر از محبت و عشق بود، باید هر چیزی که از آن فرد بد را دیده بودند، فراموش میکردند.
هوش مصنوعی: ازدواج سودابه و سیاوش منجر به تولد بچههایی شد، و چون او خرد و دانایی داشت، غم و اندوه او را نمیتوان ناچیز و بیاهمیت شمرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به دلیل اینکه در مورد آن کار زشت هیچ تقصیری ندارد، به عنوان فردی عاقل و معقول شناخته میشود و شاه نیز این حقیقت را میداند.
هوش مصنوعی: او به سیاوش گفت از این موضوع هیچ نگرانی نداشته باش و برای خود نگرانی نکن؛ زیرا انسان باید به خرد و دانش خود متکی باشد.
هوش مصنوعی: به هیچچیز فکر نکن و با کسی هم سخن نگو؛ زیرا سخنان تو ممکن است رنگ و بوی خاصی به خود بگیرد و حالتی دیگرگونه پیدا کند.
هوش مصنوعی: سودابه وقتی فهمید سیاوش بیاحترامی کرده و مقامش پایین آمده، دل شهریار را نیز سرد و کسالتبار کرد.
هوش مصنوعی: سودابه به دنبال چارهای برای کار ناپسند خود است و از روی کینه درختی را میکارد تا به مقصودش برسد.
هوش مصنوعی: زنی بود که رازهایش را به او سپرده بود، درونش پر از جادو و زیبایی و فریبندگی بود.
هوش مصنوعی: سودابه، زن سیاوش، به سبب داشتن فرزند درون خود، سختی و فشار زیادی را تحمل میکند و این بار سنگین بر او بسیار گران است.
هوش مصنوعی: او (سودابه) راز خود را برای سیاوش فاش کرد و از او راهحلی خواست، زیرا میخواست در ابتدای پیمانی که با او بسته، چیزی بگوید.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی پیمان را گرفت، چیزهای بسیار زیادی داد و در ادامه به او گفت از این موضوع دیگر هیچ یاد نکن.
هوش مصنوعی: کسی دارویی ساخته است که تو را از این مشکل رهایی بخشد و اجازه نمیدهد که راز من فاش شود.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است این همه زنجیر (بند) و دروغ، برای این کودکان تو (از نسل تو) ایجاد شده باشد؟
هوش مصنوعی: من به کاووس میگویم که این شرایط و این مشکلات را به خاطر من ایجاد کردهاند و کسانی که در این وضعیت گرفتار شدهاند، به دست اهریمن (نماد شر) کشته شدهاند.
هوش مصنوعی: اگر بر سیاوش کینهای ایجاد شود، اکنون باید برای این مشکل راه حلی پیدا کنی.
هوش مصنوعی: اگر تو نصیحت مرا نشنوی، من در نزد شاه به بدی شهرت پیدا میکنم و از جایگاه خود دور میشوم.
هوش مصنوعی: سودابه به سیاوش میگوید که من به تو وابستهام و تحت فرمان تو هستم و به خاطر تو در مقام خدمتی فروتن قرار دارم.
هوش مصنوعی: هنگامی که شب تاریک شد، زنی که داروی جادو مصرف کرده بود، به خواب رفت و از او بچهای به دنیا آمد که مثل اهریمن بود، یعنی نوزادی شیطانی و بدطینت.
هوش مصنوعی: دو بچه بهگونهای بودند که مانند دیوان (موجودات افسانهای زشت و شرور) زاده شدهاند. حالا باید دید بچههای جادوگران چگونه هستند و چه حالتی دارند.
هوش مصنوعی: سودابه زن را پنهان کرد و خود به خواب رفت، اما فریاد او از درون کاخ به بیرون رسید.
هوش مصنوعی: در ایوان پرستار، به اندازهای که افراد حضور داشتند، به سرعت به نزدیک سودابه رفتند.
هوش مصنوعی: یک بشقاب طلایی (طشت زرین) آوردند و او (سودابه) آن سخن را با پرستار خود گفت.
هوش مصنوعی: در آن طشت زرین، بچهٔ اهرمن (شیطان) به زودی خروشید و بر تن او (سیاوش) جامههایش را پاره کرد.
