بخش ۹ - ورود سیاوش به توران، پذیرایی پیران و افراسیاب، پیوند با جریره و فرنگیس و بنیاد سیاوشگرد
چو خورشید تابنده بنمود پشت
هوا شد سیاه و زمین شد درشت
سیاووش لشکر به جیحون کشید
به مژگان همی از جگر خون کشید
چو آمد به ترمذ درون بام و کوی
بسان بهاران پر از رنگ و بوی
چنان بد همه شهرها تا به چاچ
تو گفتی عروسیست با طوق و تاج
به هر منزلی ساخته خوردنی
خورشهای زیبا و گستردنی
چنین تا به قچقار باشی براند
فرود آمد آنجا و چندی بماند
چو آگاهی آمد پذیره شدند
همه سرکشان با تبیره شدند
ز خویشان گزین کرد پیران هزار
پذیره شدن را برآراست کار
بیاراسته چار پیل سپید
سپه را همه داد یکسر نوید
یکی برنهاده ز پیروزه تخت
درفشنده مهدی بسان درخت
سرش ماه زرین و بومش بنفش
به زر بافته پرنیایی درفش
ابا تخت زرین سه پیل دگر
صد از ماهرویان زرین کمر
سپاهی بران سان که گفتی سپهر
بیاراست روی زمین را به مهر
صد اسپ گرانمایه با زین زر
به دیبا بیاراسته سر به سر
سیاووش بشنید کامد سپاه
پذیره شدن را بیاراست شاه
درفش سپهدار پیران بدید
خروشیدن پیل و اسپان شنید
بشد تیز و بگرفتش اندر کنار
بپرسیدش از نامور شهریار
بدو گفت کای پهلوان سپاه
چرا رنجه کردی روان را به راه
همه بر دل اندیشه این بُد نخست
که بیند دو چشمم ترا تندرست
ببوسید پیران سر و پای او
همان خوب چهر دلارای او
چنین گفت کای شهریار جوان
مراگر به خواب این نمودی روان
ستایش کنم پیش یزدان نخست
چو دیدم ترا روشن و تندرست
ترا چون پدر باشد افراسیاب
همه بنده باشیم زین روی آب
ز پیوستگان هست بیش از هزار
پرستندگانند با گوشوار
تو بیکام دل هیچ دم بر مزن
ترا بنده باشد همی مرد و زن
مرا گر پذیری تو با پیر سر
ز بهر پرستش ببندم کمر
برفتند هر دو به شادی به هم
سخن یاد کردند بر بیش و کم
همه ره ز آوای چنگ و رباب
همی خفته را سر برآمد ز خواب
همی خاک مشکین شد از مشک و زر
همی اسپ تازی برآورد پر
سیاوش چو آن دید آب از دو چشم
ببارید و ز اندیشه آمد به خشم
که یاد آمدش بوم زابلستان
بیاراسته تا به کابلستان
همان شهر ایرانش آمد به یاد
همی برکشید از جگر سرد باد
ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
ز پیران بپیچید و پوشید روی
سپهبد بدید آن غم و درد اوی
بدانست کاو را چه آمد بیاد
غمی گشت و دندان به لب بر نهاد
به قچقار باشی فرود آمدند
نشستند و یکبار دم بر زدند
نگه کرد پیران به دیدار او
نشست و بر و یال و گفتار او
بدو در دو چشمش همی خیره ماند
همی هر زمان نام یزدان بخواند
بدو گفت کای نامور شهریار
ز شاهان گیتی توی یادگار
سه چیزست بر تو که اندر جهان
کسی را نباشد ز تخم مهان
یکی آنک از تخمهٔ کیقباد
همی از تو گیرند گویی نژاد
و دیگر زبانی بدین راستی
به گفتار نیکو بیاراستی
سه دیگر که گویی که از چهر تو
ببارد همی بر زمین مهر تو
چنین داد پاسخ سیاووش بدوی
که ای پیر پاکیزه و راستگوی
خنیده به گیتی به مهر و وفا
ز آهرمنی دور و دور از جفا
گر ایدونک با من تو پیمان کنی
شناسم که پیمان من مشکنی
گر از بودن ایدر مرا نیکویست
برین کردهٔ خود نباید گریست
و گر نیست فرمای تا بگذرم
نمایی ره کشوری دیگرم
بدو گفت پیران که مندیش زین
چو اندر گذشتی ز ایران زمین
مگردان دل از مهر افراسیاب
مکن هیچگونه به رفتن شتاب
پراگنده نامش به گیتی بدیست
ولیکن جز اینست مرد ایزدیست
خرد دارد و رای و هوش بلند
به خیره نیاید به راه گزند
مرا نیز خویشیست با او به خون
همش پهلوانم همش رهنمون
همانا برین بوم و بر صد هزار
به فرمان من بیش باشد سوار
همم بوم و بر هست و هم گوسفند
هم اسپ و سلیح و کمان و کمند
مرا بینیازیست از هر کسی
نهفته جزین نیز هستم بسی
فدای تو بادا همه هرچ هست
گر ایدونک سازی به شادی نشست
پذیرفتم از پاک یزدان ترا
به رای و دل هوشمندان ترا
که بر تو نیاید ز بدها گزند
نداند کسی راز چرخ بلند
مگر کز تو آشوب خیزد به شهر
بیامیزی از دور تریاک و زهر
سیاووش بدان گفتها رام شد
برافروخت و اندر خور جام شد
به خوردن نشستند یک با دگر
سیاوش پسر گشت و پیران پدر
برفتند با خنده و شادمان
به ره بر نجستند جایی زمان
چنین تا رسیدند در شهر گنگ
کزان بود خرم سرای درنگ
پیاده به کوی آمد افراسیاب
از ایوان میان بسته و پر شتاب
سیاوش چو او را پیاده بدید
فرود آمد از اسپ و پیشش دوید
گرفتند مر یکدگر را به بر
بسی بوس دادند بر چشم و سر
ازان پس چنین گفت افراسیاب
که گردان جهان اندر آمد به خواب
ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ
به آبشخور آیند میش و پلنگ
برآشفت گیتی ز تور دلیر
کنون روی گیتی شد از جنگ سیر
دو کشور سراسر پر از شور بود
جهان را دل از آشتی کور بود
به تو رام گردد زمانه کنون
برآساید از جنگ وز جوش خون
کنون شهر توران ترا بندهاند
همه دل به مهر تو آگندهاند
مرا چیز با جان همی پیش تست
سپهبد به جان و به تن خویش تست
سیاوش برو آفرین کرد سخت
که از گوهر تو مگر داد بخت
سپاس از خدای جهان آفرین
کزویست آرام و پرخاش و کین
سپهدار دست سیاوش بهدست
بیامد به تخت مهی بر نشست
به روی سیاوش نگه کرد و گفت
که این را به گیتی کسی نیست جفت
نه زینگونه مردم بود در جهان
چنین روی و بالا و فر و مهان
ازان پس به پیران چنین گفت رد
که کاووس تندست و اندک خرد
که بشکیبد از روی چونین پسر
چنین برز بالا و چندین هنر
مرا دیده از خوب دیدار او
بماندهست دل خیره از کار او
که فرزند باشد کسی را چنین
دو دیده بگرداند اندر زمین
از ایوانها پس یکی برگزید
همه کاخ زربفتها گسترید
یکی تخت زرین نهادند پیش
همه پایها چون سر گاومیش
به دیبای چینی بیاراستند
فراوان پرستندگان خواستند
بفرمود پس تا رود سوی کاخ
بباشد به کام و نشیند فراخ
سیاوش چو در پیش ایوان رسید
سر طاق ایوان به کیوان رسید
بیامد بران تخت زر بر نشست
هشیوار جان اندر اندیشه بست
چو خوان سپهبد بیاراستند
کس آمد سیاووش را خواستند
ز هر گونهای رفت بر خوان سخن
همه شادمانی فگندند بن
چو از خوان سالار برخاستند
نشستنگه می بیاراستند
برفتند با رود و رامشگران
بباده نشستند یکسر سران
بدو داد جان و دل افراسیاب
همی بی سیاوش نیامدش خواب
همی خورد می تا جهان تیره شد
سرمیگساران ز می خیره شد
سیاوش به ایوان خرامید شاد
به مستی ز ایران نیامدش یاد
بدان شب هم اندر بفرمود شاه
بدان کس که بودند بر بزمگاه
چنین گفت با شیده افراسیاب
که چون سر برآرد سیاوش ز خواب
تو با پهلوانان و خویشان من
کسی کاو بود مهتر انجمن
به شبگیر با هدیه و با غلام
گرانمایه اسپان زرین ستام
ز لشکر همی هر کسی با نثار
ز دینار وز گوهر شاهوار
ازینگونه پیش سیاوش روند
هشیوار و بیدار و خامش روند
فراوان سپهبد فرستاد چیز
بدین گونه یک هفته بگذشت نیز
شبی با سیاوش چنین گفت شاه
که فردا بسازیم هر دو پگاه
که با گوی و چوگان به میدان شویم
زمانی بتازیم و خندان شویم
ز هر کس شنیدم که چوگان تو
نبینند گردان به میدان تو
تو فرزند مایی و زیبای گاه
تو تاج کیانی و پشت سپاه
بدو گفت شاها انوشه بدی
روان را به دیدار توشه بدی