هوش مصنوعی: دو کودک مردهای را در طشت دیدند که فریادشان از ایوان به آسمان رسید.
هوش مصنوعی: کاووس، شاه ایران، وقتی صدای فریاد را از ایوان شنید، در خواب ترسید و بیدار شد.
هوش مصنوعی: سیاوش از برخی پرسید و گفت که ای شهریار، چطور شد که سرنوشت به این شکل بر روی چهرهٔ زیبایت تأثیر گذاشت؟
هوش مصنوعی: در آن شب، غم و اندوه بر هیچ کس حاکم نشد و در هنگام سپیدهدم، او (سیاوش) برخاست و ناراحت و غمگین به سوی بیرون رفت.
هوش مصنوعی: سودابه را در حال خواب دیده که کل شبستان به خاطر او آشفته و ناراحت است.
هوش مصنوعی: دو کودک بر روی طشت زر، در حالیکه بیارزش و خسته از درد و رنج هستند، قرار داده شدهاند.
هوش مصنوعی: سودابه به خاطر سیاوش گریه کرد و به او گفت که روشن و واضح ببین آفتاب.
هوش مصنوعی: سودابه در حالی که به سیاوش اشاره میکند، میگوید به رفتار بد او توجه کن، زیرا با حرفهای او فریب خورده و در امنیت نیستی.
هوش مصنوعی: دل شاه کاووس نسبت به سیاوش بدگمان شد و او برای مدتی به فکر فرو رفت.
هوش مصنوعی: کاووس نگران است و از خود میپرسد که چگونه میتواند این مشکل را حل کند، زیرا نمیتواند به راحتی آن را از دل خود دور کند.
هوش مصنوعی: پس از آن، کاووس شاه کسی را که به ستارهها نگریسته بود، زیر نظر قرار داد.
هوش مصنوعی: کاووس شاه از میان آن افراد نام برخی را برگزید و آنها را به نزد خود فراخواند، سپس از آنها پرسش کرد و بر تخت زرین نشاند.
هوش مصنوعی: سخن از سودابه و جنگ هاماوران را هر طور که بود، با سران و بزرگان گفت.
هوش مصنوعی: بگویید تا از کار سیاوش مطلع شوند و با دانش و آگاهی، کردار او را بشناسند.
هوش مصنوعی: سودابه درباره سیاوش با کودکان بسیار سخن گفته و این را به شکلی پنهانی و مخفیانه انجام داده است.
هوش مصنوعی: همهٔ علمهای نجومی و حساب و کتاب را جمعآوری کردند و برای آن کار یک هفته وقت گذاشتند.
هوش مصنوعی: در نهایت گفتند که این کار و این وضعیت مربوط به کیست و در جامی که برای زهر افشانی استفاده میشود، چه کسی مسئول است.
هوش مصنوعی: این دو کودک فرزندان کسی دیگر هستند و نه فرزند شاه و نه فرزند این مادر، یعنی آنها از ریشه و اصل حقیقی خود جدا هستند.
هوش مصنوعی: اگر از خواص و ویژگیهای شاهان به دنیا بیایی، بهراحتی میتوانی از این آداب و رسمهای مخصوص خارج شوی.
هوش مصنوعی: راز سودابه در آسمان مشخص نیست و در زمین نیز نمیتوان آن را فهمید؛ این شگفتی به گونهای است که کسی نمیتواند آن را درک کند.
هوش مصنوعی: زنی بداندیش و ناپاک در جلسهای با شاه سخنانی را مطرح کرد که نشاندهندهٔ نیت و حقیقت او بود.
هوش مصنوعی: کاووس و باکس موضوعی را پنهان کردند و چیزی نگفتند و این راز را در دل خود نگه داشتند.
بر این کار نیز یک هفته گذشت و پیمانه جهان از جادو سرآمد ( پرشد )
هوش مصنوعی: سودابه از درد و ناامیدی ناله میکند و از شاه درخواست کمک و فریاد میزند.
هوش مصنوعی: من به شاه میگویم که به من بیوفایی و خیانت آموخته و من را به زخم و بیاحترامی به تخت و مقامش دچار کرده است.