همی از تو جویند شاهان هنر
که یابد به هرکار بر تو گذر
مرا روز روشن به دیدار تست
همی از تو خواهم بد و نیک جست
به شبگیر گردان به میدان شدند
گرازان و تازان و خندان شدند
چنین گفت پس شاه توران بدوی
که یاران گزینیم در زخم گوی
تو باشی بدانروی و زینروی من
بدو نیم هم زین نشان انجمن
سیاوش بدو گفت کای شهریار
کجا باشدم دست و چوگان به کار
برابر نیارم زدن با تو گوی
به میدان همآورد دیگر بجوی
چو هستم سزاوار یار توام
برین پهن میدان سوار توام
سپهبد ز گفتار او شاد شد
سخن گفتن هر کسی باد شد
به جان و سر شاه کاووس گفت
که با من تو باشی همآورد و جفت
هنر کن به پیش سواران پدید
بدان تا نگویند کاو بد گزید
کنند آفرین بر تو مردان من
شگفته شود روی خندان من
سیاوش بدو گفت فرمان تراست
سواران و میدان و چوگان تراست
سپهبد گزین کرد کلباد را
چو گرسیوز و جهن و پولاد را
چو پیران و نستیهن جنگجوی
چو هومان که بردارد از آب گوی
به نزد سیاووش فرستاد یار
چو رویین و چون شیدهٔ نامدار
دگر اندریمان سوار دلیر
چو ارجاسپ اسپ افگن نره شیر
سیاوش چنین گفت کای نامجوی
ازیشان که یارد شدن پیشگوی
همه یار شاهند و تنها منم
نگهبان چوگان یکتا منم
گر ایدونک فرمان دهد شهریار
بیارم به میدان ز ایران سوار
مرا یار باشند بر زخم گوی
بران سان که آیین بود بر دو روی
سپهبد چو بشنید زو داستان
بران داستان گشت هم داستان
سیاوش از ایرانیان هفت مرد
گزین کرد شایستهٔ کارکرد
خروش تبیره ز میدان بخاست
همی خاک با آسمان گشت راست
از آوای سنج و دم کره نای
تو گفتی بجنبید میدان ز جای
سیاووش برانگیخت اسپ نبرد
چو گوی اندر آمد به پیشش به گرد
بزد هم چنان چون به میدان رسید
بران سان که از چشم شد ناپدید
بفرمود پس شهریار بلند
که گویی به نزد سیاوش برند
سیاوش بران گوی بر داد بوس
برآمد خروشیدن نای و کوس
سیاوش به اسپی دگر برنشست
بیانداخت آن گوی خسرو به دست
ازان پس به چوگان برو کار کرد
چنان شد که با ماه دیدار کرد
ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید
ازان گوی خندان شد افراسیاب
سر نامداران برآمد ز خواب
به آواز گفتند هرگز سوار
ندیدیم بر زین چنین نامدار
ز میدان به یکسو نهادند گاه
بیامد نشست از برگاه شاه
سیاووش بنشست با او به تخت
به دیدار او شاد شد شاه سخت
به لشگر چنین گفت پس نامجوی
که میدان شما را و چوگان و گوی
همی ساختند آن دو لشکر نبرد
برآمد همی تا به خورشید گرد
چو ترکان به تندی بیاراستند
همی بردن گوی را خواستند
ربودند ایرانیان گوی پیش
بماندند ترکان ز کردار خویش
سیاووش غمی گشت ز ایرانیان
سخن گفت بر پهلوانی زبان
که میدان بازیست گر کارزار
برین گردش و بخشش روزگار
چو میدان سرآید بتابید روی
بدیشان سپارید یکبار گوی
سواران عنانها کشیدند نرم
نکردند زان پس گسی اسپ گرم
یکی گوی ترکان بینداختند
به کردار آتش همی تاختند
سپهبد چو آواز ترکان شنود
بدانست کان پهلوانی چه بود
چنین گفت پس شاه توران سپاه
که گفتهست با من یکی نیکخواه
که او را ز گیتی کسی نیست جفت
به تیر و کمان چون گشاید دو سفت
سیاوش چو گفتار مهتر شنید
ز قربان کمان کیی برکشید
سپهبد کمان خواست تا بنگرد
یکی برگراید که فرمان برد
کمان را نگه کرد و خیره بماند
بسی آفرین کیانی بخواند
به گرسیوز تیغ زن داد مه
که خانه بمال و در آور به زه
بکوشید تا بر زه آرد کمان
نیامد برو خیره شد بدگمان
ازو شاه بستد به زانو نشست
بمالید خانه کمان را به دست
به زه کرد و خندان چنین گفت شاه
که اینت کمانی چو باید به راه
مرا نیز گاه جوانی کمان
چنین بود و اکنون دگر شد زمان
به توران و ایران کس این را به چنگ
نیارد گرفتن به هنگام جنگ
بر و یال و کتف سیاوش جزین
نخواهد کمان نیز بر دشت کین
نشانی نهادند بر اسپریس
سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس
نشست از بر بادپایی چو دیو
برافشارد ران و برآمد غریو
یکی تیر زد بر میان نشان
نهاده بدو چشم گردنکشان
خدنگی دگر باره با چارپر
بینداخت از باد و بگشاد پر
نشانه دوباره به یک تاختن
مغربل بکرد اندر انداختن
عنان را بپیچید بر دست راست
بزد بار دیگر بران سو که خواست
کمان را به زه بر بباز و فگند
بیامد بر شهریار بلند
فرود آمد و شاه برپای خاست
برو آفرین ز آفریننده خواست
وزان جایگه سوی کاخ بلند
برفتند شادان دل و ارجمند
نشستند خوان و می آراستند
کسی کاو سزا بود بنشاستند
میی چند خوردند و گشتند شاد
به نام سیاووش کردند یاد
بخوان بر یکی خلعت آراست شاه
از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه
همان دست زر جامهٔ نابرید
که اندر جهان پیش ازان کس ندید
ز دینار وز بدرهای درم
ز یاقوت و پیروزه و بیش و کم
پرستار بسیار و چندی غلام
یکی پر ز یاقوت رخشنده جام
بفرمود تا خواسته بشمرند
همه سوی کاخ سیاوش برند
ز هر کش به توران زمین خویش بود
ورا مهربانی برو بیش بود
به خویشان چنین گفت کاو را همه
شما خیل باشید هم چون رمه
بدان شاهزاده چنین گفت شاه
که یک روز با من به نخچیرگاه
گر آیی که دل شاد و خرم کنیم
روان را به نخچیر بیغم کنیم
بدو گفت هرگه که رای آیدت
بران سو که دل رهنمای آیدت
برفتند روزی به نخچیرگاه
همی رفت با یوز و با باز شاه
سپاهی ز هرگونه با او برفت
از ایران و توران بنخچیر تفت
سیاوش به دشت اندرون گور دید
چو باد از میان سپه بردمید
سبک شد عنان و گران شد رکیب
همی تاخت اندر فراز و نشیب
یکی را به شمشیر زد بدو نیم
دو دستش ترازو بد و گور سیم
به یک جو ز دیگر گرانتر نبود
نظاره شد آن لشکر شاه زود
بگفتند یکسر همه انجمن
که اینت سرافراز و شمشیرزن
به آواز گفتند یک با دگر
که ما را بد آمد ز ایران به سر
سر سروران اندر آمد به تنگ
سزد گر بسازیم با شاه جنگ
سیاوش همیدون به نخچیر بود
همی تاخت و افگند در دشت گور
به غار و به کوه و به هامون بتاخت
بشمشیر و تیر و بنیزه بیاخت
به هر جایگه بر یکی توده کرد
سپه را ز نخچیر آسوده کرد
وزان جایگه سوی ایوان شاه
همه شاد دل برگرفتند راه
سپهبد چه شادان چه بودی دژم
بجز با سیاوش نبودی به هم
ز جهن و ز گرسیوز و هرک بود
به کس راز نگشاد و شادان نبود
مگر با سیاوش بدی روز و شب
ازو برگشادی به خنده دو لب
برین گونه یک سال بگذاشتند
غم و شادمانی بهم داشتند
سیاوش یکی روز و پیران بهم
نشستند و گفتند هر بیش و کم
بدو گفت پیران کزین بوم و بر
چنانی که باشد کسی برگذر
بدین مهربانی که بر تست شاه
به نام تو خسپد به آرامگاه
چنان دان که خرم بهارش توی
نگارش تویی غمگسارش تویی
بزرگی و فرزند کاووس شاه
سر از بس هنرها رسیده به ماه
پدر پیر سر شد تو برنا دلی
نگر سر ز تاج کیی نگسلی
به ایران و توران توی شهریار
ز شاهان یکی پرهنر یادگار
بنه دل برین بوم و جایی بساز
چنان چون بود درخور کام و ناز
نبینمت پیوستهٔ خون کسی
کجا داردی مهر بر تو بسی
برادر نداری نه خواهر نه زن
چو شاخ گلی بر کنار چمن
یکی زن نگه کن سزاوار خویش
از ایران منه درد و تیمار پیش
پس از مرگ کاووس ایران تراست
همان تاج و تخت دلیران تراست
پس پردهٔ شهریار جهان
سه ماهست با زیور اندر نهان
اگر ماه را دیده بودی سیاه
از ایشان نه برداشتی چشم ماه
سه اندر شبستان گرسیوزاند
که از مام وز باب با پروزاند
نبیره فریدون و فرزند شاه
که هم جاه دارند و هم تاج و گاه
ولیکن ترا آن سزاوارتر
که از دامن شاه جویی گهر
پس پردهٔ من چهارند خرد
چو باید ترا بنده باید شمرد
ازیشان جریرست مهتر بسال
که از خوبرویان ندارد همال
یکی دختری هست آراسته
چو ماه درخشنده با خواسته
نخواهد کسی را که آن رای نیست
بجز چهر شاهش دلارای نیست
ز خوبان جریرست انباز تو
بود روز رخشنده دمساز تو
اگر رای باشد ترا بندهایست
به پیش تو اندر پرستندهایست
سیاوش بدو گفت دارم سپاس
مرا خود ز فرزند برتر شناس
گر او باشدم نازش جان و تن
نخواهم جزو کس ازین انجمن
سپاسی نهی زین همی بر سرم
که تا زندهام حق آن نسپرم
پس آنگاه پیران ز نزدیک اوی
سوی خانهٔ خویش بنهاد روی
چو پیران ز پیش سیاوش برفت
به نزدیک گلشهر تازید تفت
بدو گفت کار جریره بساز
به فر سیاووش خسرو به ناز
چگونه نباشیم امروز شاد
که داماد باشد نبیره قباد
بیاورد گلشهر دخترش را
نهاد از بر تارک افسرش را
به دیبا و دینار و در و درم
به بوی و به رنگ و به هر بیش و کم
بیاراست او را چو خرم بهار
فرستاد در شب بر شهریار
مراو را بپیوست با شاه نو
نشاند از بر گاه چون ماه نو
ندانست کس گنج او را شمار
ز یاقوت و ز تاج گوهرنگار
سیاوش چو روی جریره بدید
خوش آمدش خندید و شادی گزید
همی بود با او شب و روز شاد
نیامد ز کاووس و دستانش یاد
برین نیز چندی بگردید چرخ
سیاووش را بد ز نیکیش برخ
ورا هر زمان پیش افراسیاب
فزونتر بدی حشمت و جاه و آب
یکی روز پیران به به روزگار
سیاووش را گفت کای نامدار
تو دانی که سالار توران سپاه
ز اوج فلک برفرازد کلاه
شب و روز روشن روانش توی
دل و هوش و توش و توانش توی
چو با او تو پیوستهٔ خون شوی
ازین پایه هر دم به افزون شوی
بباشد امیدش به تو استوار
که خواهی بدن پیش او پایدار
اگر چند فرزند من خویش تست
مرا غم ز بهر کم و بیش تست
فرنگیس مهتر ز خوبان اوی
نبینی به گیتی چنان موی و روی
به بالا ز سرو سهی برترست
ز مشک سیه بر سرش افسرست
هنرها و دانش ز اندازه بیش
خرد را پرستار دارد به پیش
از افراسیاب ار بخواهی رواست
چنو بت به کشمیر و کابل کجاست
شود شاه پرمایه پیوند تو
درفشان شود فر و اورند تو
چو فرمان دهی من بگویم بدوی
بجویم بدین نزد او آبروی
سیاوش به پیران نگه کرد و گفت
که فرمان یزدان نشاید نهفت
اگر آسمانی چنین است رای
مرا با سپهر روان نیست پای
اگر من به ایران نخواهم رسید
نخواهم همی روی کاووس دید
چو دستان که پروردگار منست
تهمتن که روشن بهار منست
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
جزین نامدران کنداوران
چو از روی ایشان بباید برید
به توران همی جای باید گزید
پدر باش و این کدخدایی بساز
مگو این سخن با زمین جز به راز
اگر بخت باشد مرا نیکخواه
همانا دهد ره به پیوند شاه
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
همی برزد اندر میان باد سرد
بدو گفت پیران که با روزگار
نسازد خرد یافته کارزار
نیابی گذر تو ز گردان سپهر
کزویست آرام و پرخاش و مهر
به ایران اگر دوستان داشتی
به یزدان سپردی و بگذاشتی
نشست و نشانت کنون ایدرست
سر تخت ایران به دست اندرست
بگفت این و برخاست از پیش او
چو آگاه گشت از کم و بیش او
به شادی بشد تا بدرگاه شاه
فرود آمد و برگشادند راه
همی بود بر پیش او یک زمان
بدو گفت سالار نیکوگمان
که چندین چه باشی به پیشم به پای
چه خواهی به گیتی چه آیدت رای
سپاه و در گنج من پیش تست
مرا سودمندی کم و بیش تست
کسی کاو به زندان و بند منست
گشادنش درد و گزند منست
ز خشم و ز بند من آزاد گشت
ز بهر تو پیگار من باد گشت
ز بسیار و اندک چه باید بخواه
ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه
خردمند پاسخ چنین داد باز
که از تو مبادا جهان بینیاز
مرا خواسته هست و گنج و سپاه
به بخت تو هم تیغ و هم تاج و گاه
ز بهر سیاوش پیامی دراز
رسانم به گوش سپهبد به راز
مرا گفت با شاه ترکان بگوی
که من شاد دل گشتم و نامجوی
بپروردیم چون پدر در کنار
همه شادی آورد بخت تو بار
کنون همچنین کدخدایی بساز
به نیک و بد از تو نیم بینیاز
پس پردهٔ تو یکی دخترست
که ایوان و تخت مرا درخورست
فرنگیس خواند همی مادرش
شود شاد اگر باشم اندر خورش
پراندیشه شد جان افراسیاب
چنین گفت با دیده کرده پرآب
که من گفتهام پیش ازین داستان
نبودی بران گفته همداستان
چنین گفت با من یکی هوشمند
که رایش خرد بود و دانش بلند
که ای دایهٔ بچهٔ شیرنر
چه رنجی که جان هم نیاری به بر
و دیگر که از پیش کندآوران
ز کار ستاره شمر بخردان
شمار ستاره به پیش پدر
همی راندندی همه دربدر
کزین دو نژاده یکی شهریار
بیاید بگیرد جهان در کنار
به توران نماند برو بوم و رست
کلاه من اندازد از کین نخست
کنون باورم شد که او این بگفت
که گردون گردان چه دارد نهفت
چرا کشت باید درختی به دست
که بارش بود زهر و برگش کبست
ز کاووس وز تخم افراسیاب
چو آتش بود تیز یا موج آب
ندانم به توران گراید به مهر
وگر سوی ایران کند پاک چهر
چرا بر گمان زهر باید چشید
دم مار خیره نباید گزید
بدو گفت پیران که ای شهریار
دلت را بدین کار غمگین مدار
کسی کز نژاد سیاوش بود
خردمند و بیدار و خامش بود
بگفت ستارهشمر مگرو ایچ
خردگیر و کار سیاوش بسیچ
کزین دو نژاده یکی نامور
برآرد به خورشید تابنده سر
بایران و توران بود شهریار
دو کشور برآساید از کارزار
وگر زین نشان راز دارد سپهر
بیفزایدش هم باندیشه مهر
بخواهد بدن بیگمان بودنی
نکاهد به پرهیز افزودنی
نگه کن که این کار فرخ بود
ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود
ز تخم فریدون وز کیقباد
فروزندهتر زین نباشد نژاد
به پیران چنین گفت پس شهریار
که رای تو بر بد نیاید به کار
به فرمان و رای تو کردم سخن
برو هرچ باید به خوبی بکن
دو تا گشت پیران و بردش نماز
بسی آفرین کرد و برگشت باز
به نزد سیاوش خرامید زود
برو بر شمرد آن کجا رفته بود
نشستند شادان دل آن شب بهم
به باده بشستند جان را ز غم
چو خورشید از چرخ گردنده سر
برآورد برسان زرین سپر
سپهدار پیران میان را ببست
یکی بارهٔ تیزرو برنشست
به کاخ سیاووش بنهاد روی
بسی آفرین خواند بر فر اوی
بدو گفت کامروز برساز کار
به مهمانی دختر شهریار
چو فرمان دهی من سزاوار او
میان را ببندم پی کار او
سیاووش را دل پر آزرم بود
ز پیران رخانش پر از شرم بود
بدو گفت رو هرچ باید بساز
تو دانی که از تو مرا نیست راز
چو بشنید پیران سوی خانه رفت
دل و جان ببست اندر آن کار تفت
در خانهٔ جامهٔ نابرید
به گلشهر بسپرد پیران کلید
کجا بود کدبانوی پهلوان
ستوده زنی بود روشن روان
به گنج اندرون آنچ بد نامدار
گزیده ز زربفت چینی هزار
زبرجد طبقها و پیروزه جام
پر از نافهٔ مشک و پر عود خام
دو افسر پر از گوهر شاهوار
دو یاره یکی طوق و دو گوشوار
ز گستردنیها شتروار شست
ز زربفت پوشیدینها سه دست