هوش مصنوعی: دل من به یاد فرزند کشته، به درد میآید و تند به تند میپیچد. به قدری اذیتام میکند که محزون میشوم و آرزو دارم که زودتر از دنیاستراحت کنم.
هوش مصنوعی: به او (سودابه) گفت: ای زن، آرام باش و چرا سخنان ناپسند میگویی؟
هوش مصنوعی: همه نگهبانان درگاه شاه را فرمان داد تا راهی را انتخاب کرده و مسدود کنند.
هوش مصنوعی: تمام مردم شهر و محله زن بدکاره را شناسایی کردند و او را در مکان مشخصی قرار دادند.
هوش مصنوعی: به نزدیکی جایی که سودابه در آن قرار داشت، نشان او را یافتند و کسانی که در آنجا بودند، به سرعت به سوی او رفتند.
هوش مصنوعی: زن بدبخت را به زور از راهبهدر کردند و با خفت و خواری به نزد شاه بردند.
هوش مصنوعی: او (سودابه) به خوبی از سیاوش پرسید و به او امید داد که در روزهای آینده باز هم به او نوید (خبر خوب) خواهد داد.
هوش مصنوعی: بعد از آن، شاه بزرگوار در نتیجهٔ خیانت و تهمتها، سیاوش را با ذلت و جراحت و اسارت مواجه ساخت.
هوش مصنوعی: در این بیت، بیان میشود که در داستان سیاوش هیچ نشانهای از شکست یا ناتوانی نیست و سیاوش، که پادشاهی با نیرو و توان بالا است، هیچگاه به تنهایی داستان را نمیپذیرد. در حقیقت، او همیشه در کنار دیگران قرار دارد و به تنهایی عمل نمیکند.
هوش مصنوعی: او (سیاوش) فرمان داد که از جلو او را بیرون ببرند و به دنبال چاره و تدبیری بگردند که از این وضعیت نجات یابد.
چون کمر متهم به دم اره ( ار مخفف اره ) نمی آید ( یا به اصطلاح امروز دم به تله نمی دهد یعنی حاضر به اعتراف نمی شود ) او را ببرید و این را مطابق آیین می دانم
هوش مصنوعی: زن را از دربار شاه بیرون کردند و گفتند که او را به شمشیر بکشید و به دار (دار زدن) و چاه (زندان) ببرید.
هوش مصنوعی: سودابه میگوید من در این موقعیت بیگناه هستم و نمیدانم چه بگویم در برابر این مقام بزرگ و مشهور.
هوش مصنوعی: گفتند به شاه که این زن (سودابه) چه صحبتهایی کرده است، خداوند جهان (جهان آفرین) چیزهایی را در دل او پنهان دارد.
هوش مصنوعی: سیاوش به سودابه (زنی که دلبستهاش شده) دستور داد تا به پیش ستاره (نقشبندی و پیشگویی) برود و داستان خود را بازگو کند.
هوش مصنوعی: این دو کودک که از جادو به وجود آمدهاند، از نطفهٔ اهریمن بوده و در اصل، زادهٔ شیطنت هستند.
هوش مصنوعی: سودابه به آنان پاسخ داد که این راز نزدیک است و جز این چیزی نیست.
هوش مصنوعی: بسیاری از درباریان و اطرافیان به خاطر سیاوش در دل خود حرفهای ناپسند و پنهانی دارند، اما جرئت نمیکنند آنها را بیان کنند.
هوش مصنوعی: از ترس سپهبد (سردار) که همان پیرزن بازرگان است، پیلتن (سیاوش) در جمع شیران (شجاعان) به لرزه میافتد.
هوش مصنوعی: چگونه میتوان به هشتاد فیل زور آورد، در حالی که اگر بخواهد، میتواند به راحتی مسیر آب نیل را ببندد؟
هوش مصنوعی: لشکر نامی که صد هزار نفر است، از سیاوش در میدان نبرد میگریزند.
هوش مصنوعی: منظور این است که حال من هم مانند او (سیاوش) چنین است که اگر پای او به من برسد، همیشه در اندوه و غم به سر میبرم و چشمانم از گریه پرخون خواهد شد.