همه پیکرش سرخ کرده به زر
برو بافته چند گونه گهر
ز سیمین و زرین شتربار سی
طبقها و از جامهٔ پارسی
یکی تخت زرین و کرسی چهار
سه نعلین زرین زبرجد نگار
پرستنده سیصد به زرین کلاه
ز خویشان نزدیک صد نیکخواه
پرستار با جام زرین دو شست
گرفته ازان جام هر یک به دست
همان صد طبق مشک و صد زعفران
سپردند یکسر به فرمانبران
به زرین عماری و دیبا جلیل
برفتند با خواسته خیل خیل
بیاورد بانو ز بهر نثار
ز دینار با خویشتن سیهزار
به نزد فرنگیس بردند چیز
روانشان پر از آفرین بود نیز
وزان روی پیران و افراسیاب
ز بهر سیاوش همه پرشتاب
به یک هفته بر مرغ و ماهی نخفت
نیامد سر یک تن اندر نهفت
زمین باغ گشت از کران تا کران
ز شادی و آوای رامشگران
به پیوستگی بر گوا ساختند
چو زین عهد و پیمان بپرداختند
پیامی فرستاد پیران چو دود
به گلشهر گفتا فرنگیس زود
هم امشب به کاخ سیاوش رود
خردمند و بیدار و خامش رود
چو بانوی بشنید پیغام اوی
به سوی فرنگیس بنهاد روی
زمین را ببوسید گلشهر و گفت
که خورشید را گشت ناهید جفت
هم امشب بباید شدن نزد شاه
بیاراستن گاه او را به ماه
بیامد فرنگیس چون ماه نو
به نزدیک آن تاجور شاه نو
بدین کار بگذشت یک هفته نیز
سپهبد بیاراست بسیار چیز
از اسپان تازی و از گوسفند
همان جوشن و خود و تیغ و کمند
ز دینار و از بدرهای درم
ز پوشیدنیها و از بیش و کم
وزین مرز تا پیش دریای چین
همی نام بردند شهر و زمین
به فرسنگ صد بود بالای او
نشایست پیمود پهنای او
نوشتند منشور بر پرنیان
همه پادشاهی به رسم کیان
به خان سیاوش فرستاد شاه
یکی تخت زرین و زرین کلاه
ازان پس بیاراست میدان سور
هرآنکس که رفتی ز نزدیک و دور
می و خوان و خوالیگران یافتی
بخوردی و هرچند برتافتی
ببردی و رفتی سوی خان خویش
بدی شاد یک هفته مهمان خویش
در بسته زندانها برگشاد
ازو شادمان بخت و او نیز شاد
به هشتم سیاوش بیامد پگاه
اباگرد پیران به نزدیک شاه
گرفتند هر دو برو آفرین
کهای مهتر و شهریار زمین
همیشه ترا جاودان باد روز
به شادی و بدخواه را پشت کوز
وزان جایگه بازگشتند شاد
بسی از جهاندار کردند یاد
چنین نیز یک سال گردان سپهر
همی گشت بیدار بر داد و مهر
فرستاده آمد ز نزدیک شاه
به نزد سیاوش یکی نیکخواه
که پرسد همی شاه را شهریار
همی گوید ای مهتر نامدار
بود کت ز من دل بگیرد همی
وزین برنشستن گزیرد همی
از ایدر ترا دادهام تا به چین
یکی گرد برگرد و بنگر زمین
به شهری که آرام و رای آیدت
همان آرزوها بجای آیدت
به شادی بباش و به نیکی بمان
ز خوبی مپرداز دل یک زمان
سیاوش ز گفتار او گشت شاد
بزد نای و کوس و بنه برنهاد
سلیح و سپاه و نگین و کلاه
ببردند زینگونه با او به راه
فراوان عماری بیاراستند
پس پرده خوبان بپیراستند
فرنگیس را در عماری نشاند
بنه برنهاد و سپه را براند
ازو بازنگسست پیران گرد
بنه برنهاد و سپه را ببرد
به شادی برفتند سوی ختن
همه نامداران شدند انجمن
که سالار پیران ازان شهر بود
که از بدگمانیش بیبهر بود
همی بود یکماه مهمان او
بران سر چنین بود پیمان او
ز خوردن نیاسود یک روز شاه
گهی رود و می گاه نخچیرگاه
سر ماه برخاست آوای کوس
برانگه که خیزد خروش خروس
بیامد سوی پادشاهی خویش
سپاه از پس پشت و پیران ز پیش
بران مرز و بوم اندر آگه شدند
بزرگان به راه شهنشه شدند
به شادی دل از جای برخاستند
جهانی به آیین بیاراستند
ازان پادشاهی خروشی بخاست
تو گفتی زمین گشت با چرخ راست
ز بس رامش و نالهٔ کرنای
تو گفتی بجنبد همی دل ز جای
بجایی رسیدند کاباد بود
یکی خوب فرخنده بنیاد بود
به یک روی دریا و یک روی کوه
برو بر ز نخچیر گشته گروه
درختان بسیار و آب روان
همی شد دل سالخورده جوان
سیاوش به پیران سخن برگشاد
که اینت بر و بوم فرخ نهاد
بسازم من ایدر یکی خوب جای
که باشد به شادی مرا رهنمای
برآرم یکی شارستان فراخ
فراوان کنم اندرو باغ و کاخ
نشستنگهی برفرازم به ماه
چنان چون بود در خور تاج و گاه
بدو گفت پیران که ای خوب رای
بران رو که اندیشه آرد بجای
چو فرمان دهد من بران سان که خواست
برآرم یکی جای تا ماه راست
نخواهم که باشد مرا بوم و گنج
زمان و زمین از تو دارم سپنج
یکی شارستان سازم ایدر فراخ
فراوان بدو اندر ایوان و کاخ
سیاوش بدو گفت کای بختیار
درخت بزرگی تو آری به بار
مرا گنج و خوبی همه زان تست
به هر جای رنج تو بینم نخست
یکی شهر سازم بدین جای من
که خیره بماند دل انجمن
ازان بوم خرم چو گشتند باز
سیاوش همی بود با دل به راز
از اخترشناسان بپرسید شاه
که گر سازم ایدر یکی جایگاه
ازو فر و بختم به سامان بود
وگرکار با جنگ سازان بود
بگفتند یکسر به شاه گزین
که بس نیست فرخنده بنیاد این
از اخترشناسان برآورد خشم
دلش گشت پردرد و پرآب چشم
کجا گفته بودند با او ز پیش
که چون بگذرد چرخ بر کار خویش
سرانجام چون گرددت روزگار
به زشتی شود بخت آموزگار
عنان تگاور همی داشت نرم
همی ریخت از دیدگان آب گرم
بدو گفت پیران که ای شهریار
چه بودت که گشتی چنین سوگوار
چنین داد پاسخ که چرخ بلند
دلم کرد پردرد و جانم نژند
که هر چند گرد آورم خواسته
هم از گنج و هم تاج آراسته
به فرجام یکسر به دشمن رسد
بدی بد بود مرگ بر تن رسد
کجا آن حکیمان و دانندگان
همان رنجبردار خوانندگان
کجا آن سر تاج شاهنشهان
کجا آن دلاور گرامی مهان
کجا آن بتان پر از ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم
کجا آنک بر کوه بودش کنام
رمیده ز آرام وز کام و نام
چو گیتی تهی ماند از راستان
تو ایدر ببودن مزن داستان
ز خاکیم و باید شدن زیر خاک
همه جای ترسست و تیمار و باک
تو رفتی و گیتی بماند دراز
کسی آشکارا نداند ز راز
جهان سر به سر عبرت و حکمتست
چرا زو همه بهر من غفلتست
چو شد سال بر شست و شش، چاره جوی
ز بیشی و از رنج برتاب روی
تو چنگ فزونی زدی بر جهان
گذشتند بر تو بسی همرهان
چو زان نامداران جهان شد تهی
تو تاج فزونی چرا برنهی
نباشی بدین گفته همداستان
یکی شو بخوان نامهٔ باستان
کزیشان جهان یکسر آباد بود
بدانگه که اندر جهان داد بود
ز من بشنو از گنگ دژ داستان
بدین داستان باش همداستان
که چون گنگ دژ در جهان جای نیست
بدان سان زمینی دلارای نیست
که آن را سیاوش برآورده بود
بسی اندرو رنجها برده بود
به یک ماه زان روی دریای چین
که بینام بود آن زمان و زمین
بیابان بیاید چو دریا گذشت
ببینی یکی پهن بیآب دشت
کزین بگذری بینی آباد شهر
کزان شهرها بر توان داشت بهر
ازان پس یکی کوه بینی بلند
که بالای او برتر از چون و چند
مرین کوه را گنگ دژ در میان
بدان کت ز دانش نیاید زیان
چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه
ز بالای او چشم گردد ستوه
ز هر سو که پویی بدو راه نیست
همه گرد بر گرد او در یکیست
بدین کوه بینی دو فرسنگ تنگ
ازین روی و زان روی دیوار سنگ
بدین چند فرسنگ اگر پنج مرد
بباشد به راه از پی کارکرد
نیابد بریشان گذر صد هزار
زرهدار و برگستوانور سوار
چو زین بگذری شهر بینی فراخ
همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ
همه شهر گرمابه و رود و جوی