هوش مصنوعی: کسی که ستارهشناس فرزانه است و به آن دانش آگاهی دارد، چه سخنی میتواند بگوید و به چه کسی باید سپاس بگوید؟
هوش مصنوعی: اگر غم و غصهای از بابت فرزند ندارم، پس ارتباط و دوستیام با تو هم بیشتر از این نیست.
هوش مصنوعی: اگر همینطور به حرفهایت بیاعتنا باشی، من با این قضاوت چنان بر این جهان تاثیر میگذارم که نتایج آن را خواهی دید.
هوش مصنوعی: چشمهای او آنقدر اشک میریزد که اگر بخواهد، میتواند از آن چشمانش آبی به اندازهٔ نیل، بزرگترین رود، را جمعآوری کند.
هوش مصنوعی: سپهبد (سیاوش) از سخنان او (سودابه) بسیار ناراحت و دلشکسته شد و به حالت گریه آمد و با او (سودابه) همدردی کرد.
هوش مصنوعی: سودابه، کسی که از دلشکستگی عاطفی رنج میبرد، به آن کار (رابطهاش با سیاوش) ادامه داد و همواره به او فکر میکرد.
هوش مصنوعی: او (سودابه) گفت: در پنهانی درباره این موضوع فکر میکنیم تا ببینیم چه نتیجهای به دست میآوریم.
هوش مصنوعی: او (شاه) همه موبدان را از جانب خود فراخواند و سخنانی را دربارهٔ سودابه و شایعات مرتبط با او بیان کرد.
مشاور به پادشاه ایران زمین شاه کاووس گفت: این درد تو پنهان نمیماند و این راز آشکار میشود
[موبد ادامه داد]:اگر میخواهی از حقیقت ماجرا (ماجرای سیاوش و سودابه) آگاه بشوی باید دست به امتحان بزنی و آنها را آزمایش کنی
هوش مصنوعی: هرچند فرزند از خانوادهای بزرگ و با ارزش است، ولی دل پدر (شاه) از اندیشه و فکری که به سر میپروراند، آسیب میبیند.
هوش مصنوعی: تو به واسطهٔ این دختر شاه هاماوران، که سرشار از اندیشه و فکر است، به سوی سوی دیگری بروی.
هوش مصنوعی: وقتی سخن به این بدی و ناپسندی کشیده میشود، باید یکی را که به آتش رفته نجات داد و از خطر دور کرد.
هوش مصنوعی: اینطور است که سرنوشت و تقدیر (چرخ بلند) بر بیگناهها آسیبی نمیزند.
هوش مصنوعی: جهاندار یعنی پادشاه، سودابه را به پیش خود فراخواند و او را در کنار سیاوش نشاند تا با هم صحبت کنند.
هوش مصنوعی: در نهایت، سیاوش گفت که دل من از هیچ کدام از دو طرف (تهمتها یا خطرها) آسوده و ایمن نیست و همچنان روشن و مطمئن نیست.
هوش مصنوعی: مثل اینکه آتش تند و تیز، گناهکاران را زود شناسایی کرده و رسوا میکند.
هوش مصنوعی: سودابه در پاسخ گفت که من به آنچه میگویم، صداقت دارم و در بیان خود راستگو هستم.
هوش مصنوعی: من دو کودک را به شاه نشان دادم، و از این بیشتر هیچکس ارتکاب خطا نمیکند.
هوش مصنوعی: سیاوش باید از خود دفاع کند و به درستی عمل کند، زیرا این کار بدی است که او انجام داده و او را به سوی تباهی میکشاند.
هوش مصنوعی: شاه، به پسر جوان (سیاوش) گفت که پرچم (یا نشان) چه حالتی را اکنون در این جا مشاهده میکند.
هوش مصنوعی: سیاوش به شاه میگوید که به خاطر این سخن، دیدن جهنم برای او ناچیز و بیاهمیت شده است.
هوش مصنوعی: اگر کوه آتش وجود داشته باشد، من آن را رها میکنم؛ چون این تنگی و فشار بر من خوار و ننگین است اگر از آن عبور کنم.
هوش مصنوعی: جان کاووس، پادشاه ایران، به شدت در فکر و اندیشه فرو رفت، زیرا او نگران وضعیت فرزندش سیاوش و سودابه، همسرش، بود که شخصیتی خوب و نیکو داشت.