به هر برزنی آتش و رنگ و بوی
همه کوه نخچیر و آهو به دشت
چو این شهر بینی نشاید گذشت
تذروان و طاووس و کبک دری
بیابی چو از کوهها بگذری
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد
همه جای شادی و آرام و خورد
نبینی بدان شهر بیمار کس
یکی بوستان بهشتست و بس
همه آبها روشن و خوشگوار
همیشه بر و بوم او چون بهار
درازی و پهناش سی بار سی
بود گر بپیمایدش پارسی
یک و نیم فرسنگ بالای کوه
که از رفتنش مرد گردد ستوه
وزان روی هامونی آید پدید
کزان خوبتر جایها کس ندید
همه گلشن و باغ و ایوان بود
کش ایوانها سر به کیوان بود
بشد پور کاووس و آنجای دید
مر آن را ز ایران همی برگزید
تن خویش را نامبردار کرد
فزونی یکی نیز دیوار کرد
ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام
وزان جوهری کش ندانیم نام
دو صد رش فزونست بالای اوی
همان سی و پنچست پهنای اوی
که آن را کسی تا نبیند به چشم
تو گویی ز گوینده گیرند خشم
نیاید برو منجنیق و نه تیر
بباید ترا دیدن آن ناگزیر
ز تیغش دو فرسنگ تا بوم خاک
همه گرد بر گرد خاکش مغاک
نبیند ز بن دیده بر تیغ کوه
هم از بر شدن مرد گردد ستوه
بدان آفرین کان چنان آفرید
ابا آشکارا نهان آفرید
نبایست یار و نه آموزگار
برو بر همه کار دشوار خوار
جز او را مخوان کردگار جهان
جز او را مدان آشکار و نهان
به پیغمبرش بر کنیم آفرین
بیارانش بر هر یکی همچنین
مرا فر نیکیدهش یار بود
خردمندی و بخت بیدار بود
برین سان یکی شارستان ساختند
سرش را به پروین پرداختند
کنون اندرین هم به کار آوریم
بدو در فراوان نگار آوریم
چه بندی دل اندر سرای سپنج
چه یازی به رنج و چه نازی به گنج
که از رنج دیگر کسی برخورد
جهانجوی دشمن چرا پرورد
چو خرم شود جای آراسته
پدید آید از هر سوی خواسته
نباشد مرا بودن ایدر بسی
نشیند برین جای دیگر کسی
نه من شاد باشم نه فرزند من
نه پرمایه گردی ز پیوند من
نباشد مرا زندگانی دراز
ز کاخ و ز ایوان شوم بینیاز
شود تخت من گاه افراسیاب
کند بیگنه مرگ بر من شتاب
چنین است رای سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند
بدو گفت پیران کای سرفراز
مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
که افراسیاب از بلا پشت تست
به شاهی نگین اندر انگشت تست
مرا نیز تا جان بود در تنم
بکوشم که پیمان تو نشکنم
نمانم که بادی به تو بگذرد
وگر موی بر تو هوا بشمرد
سیاوش بدو گفت کای نیکنام
نبینم جز از نیکنامیت کام
تو پیمان چنین داری و رای راست
ولیکن فلک را جز اینست خواست
همه راز من آشکارا به تست
که بیدار دل بادی و تندرست
من آگاهی از فر یزدان دهم
هم از راز چرخ بلند آگهم
بگویم ترا بودنیها درست
ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست
بدان تا نگویی چو بینی جهان
که این بر سیاوش چرا شد نهان
تو ای گرد پیران بسیار هوش
بدین گفتها پهن بگشای گوش
فراوان بدین نگذرد روزگار
که بر دست بیداردل شهریار
شوم زار من کشته بر بیگناه
کسی دیگر آراید این تاج و گاه
ز گفتار بدخواه و ز بخت بد
چنین بیگنه بر سرم بد رسد
ز کشته شود زندگانی دژم
برآشوبد ایران و توران بهم
پر از رنج گردد سراسر زمین
دو کشور شود پر ز شمشیر و کین
بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش
از ایران و توران ببینی درفش
بسی غارت و بردن خواسته
پراگندن گنج آراسته
بسا کشورا کان به پای ستور
بکوبند و گردد به جوی آب شور
از ایران و توران برآید خروش
جهانی ز خون من آید به جوش
جهاندار بر چرخ چونین نوشت
به فرمان او بردهد هرچ کشت
سپهدار ترکان ز کردار خویش
پشیمان شود هم ز گفتار خویش
پشیمانی آنگه نداردش سود
که برخیزد از بوم آباد دود
بیا تا به شادی خوریم و دهیم
چو گاه گذشتن بود بگذریم
چو بشنید پیران و اندیشه کرد
ز گفتار او شد دلش پر ز درد
چنین گفت کز من بد آمد به من
گر او راست گوید همی این سخن
ورا من کشیده به توران زمین
پراگندم اندر جهان تخم کین
شمردم همه باد گفتار شاه
چنین هم همی گفت با من پگاه
وزان پس چنین گفت با دل به مهر
که از جنبش و راز گردان سپهر
چه داند بدو رازها کی گشاد
همانا ز ایرانش آمد بیاد
ز کاووس و ز تخت شاهنشهی
بیاد آمدش روزگار بهی
دل خویش زان گفته خرسند کرد
نه آهنگ رای خردمند کرد
همه راه زینگونه بد گفت و گوی
دل از بودنیها پر از جست و جوی
چو از پشت اسپان فرود آمدند
ز گفتار یکباره دم برزدند
یکی خوان زرین بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
ببودند یک هفته زینگونه شاد
ز شاهان گیتی گرفتند یاد
به هشتم یکی نامه آمد ز شاه
به نزدیک سالار توران سپاه
کزانجا برو تا به دریای چین
ازان پس گذر کن به مکران زمین
همی رو چنین تا سر مرز هند
وزانجا گذر کن به دریای سند
همه باژ کشور سراسر بخواه
بگستر به مرز خزر در سپاه
برآمد خروش از در پهلوان
ز بانگ تبیره زمین شد نوان
ز هر سو سپاه انجمن شد به روی
یکی لشکری گشت پرخاش جوی
به نزد سیاوش بسی خواسته
ز دینار و اسپان آراسته
به هنگام پدرود کردن بماند
به فرمان برفت و سپه را براند
هیونی ز نزدیک افراسیاب
چو آتش بیامد به هنگام خواب
یکی نامه سوی سیاوش به مهر
نوشته به کردار گردان سپهر
که تا تو برفتی نیم شادمان
از اندیشه بیغم نیم یک زمان
ولیکن من اندر خور رای تو
به توران بجستم همی جای تو
گر آنجا که هستی خوش و خرم است
چنان چون بباید دلت بیغم است
به شادی بباش و به نیکی بمان
تو شادان بداندیش تو با غمان
بدان پادشاهی همی بازگرد
سر بدسگال اندرآور به گرد
سیاوش سپه برگرفت و برفت
بدان سو که فرمود سالار تفت
صد اشتر ز گنج و درم بار کرد
چهل را همه بار دینار کرد
هزار اشتر بختی سرخ موی
بنه بر نهادند با رنگ و بوی
از ایران و توران گزیده سوار
برفتند شمشیرزن ده هزار
به پیش سپاه اندرون خواسته
عماری و خوبان آراسته
ز یاقوت و ز گوهر شاهوار
چه از طوق و ز تاج وزگوشوار
چه مشک و چه کافور و عود و عبیر
چه دیبا و چه تختهای حریر
ز مصری و چینی و از پارسی
همی رفت با او شتر بار سی
چو آمد بران شارستان دست آخت
دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت
از ایوان و میدان و کاخ بلند
ز پالیز وز گلشن ارجمند
بیاراست شهری بسان بهشت
به هامون گل و سنبل و لاله کشت
بر ایوان نگارید چندی نگار
ز شاهان وز بزم وز کارزار
نگار سر و تاج و کاووس شاه
نگارید با یاره و گرز و گاه
بر تخت او رستم پیلتن
همان زال و گودرز و آن انجمن
ز دیگر سو افراسیاب و سپاه
چو پیران و گرسیوز کینهخواه
بهر گوشهای گنبدی ساخته
سرش را به ابراندر افراخته
نشسته سراینده رامشگران
سر اندر ستاره سران سران
سیاووش گردش نهادند نام
همه شهر زان شارستان شادکام
چو پیران بیامد ز هند و ز چین
سخن رفت زان شهر با آفرین
خنیده به توران سیاووش گرد
کز اختر بنش کرده شد روز ارد
از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ
ز کوه و در و رود وز دشت راغ
شتاب آمدش تا ببیند که شاه
چه کرد اندران نامور جایگاه
هرآنکس که او از در کار بود