هوش مصنوعی: اگر یکی از این دو نفر (سودابه یا سیاوش) ناپاک و بدکردار شود، بعد از آن، شهریار (کاووس) من را میخواند (تا سرنوشت را تعیین کند).
هوش مصنوعی: زمانی که فرزند و همسرم از من خون و مغز و جان بگیرند، دیگر کار نیکو از من خارج نخواهد شد.
هوش مصنوعی: من از زشتکردار بودن او که دل مرا رنج میدهد، دلم را پاک میکنم و راهی برای درمان دلتنگیام میاندیشم.
هوش مصنوعی: آن سردار نیکو سخن به سیاوش میگوید که با بدی و ناپاکدلی به حکومت نپرداز، زیرا این کار ناپسند است.
هوش مصنوعی: سازماندهی کرد و دستور داد تا ساروانِ هیون، که یکی از فرماندهان یا سوداگران است، از دشت صد کاروان بیاورد.
هوش مصنوعی: هیونها (سواران یا افراد خاصی) مشغول جمعآوری هیزم شدند و تمام مردم شهر ایران برای تماشا به آنجا آمدند.
هوش مصنوعی: به تعداد زیاد، صد کاروان شتر با موهای سرخ، هیزم آوردند تا به سیاوش آسیب برسانند.
هوش مصنوعی: هیزم را در دو کوه بلند قرار دادند و بر اساس آن، عدهٔ بسیاری به شماره زیاد آن را شمردند و سیاوش نیز از میان این خطرات گذشت.
هوش مصنوعی: از فاصلهٔ دو فرسخ، هر کس این وضعیت و جستجوی بلا را دید، کلید و علامت بلا را تشخیص داد.
هوش مصنوعی: سیاوش میخواست حقیقت را ببیند و متوجه شد که رفتار زنی که در پی اوست، مشکلات زیادی را به همراه آورده است.
هوش مصنوعی: وقتی این داستان را به دقت بشنوی، ممکن است به حالتی تحت تأثیر قرار بگیری و گریهات بگیرد.
هوش مصنوعی: در دشت، دو کوه هیزم قرار دادهاند، که به نوعی به مانند دو تماشاچی به نظر میرسند و جهانیان به تماشای این صحنه آمدهاند.
هوش مصنوعی: به قدری سریع و آسان از میان آتش گذشت که گویا سوارکار در تنگهای باریک حرکت کرده است.
هوش مصنوعی: در آن زمان، سوگند پادشاه بزرگ و با ارزش این بود که این شیوه و روش را دنبال کند.
هوش مصنوعی: پس از آن، شاه به موبد (روحانی) دستور داد که نفت سیاه را بر روی چوبها بریزد.
هوش مصنوعی: دویست مرد آتشافروز آمدند و با دمیدنهای خود آتش را به شدت افزایش دادند، به گونهای که گویی شب به جای روز فرارسیده است و تاریکی بر محیط سایه انداخته.
هوش مصنوعی: در ابتدا، با دمیدن آتش، سیاهی از دود ایجاد شد و بعد از آن زبانههای آتش به سرعت برآمدند.
هوش مصنوعی: زمین به خاطر آتش و دود بسیار روشنتر از آسمان شده بود و دنیا در حال هیاهو و آتشسوزی بود.
هوش مصنوعی: تمام دشتها به خاطر دلیری و شجاعت سیاوش (که به خاطر او به آتش کشیده شده) در حال سوختن و گریه کردن هستند، در حالی که چهرهٔ او همیشه خندان و شاداب است.
هوش مصنوعی: سیاوش به پیش پدرش رفته و تاجی از طلا بر سر گذاشته است.
هوش مصنوعی: سیاوش با دقت و احتیاط، و درحالیکه جامهایی از نوشیدنی سفید در دست دارد، لبخند به لب و دلش پر از امید است.
هوش مصنوعی: یک اعرابی (تازی) سیاهپوست بر اسبش نشسته و نشانههای نعل (سم) اسبش بر زمین روشن و نمایان است.