بدان مرز با او سزاوار بود
هزار از هنرمند گردان گرد
چو هنگامهٔ رفتن آمد ببرد
چو آمد به نزدیک آن جایگاه
سیاوش پذیره شدش با سپاه
چو پیران به نزد سیاوش رسید
پیاده شد از دور کاو را بدید
سیاوش فرود آمد از نیل رنگ
مر او را گرفت اندر آغوش تنگ
بگشتند هر دو بدان شارستان
ز هر در زدند از هنر داستان
سراسر همه باغ و میدان و کاخ
همی دید هرسو بنای فراخ
سپهدار پیران ز هر سو براند
بسی آفرین بر سیاوش بخواند
بدو گفت گر فر و برز کیان
نبودیت با دانش اندر جهان
کی آغاز کردی بدین گونه جای
کجا آمدی جای زین سان به پای
بماناد تا رستخیز این نشان
میان دلیران و گردنکشان
پسر بر پسر همچنین شاد باد
جهاندار و پیروز و فرخ نژاد
چو یک بهره از شهر خرم بدید
به ایوان و باغ سیاوش رسید
به کاخ فرنگیس بنهاد روی
چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی
پذیره شدش دختر شهریار
بپرسید و دینار کردش نثار
چو بر تخت بنشست و آن جای دید
بران سان بهشتی دلارای دید
بدان نیز چندی ستایش گرفت
جهان آفرین را نیایش گرفت
ازان پس بخوردن گرفتند کار
می و خوان و رامشگر و میگسار
ببودند یک هفته با می به دست
گهی خرم و شاددل گاه مست
به هشتم رهآورد پیش آورید
همان هدیهٔ شارستان چون سزید
ز یاقوت و زگوهر شاهوار
ز دینار وز تاج گوهرنگار
ز دیبا و اسپان به زین پلنگ
به زرین ستام و جناغ خدنگ
فرنگیس را افسر و گوشوار
همان یاره و طوق گوهرنگار
بداد و بیامد بسوی ختن
همی رای زد شاد با انجمن
چو آمد به شادی به ایوان خویش
همانگاه شد در شبستان خویش
به گلشهر گفت آنک خرم بهشت
ندید و نداند که رضوان چه کشت
چو خورشید بر گاه فرخ سروش
نشسته به آیین و با فر و هوش
به رامش بپیمای لختی زمین
برو شارستان سیاوش ببین
خداوند ازان شهر نیکوترست
تو گویی فروزندهٔ خاورست
وزان جایگه نزد افراسیاب
همی رفت برسان کشتی بر آب
بیامد بگفت آن کجا کرده بود
همان باژ کشور که آورده بود
بیاورد پیشش همه سربسر
بدادش ز کشور سراسر خبر
که از داد شه گشت آباد بوم
ز دریای چین تا به دریای روم
وزانجا به کار سیاوش رسید
سراسر همه یاد کرد آنچ دید
ز کار سیاوش بپرسید شاه
وزان شهر و آن کشور و جایگاه
بدو گفت پیران که خرم بهشت
کسی کاو نبیند به اردیبهشت
سروش آوریدش همانا خبر
که چونان نگاریدش آن بوم و بر
همانا ندانند ازان شهر باز
نه خورشید ازان مهتر سرافراز
یکی شهر دیدم که اندر زمین
نبیند دگر کس به توران و چین
ز بس باغ و ایوان و آب روان
برآمیخت گفتی خرد با روان
چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور
چو گنج گهر بد به میدان سور
بدان زیب و آیین که داماد تست
ز خوبی به کام دل شاد تست
گله کرد باید به گیتی یله
ترا چون نباشد ز گیتی گله
گر ایدونک آید ز مینو سروش
نباشد بدان فر و اورنگ و هوش
و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش
برآسود چون مهتر آمد به هوش
بماناد بر ما چنین جاودان
دل هوشمندان و رای ردان
زگفتار او شاد شد شهریار
که دخت برومندش آمد به بار
به گرسیوز این داستان برگشاد
سخنهای پیران همه کرد یاد
پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت
نهفته همه برگشاد از نهفت
بدو گفت رو تا سیاووش گرد
ببین تا چه جایست بر گرد گرد
سیاوش به توران زمین دل نهاد
از ایران نگیرد دگر هیچ یاد
مگر کرد پدرود تخت و کلاه
چو گودرز و بهرام و کاووس شاه
بران خرمی بر یکی خارستان
همی بوم و بر سازد و شارستان
فرنگیس را کاخهای بلند
برآورد و دارد همی ارجمند
چو بینی به خوبی فراوان بگوی
به چشم بزرگی نگه کن به روی
چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه
نشینند پیشت ز ایران گروه
بدانگه که یاد من آید به دست
چو خوردی به شادی بباید نشست
یکی هدیه آرای بسیار مر
ز دینار وز اسب و زرین کمر
همان گوهر و تخت و دیبای چین
همان یاره و گرز و تیغ و نگین
ز گستردنیها و از بوی و رنگ
ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ
فرنگیس را هدیه بر همچنین
برو با زبانی پر از آفرین
اگر آب دارد ترا میزبان
بران شهر خرم دو هفته بمان



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
سیاووش پیران افراسیاب کیقباد (اشاره) تور (اشاره) کیکاووس شیده کلباد گرسیوز جهن پولاد نستیهن هومان رویین اندریمان ارجسپ فریدون (اشاره) جریره گلشهر قباد (اشاره) زال فرنگیس رستم بهرام گور زنگهٔ شاوران گودرز (اشاره) رضوان (اشاره) سروش (اشاره)
هوش مصنوعی: سیاوش پس از ورود به سرزمین توران، با استقبال گرم پیران و افراسیاب مواجه میشود. او در طول سفر خود با پذیرایی و شادی مردم شهرهای مختلف روبرو میشود و در نهایت به قچقار میرسد. پس از ملاقات با افراسیاب، دوستی و اتحاد میان آنها شکل میگیرد و سیاوش از غم دوری از وطن و یاد ایران میگوید. در ادامه، افراسیاب با او پیمان برادری میبندد و سیاوش به مراسم بازی چوگان دعوت میشود، جایی که شایستگیهایش در میدان نشان داده میشود و او به محبوبیت زیادی در میان تورانیان دست مییابد. همچنین پیران پیشنهاد ازدواج سیاوش با دختر زیبای افراسیاب را مطرح میکند که سیاوش به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و این پیوند میتواند به اتحاد دو سرزمین کمک کند.
هوش مصنوعی: هنگامی که خورشید در آسمان نمایان شد، پشت هوا تاریک گردید و زمین به تیرهگی نشست.
هوش مصنوعی: سیاوش لشکری را به سمت جیحون (رود جیحون) فرستاد و در حالی که از غم و اندوه شدید ناراحت بود، اشک از چشمانش میریخت.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی به شهر ترمذ رسید، خیابانها و کوچهها مانند بهار، پر از رنگ و عطر خوشبویی بود.
تمام شهرها تا سرزمین چاچ، آنقدر پر از شادی و رونق بودند که انگار جشن عروسی بزرگی برپاست، با طوق و تاج شاهانه.
هوش مصنوعی: در هر محلی سفرههای رنگین با غذاهای خوشمزه و زیبا آماده شده بود.
هوش مصنوعی: سیاوش تا زمانی که به قچقار (مکانی در توران) رسید، در آنجا فرود آمد و مدتی باقی ماند.
هوش مصنوعی: زمانی که خبر ورود سیاوش به توران به گوش رسید، همه سرکشان (سران و بلندپایگان) با شادمانی و خوشحالی به استقبال او رفتند و به نوعی خود را برای پذیرایی از او آماده کردند.
هوش مصنوعی: پیران، که شخصیت مهمی در این داستان است، از میان خویشان خود هزار نفر را انتخاب کرده و برای استقبال (پذیره شدن) آماده کردند.
هوش مصنوعی: پیران، سپاه را به خوبی آماده کرده و چهار فیل سفید را برپا کرده است تا به همه اعلان کند و خبر خوشی را برساند.
هوش مصنوعی: در این بیت، کسی که تخت پیروزی را برپا کرده، درفشی را دارد که به شکل درختی است و مهدی (مهدی موعود یا شخصیتی مورد احترام) در آن نمایان است. این تصویر به قدرت و عظمت نمادین درفش و همچنین ارتباط آن با مهدی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: سری که مانند ماه طلایی است و بدنی به رنگ بنفش دارد، درفشی که از زر بافته شده و پرنیایی است.