هوش مصنوعی: سیاوش مانند کسی که به رسم و سنت کفن، کافور را بر بدن خود پاشیده، آنقدر که از این عطر پراکنده شده است.
هوش مصنوعی: پس از اینکه سیاوش به نزد کاووس برگشت، از اسب پایین آمد و او را به خاطر بازگشتش ستایش کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش، در حالتی که رو به روی شاه کاووس ایستاده، متوجه میشود که او از دیدن او احساس شرم دارد و به همین خاطر صحبت کردنش با سیاوش به آرامی و با نرمی صورت میگیرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به سودابه گفت نگران نباش، چون روزگار همیشه اینگونه و به این شکل نمیچرخد.
هوش مصنوعی: اگر من گناهکار نباشم، همین احساس شرم و سنگینی بر سرم هست؛ و فقط در این صورت است که رهایی و آزادی برایم معنا دارد.
هوش مصنوعی: اگر من از این کار (تهمت) گناهکار باشم، خداوند جهان مرا نمینگرد و مورد سرزنش قرار نمیدهد.
هوش مصنوعی: به قدرت و یاری خدا، کار نیک انجام میدهم، زیرا از این کوه آتش هیچ خطری برای من وجود ندارد.
هوش مصنوعی: از دشت و شهر صدایی بلند شد و غم و اندوهی به جهان رو آورد که نتیجهٔ آن عمل بود.
هوش مصنوعی: سودابه وقتی صدای آوای غمناک را از دشت شنید، به سوی کاخ رفت و آتش را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: کاووس (پادشاه) میخواست که به او (سیاوش) بد بگذرد و او به شدتی از خشم و آشفتگی در حال جوشیدن و پر از صحبت و دردسر بود.
هوش مصنوعی: جهانی به کاووس (پادشاه) نگاه میکند و زبانها پر از ناسزا و دلها پر از خشم است.
سیاوش سپه را به تندی بتاخت ( کنایه از به جنگ آتش رفتن ) و از جنگیدن با آتش دلتنگ نشد .
هوش مصنوعی: آتش از هر سو بالا میرفت و شعلههای آن به شدت زبانه میکشید، اما هیچکس سیاوش و اسبش را در آن حال نمیدید.
هوش مصنوعی: دشتی پر از خون، به خاطر نگرانی و استرس شدید، وجود داشت که نشاندهندهی انتظار برای بیرون آمدن سیاوش از آتش بود.
هوش مصنوعی: وقتی او را (سیاوش) دیدند، غوغایی برپا شد که شاه نو (سیاوش) از میان آتش بیرون آمده است.
هوش مصنوعی: اگر تو آب بودی، آیا به خاطر تری (خیسی) خیس نمیشدی و تمام لباسهایت نمیکِندید؟
هوش مصنوعی: سوار، به قدری زیبا و با وقار به نظر میرسید که گویی در کنار او، گلی خوشبو (سمن) قرار دارد.
هوش مصنوعی: چون بخشش و مغفرت خداوند پاک است، در برابر آتش و آب، هر دو از یک ارزش و یکساناند.
هوش مصنوعی: وقتی سیاوش از کوه آتش عبور کرد، صدای بلندی از شهر و دشت برخاست.
هوش مصنوعی: سواران لشکر برای احترام به سیاوش به حرکت درآمدند و همه دشت را زیر پای او فرش کردند.
هوش مصنوعی: یک نفر در میان کهنسالان و بزرگمردان دنیا خوشحالی و شادیای را ایجاد کرده است.
هوش مصنوعی: یکی از افراد پیامهای خوبی به دیگری میدهد که خداوند بیدار و عادل، فرد بیگناه را بخشوده است.
هوش مصنوعی: سودابه به خاطر خشمش موهایش را میکند، و از شدت ناراحتی آب میریزد و چهرهاش را خسته و افسرده نشان میدهد.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی به حضور پدرش کاووس میرسد، با پاکی و بیگناهی تمام، نه نشانی از دود، نه آتش، و نه ذرهای گرد و خاک به همراه دارد.
هوش مصنوعی: سیاوش از اسب کاووس شاه پیاده شد و به صف سپاهیان، که سربازان پیاده بودند، پیوست.
هوش مصنوعی: سیاوش به شدت تحت فشار و ناراحتی قرار گرفت و به خاطر اعمال ناپسند سودابه، به عذرخواهی و طلب بخشش روی آورد.
هوش مصنوعی: سیاوش به نزد پادشاه نیکوکار رفت و برای ابراز خشمی که از تهمتها و بدیها داشت، صورتش را به خاک مالید.
هوش مصنوعی: از گرما و حرارت آن کوه آتش، همه آرزوها و خواستههای دشمنان سیاوش بر باد رفت و ناامید شدند.
هوش مصنوعی: شاه به سیاوش میگوید که تو جوان دلیر و شجاعی هستی و با نژاد پاک و روحی روشن به دنیا آمدهای.
هوش مصنوعی: چنانکه مادر پاکدامن و معصوم فرزندی را به دنیا میآورد، او هم در دنیا پادشاهی خواهد شد.
هوش مصنوعی: سیاوش به دربار (ایوان) وارد شد و با نشاط و سرور نشست، کلاهی که نشانهٔ پادشاهی کیانی است، بر سر گذاشت.
هوش مصنوعی: سودابه به شادی مهمانان و رامشگران را دعوت کرد تا با سیاوش جشن بگیرند و خواستهها و آرزوهای خود را با او مطرح کنند.
هوش مصنوعی: سه روز در آن مهمانی، شراب نوشیدند و هیچکس به درِ گنج و کلید آن توجهی نکرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به تخت کیانی نشست و در دستش نیز سلاحی به شکل یک گرز (چوب سنگین) که مانند بدن گاو بزرگ و تنومند است، دارد.
هوش مصنوعی: سیاوش خشمگین شد و سودابه را فراخواند تا دربارهٔ گفتوگوهایی که میان آنها رد و بدل شده، صحبت کند و او را از خود براند.
هوش مصنوعی: سودابه به سیاوش میگوید که تو با بیشرمی و کردارهای ناپسند بسیار، دل مرا به شدت آزار دادهای.
هوش مصنوعی: تو در پایان کار چهرهی زشت و بدی از خود نشان دادی که به جان فرزند من، یعنی سیاوش، آسیب خواهد رساند.
هوش مصنوعی: تو مرا به آتش انداختی و به این شکل جادوگری کردی.
هوش مصنوعی: حالا زمان پوزشخواهی نیست، باید به کار خود ادامه دهی و اوضاع را بهبود ببخشی.
هوش مصنوعی: شایسته نیست که تو در این سرزمین بمانی، زیرا جز این که مجازات تو آویخته شدن است، هیچ پاداش دیگری نداریم.
هوش مصنوعی: سودابه به سیاوش میگوید: ای شهریار، تو که آتش را بر سر من میافکنی.
هوش مصنوعی: اگر قرار باشد که سر من بریده شود، باید بدانید که عذاب این بدی که به من رسید، نتیجهی عمل من است.
هوش مصنوعی: من در این موضوع موافقم و دلم را بر این گذاشتهام که آتش تند و شعلهور با او که به من ظلم کرده است، نباشد.
هوش مصنوعی: سیاوش همانطور که سخن راست میگوید، دل شاه را از غم و اندوه پاک میکند.
هوش مصنوعی: من همه جادوگریهای زال را در اینجا نمیخواهم و نمیخواهم که تو نسبت به من دلخوش باشی و محبت کنی.
هوش مصنوعی: سودابه به سیاوش میگوید که تو هنوز نیرنگ و فریبکاری در دل داری؛ اما پشت ظاهر بازیگوش و سرزندهات چیزی پنهان نمیشود.
هوش مصنوعی: شاه جهان به ایرانیان گفت که این کار بدی را که در خفا انجام دادهاند، چه چیز بزرگی است.
هوش مصنوعی: سیاوش از خود میپرسد که چه باید کرد و چه مجازاتی در انتظار اوست که به خاطر کارهایش باید ببیند، در حالی که به شاه احترام میگذارد و او را ستایش میکند.
هوش مصنوعی: پاداش کسی که به خاطر کردار بدش جانش را از دست میدهد، این است که از سرشت ناپاک خود دور شود و در مصیبتهای خود به خود بپیچد و دچار عذاب شود.