هوش مصنوعی: سیاوش با سه فیل زرین و تختی زرین، به جشن و سروری آمده است که صدها دختر زیبا با کمربندهای زرین در آنجا حضور دارند.
هوش مصنوعی: سپاهی به قدر و کیفیتی آماده است که انگار آسمان زمین را با نور و گرما آراسته است.
هوش مصنوعی: صد اسب با ارزش و دارای زینهای زرین بهطور کامل با پارچههای دیبا تزئین شدهاند.
هوش مصنوعی: سیاوش شنید که سپاه برای پذیرایی آمده و شاه خودش را آماده کرده است.
هوش مصنوعی: پیران، فرماندهٔ سپاه، پرچم خود را دید و صدای نعرهٔ فیلها و اسبها را شنید.
هوش مصنوعی: سیاوش به سرعت به سوی پیران رفت و او را در کنار خود گرفت و از او دربارهٔ نام شهریار (افراسیاب) سوال کرد.
هوش مصنوعی: او به سیاوش میگوید: ای پهلوان، چرا روانت را در راه سپاه رنجور کردهای؟
هوش مصنوعی: همه در دلشان این فکر بود که اگر من تو را سالم ببینم، خوشحال میشوم.
هوش مصنوعی: پیران، کسی که به سیاوش احترام میگذارد، سر و پای سیاوش را بوسید و زیبایی و خوشچهرگی او را ستایش کرد.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید: ای جوان شهریار، اگر در خواب چنین چیزهایی را به من نشان دادی، روح من از شوق و شادی شگفتزده شده است.
هوش مصنوعی: من به خاطر اینکه تو را سالم و سرزنده دیدم، پیش خداوند یزدان از تو ستایش میکنم.
هوش مصنوعی: اگر تو مانند پدر ات افراسیاب (پادشاه توران) باشی، ما همگی به خاطر این موضوع، بندگان تو خواهیم بود.
هوش مصنوعی: بیش از هزار نفر از کسانی که به سیاوش پیوستهاند، او را به خاطر شایستگیهایش بسیار ستایش میکنند و مانند گوشوارهای به گردن او افتخار میکنند.
هوش مصنوعی: اگر تو در هیچ حالتی به خواستههای دل خود نرسی، نباید حتی یک لحظه صحبت کنی. در این حالت، هر مرد و زنی برای تو بنده خواهند بود.
هوش مصنوعی: اگر تو مرا با پیر (مرد سالخورده) بپذیری، برای قدردانی از تو، کمربند خود را برای احترام ببندم.
هوش مصنوعی: سیاوش و پیران با خوشحالی از یکدیگر رفتند و درباره مسائل مختلف صحبت کردند و به یاد هر چیز خوب و بدی افتادند.
هوش مصنوعی: صدای چنگ و رباب (سازهای موسیقی) باعث شده که همهی خفتهها از خواب بیدار شوند و سر خود را بلند کنند.
هوش مصنوعی: به علت وجود مشک و طلا، خاک به رنگ مشکی درآمد و اسب تازی با شکوه، یالهایش را بلند کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی دید که از دو چشمش اشک میریزد، به شدت خشمگین شد و به فکر فرو رفت.
هوش مصنوعی: سیاوش به یاد زابلستان، سرزمین خود، افتاد که به زیبایی تزئین شده و تا کابلستان ادامه دارد.
هوش مصنوعی: سیاوش به یاد شهرش در ایران افتاد و از دلش که پر از حسرت و غم است، نالهای سرد برآورد.
هوش مصنوعی: سیاوش از یاد ایران غمگین شد و دلش به شدت سوخت، بهگونهای که آتش شوق و ناراحتیاش همچون آتش اسبش شعلهور گردید.
هوش مصنوعی: سیاوش از پیران (پادشاه توران) دور شد و چهرهاش را پنهان کرد، چون سپهبد (افراسیاب) غم و درد او را دید.
هوش مصنوعی: سیاوش متوجه شد که چه چیزی در ذهن و یاد اوست و از این فکر غمگین شد و لبهایش را به خاطر ناراحتی به دندان گزید.
هوش مصنوعی: سیاوش و همراهانش به جایی به نام قچقار رسیدند، و در آنجا نشسته و یک بار صدایی از خود درآوردند.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش نگاه کرد و او را از نظر گذراند. ظاهر، مو و سخن سیاوش را مورد بررسی قرار داد.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش خیره شده و نمیتواند چشم از او بردارد، و هر لحظه نام خدا را بر زبان میآورد.
هوش مصنوعی: او به سیاوش گفت: ای پادشاه معروف و مشهور، تو یادگاری از شاهان دنیا هستی.
هوش مصنوعی: بر تو سه چیز وجود دارد که در این دنیا هیچکس مانند تو نیست و از نسل بزرگزادگان نیست.
هوش مصنوعی: یکی از ویژگیهایی که دربارهٔ تو وجود دارد این است که از نسل کیقباد (یکی از پادشاهان افسانهای ایرانی) به شمار میآیی و به این ترتیب به نژاد و اصل و نسب بزرگ خود افتخار میکنی.
هوش مصنوعی: و نیز زبان دیگری به این درستی وجود دارد که با کلام خوب و زیبا آراسته شده است.
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد از چهرهٔ تو زیبایی و محبت را ببیند، باید بداند که این مهر و محبت آسمانی بر زمین فرو میریزد.
هوش مصنوعی: سیاوش به پیر میگوید که پاسخ او چنین است: ای پیر، تو که پاک و راستگو هستی.
هوش مصنوعی: محبت و وفا در دنیا بهقدر زیادی خواستنی است و باید از دیو خصومت و بیوفایی دوری گزید.
هوش مصنوعی: اگر اکنون تو با من عهد و پیمان ببندی، میدانم که این پیمان تو را به مشکل میاندازد.
هوش مصنوعی: اگر از بودن من در اینجا چیزی خوب است، نباید به خاطر کارهای خودم در گذشته افسوس بخوری.
هوش مصنوعی: اگر اجازهٔ عبور به من ندهی، باید مسیر کشور دیگری را برگزینم و از اینجا بروم.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش گفت که نگران نباش، وقتی از سرزمین ایران عبور کردی، دیگر به آن فکر نکن.
هوش مصنوعی: دل خود را از دوستی افراسیاب، پادشاه توران، برندار و در رفتن به سوی او شتاب نکن؛ یعنی با haste یا بیاحتیاطی عمل نکن.
هوش مصنوعی: نام او در دنیا بد مشهور است، اما در حقیقت او مردی است که از جانب خداوند دارای ویژگیهای خوب و نیکوست.
هوش مصنوعی: سیاوش دارای عقل، تدبیر و ذهن روشنی است و به هیچ عنوان در برابر آسیبها یا فریبها قرار نمیگیرد.
هوش مصنوعی: من با او پیوند خونی دارم و همیشه به عنوان یک پهلوان، در کنار او و راهنمای او هستم.
هوش مصنوعی: در این سرزمین و کشور، زیر فرمان من، صد هزار سوار وجود دارد.
هوش مصنوعی: تمام سرزمین و زمین و گوسفند و نیز اسب و سلاح و دام (کمند) در اختیار من است.
هوش مصنوعی: من از هیچکس بینیازی دارم و هیچ راز دیگری نیز در دل ندارم.
هوش مصنوعی: هرچه دارم فدایت باشد، اگر بتوانی با شادی و خوشحالیم کنار بیایی و به زندگی ادامه دهی.
هوش مصنوعی: از سوی خدایی پاک و نیکو، به خاطر خرد و اندیشهٔ افراد دانا و فرزانه، تو را پذیرفتهام.
هوش مصنوعی: هیچ آسیبی از بدیها به تو نمیرسد و هیچکس نمیداند که راز و رمز گردشهای زمان چیست.
هوش مصنوعی: شاید از تو ناآرامی به شهر برود و تو با دور کردن آن، تریاک و زهر را به هم بیامیزی.
هوش مصنوعی: سیاوش با شنیدن این سخنان آرام شد و آتش حسادت و خشم او خاموش گردید، سپس در دلش از شادی پر شد و به نوشیدن جام پرداخت.
هوش مصنوعی: سیاوش و پیران به همدیگر نشسته و غذا خوردند و در این میان سیاوش بهعنوان پسر و پیران بهعنوان پدر در نظر آمدهاند.
هوش مصنوعی: سیاوش و پیران با لبخند و خوشحالی به راه ادامه دادند و هیچ مکثی در برابر خود نکردند.
هوش مصنوعی: سیاوش و همراهانش تا به شهر گنگ رسیدند که در آنجا باغی سرسبز و خوش آب و هوا وجود داشت و به مدت طولانی در آنجا توقف کردند.
هوش مصنوعی: افراسیاب با شتاب و بیدرنگ از ایوانی که در وسط شهر است، پیاده به خیابان آمد.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی افراسیاب را پیاده دید، از اسبش پایین آمد و به سمت او دوید.