هوش مصنوعی: او به دژخیم (مأمور بحران) دستور میدهد که این فرد را به دار (دار زدن، جایی که مجازات میشود) بیاویز و چهرهاش را به نمایش بگذارد.
هوش مصنوعی: وقتی سودابه را با نگاه نیکو مشاهده کردند، در تمام زنانهسرای کاخ صدای شادی و شگفتی بلند شد.
هوش مصنوعی: دل کاووس، شاه ایران، پر از درد و رنج شد، اما او به طور مخفیانه ناراحتیاش را نشان داد و رنگ چهرهاش زرد شد.
هوش مصنوعی: سیاوش به شاه کاووس گفت که دلش را به خاطر این موضوع ناراحت نکند و نگران نشود.
هوش مصنوعی: سیاوش از شاه میخواهد که سودابه را به خاطر گناهش ببخشد و او را به مسیر درست هدایت کند.
هوش مصنوعی: او با دلش میگوید که اگر سودابه به دست شاه بیفتد، وضعیتش بد خواهد شد و دچار نابودی میشود.
هوش مصنوعی: در پایان کار، او (سودابه) از کردهٔ خود پشیمان خواهد شد، زیرا وقتی من دچار غم و اندوه شوم، او نیز با من احساس غم خواهد کرد و مضطرب خواهد شد.
هوش مصنوعی: سودابه به دنبال بهانهای است تا از کار سیاوش در گذشته، که گناهی به حساب آمده، بگذرد و او را ببخشد.
هوش مصنوعی: سیاوش گفت که از آن پس او را بخشیدهام، چون او را در حالتی دیدم که خون را میریخت.
هوش مصنوعی: سیاوش تخت پدرش، کیکاووس، را بوسید و از آن تخت برخاست و به سوی در رفت.
هوش مصنوعی: همه مردان به سرعت به سوی سودابه رفتند و او را برای اقامهٔ نماز بردند.
هوش مصنوعی: یک روزگار به همین منوال گذشت و دل شهریار (کاوه) بیشتر به سودابه وابسته و گرم شد.
هوش مصنوعی: دل شهریار آنقدر از عشق سیاوش پر شده بود که دیگر چشمش را از چهره او برنمیداشت.
هوش مصنوعی: او دوباره به پادشاه جهان (یعنی سیاوش) نقشهای پنهانی میکشد و جادو میکند.
هوش مصنوعی: به خاطر داشته باش که سیاوش باید به گونهای با او (سودابه) رابطه برقرار کند که مناسب و شایسته جایگاه او باشد.
هوش مصنوعی: شاه بهواسطهٔ گفتار او (سودابه) به سیاوش مشکوک شد و هیچچیز از کارهای پنهان بزرگترها (به ویژه خود او) پیدا نشد.
هوش مصنوعی: وقتی چنین اتفاقی رخ میدهد، باید از خرد، دانش، دین و انصاف استفاده کرد.
هوش مصنوعی: مردم ترسویان مانند ابر پراکنده میشوند و در شرایط سخت، فقط به دنبال خواستههای خود میروند.
هوش مصنوعی: در جایی که روزگار تلخ و زهرآگین است، آرزوی دریافت چیزهای بیفایده و خرابکننده را نداشته باش.
هوش مصنوعی: اگر تو به خدا و آفرینش اکتفا نکنی، نباید در کارهایت شتابزده و بیفکر عمل کنی، زیرا اگر خود را تربیت نکرده باشی، نتیجهی خوبی نخواهی گرفت.
هوش مصنوعی: کردار و رفتار آسمان و سرنوشت چنین است که چهرهاش را بر تو نخواهد گشود و نخواهی توانست آن را تغییر دهی.
هوش مصنوعی: در این داستان، یک راهنما یا مشاور بیان میکند که عشق و محبت به کسی که ناپاکی در دل دارد، نمیتواند به اندازه محبت به خون و خانواده باشد. به عبارتی، مهر و دوستی در اینجا نمیتواند با محبت خونی مقایسه شود.
هوش مصنوعی: وقتی فرزندی شایسته و نیکو به دنیا میآید، مهر و محبت زنان دل را میبرد و آنان را شاد میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۳۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.