هوش مصنوعی: سیاوش و افراسیاب یکدیگر را در آغوش گرفتند و به نشانهٔ احترام و محبت، زیاد یکدیگر را بوسیدند و این بوسهها را بر پیشانی و سر هم نهادند.
هوش مصنوعی: افراسیاب گفت از آن به بعد که انسانها در دنیا به آرامش و خواب رفتهاند و دیگر خبری از جنگ و درگیری نیست.
هوش مصنوعی: از این پس نه درگیری و جنگی رخ میدهد و حیوانات مثل میش و پلنگ به آبشخور خواهند آمد، به آرامش و صلح در سرزمین خواهیم رسید.
هوش مصنوعی: دنیا از دلیری تورانیان به هم ریخته و اکنون چهرهٔ زمین از جنگها خسته و سیر شده است.
هوش مصنوعی: دو کشور (ایران و توران) کاملاً پر از هیجان و شور و شعف بودند، اما دل جهان از آشتی و صلح کر بود و به نوعی قادر به درک و پذیرش آشتی نبود.
هوش مصنوعی: زمانه حالا برای تو مطیع و آرام میشود و از جنگ و شورش خونین کاسته میگردد.
هوش مصنوعی: اکنون در شهر توران، همه مردم به تو وابسته و خدمتگزارند و دلهایشان پر از محبت تو شده است.
هوش مصنوعی: من به تو وابستهام و جانم در دست توست؛ فرمانده (سپهبد) از جان و تن خود در اختیارت است.
هوش مصنوعی: سیاوش به خاطر ویژگیهای نیک و مروت تو بسیار ستایش کرد، زیرا میدانست که فقط از سرنوشتی خوب در کنار تو بهرهمند خواهد شد.
هوش مصنوعی: سپاسگذاری از خداوندی که جهان را آفریده است و از اوست که آرامش و جنگ و دشمنی به وجود میآید.
هوش مصنوعی: سپهدار (فرمانده) به سیاوش نزدیک شد و دست او را گرفت و بر تختی نشسته که بسیار باعظمت و زیبا بود.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش نگاه کرد و گفت که در سراسر دنیا، کسی نظیر او موجود نیست.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید در جهان، هیچ کس به این زیبایی و مقام بلندی و ویژگیهای برجستهای که او دارد، وجود ندارد.
هوش مصنوعی: سیاوش به پیران گفت که کاووس (پدرش) شخصیتی تندخو و کمفکر است.
هوش مصنوعی: پیران درباره سیاوش میگوید که او از نظر زیبایی ظاهری و ویژگیهای نیکو برتری دارد و به خاطر هنرهای بسیارش در مقام بلندی قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: چشمم از زیبایی دیدار سیاوش متحیر مانده و دلم از رفتار او شگفتزده است.
هوش مصنوعی: کسی که فرزندش چنین زیبا باشد، چشمان او را در سرتاسر زمین به گردش در میآورد.
هوش مصنوعی: پس از آن که از ایوانها یکی را انتخاب کرد، تمام کاخها را با پارچههای زرین زینت دادند.
هوش مصنوعی: یک تخت طلا را مقابل همه قرار دادند، مانند پای گاومیش که بزرگ و محکم است.
هوش مصنوعی: برای سیاوش که به دیبای چینی آراسته شده بود، پرستندگان و احترامگذاران زیادی جمع شدند.
هوش مصنوعی: سیاوش دستور داد که به سمت کاخ بروند تا در آنجا به خوشی و راحتی زندگی کنند.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی به جلوی ایوان (کاخ) رسید، سر طاق ایوان به صورت ستاره کیوان (سایر ستارهها) رسید.
هوش مصنوعی: سیاوش بر تخت زرین نشست و با دقت و هوشیاری در دل به تفکر مشغول شد.
هوش مصنوعی: وقتی که سفرهٔ بزرگ و زیبای سپهبد (پیران) را آماده کردند، کسی آمد و سیاوش را خواست تا بر سر سفره حاضر شود.
هوش مصنوعی: همه نوع سخن در آن میهمانی بر سر خوان گفته شد و همه به شادی و خوشی مشغول بودند.
هوش مصنوعی: وقتی از سفره سالار (افراسیاب) برخاستند، مجلس را به نوشیدن میآراستند.
هوش مصنوعی: سیاوش و همراهانش به کنار رود رفتند و با نوازندگان برای نوشیدن شراب جمع شدند. در این مراسم تمامی سران و بزرگان حاضر شدند.
هوش مصنوعی: افراسیاب، پادشاه توران، به خاطر نبود سیاوش، نه آرامش داشت و نه خواب به او میآمد. او در دلش به سیاوش بسیار محبت میکند و طاقت دوریاش را ندارد.
هوش مصنوعی: افراسیاب در مینوشید تا وقتی که دنیا برایش تاریک و آشفته شد و سردستهٔ میگساران (نوشیدنش) به خاطر می، غرق در شگفتی و هیجان شد.
هوش مصنوعی: سیاوش با شادی و سرخوشی به دربار رفت و در حال مستی، دیگر از ایران و یاد آن فکر نمیکرد.
هوش مصنوعی: در آن شب، شاه دستور داد تا کسانی که در مجلس جشن بودند، حاضر شوند.
هوش مصنوعی: افراسیاب به شیده میگوید که وقتی سیاوش از خواب بیدار میشود، چه خواهد کرد.
هوش مصنوعی: تو با پهلوانان و خویشان من کسی هستی که رئیس و بزرگتر جمع و گروه ماست.
هوش مصنوعی: در هنگام شب با هدایایی و با خدمتکاری با ارزش، اسبهای زرین زیبایی را به همراه آورده است.
هوش مصنوعی: هر کس از لشکر با یک هدیه و نذری به سیاوش نزدیک میشود، که این هدیه شامل دینار (سکه طلا) و جواهرات ارزشمند است.
هوش مصنوعی: به این ترتیب، افراد هوشیار و آگاه در پیش سیاوش حرکت کردند و با سکوت و آرامش رفتند.
هوش مصنوعی: سیاوش فرماندهان و سپاه فراوانی را به همین شکل به توران فرستاد و یک هفته گذشت.
هوش مصنوعی: شاه در شب به سیاوش گفت که فردا صبح برای برگزاری یک جشن یا رویداد مهم آماده شویم.
هوش مصنوعی: ما با گوی و چوگان در میدان مسابقه میرویم و لحظاتی به شادی و رقابت خواهیم پرداخت.
هوش مصنوعی: از هر کس که شنیدهام، آنها که در میدان تو، چوگان را نمیبینند، باید دور و بر تو بخزند و از سنگینی چشمانت بترسند.
هوش مصنوعی: تو فرزند ما هستی و در زمان خود زیبا و ارزشمند هستی، مانند تاج کیانی که بر سَر است و پشتوانهٔ سپاه.
هوش مصنوعی: شاه ایران به سیاوش میگوید که تو را به دیدار خود دعوت کردهام و برای تو از روح شاد و خوشی توشهای (هدیهای) آوردهام.
هوش مصنوعی: شاهان به دنبال هنر و مهارت تو هستند تا در هر کاری به تو دسترسی پیدا کنند و از تواناییهایت بهرهمند شوند.
هوش مصنوعی: من در روز روشن به دیدنت میآیم و از تو میخواهم که چه چیزهایی خوب و چه چیزهایی بد از تو بیاموزم و جستجو کنم.
هوش مصنوعی: هنگام نزدیک شدن به شب، گرازها و اسبان با شجاعت وارد میدان شدند و با نشاط و شادی رفتار کردند.
هوش مصنوعی: شاه توران چنین گفت که باید یاران خود را انتخاب کنیم تا در نبرد آماده شوند.
هوش مصنوعی: تو با آن چهرهات در اینجا خواهی بود و من هم به همین دلیل به تو میپیوندم.
هوش مصنوعی: سیاوش به افراسیاب گفت: ای پادشاه، من کجا هستم و در چه حالی که مشغول کار با دست و چوگان باشم؟
هوش مصنوعی: من نمیتوانم با تو در میدان مسابقهای برابر و همتراز داشته باشم، پس باید به دنبال حریف دیگری برای مبارزه بگردم.
هوش مصنوعی: من در این میدان وسیع، شایستهٔ همراهی تو هستم و بر شتر تو سوار شدهام.
هوش مصنوعی: سپهبد (نظامی) از سخنان او خوشحال و شاد شد، زیرا سخن گفتن هر کس مانند وزش باد است و گذراست.
هوش مصنوعی: او به جان و سر شاه کاووس، میگوید که تو باید همراه و همتیمی من باشی.
هوش مصنوعی: برای سواران را به نمایش بگذار و کاری کن که آنها نتوانند بگویند که کاووس بد انتخاب کرده است.
هوش مصنوعی: مردان بر تو ستایش میکنند و چهرهٔ من باعث خرسندی و شگفتی میشود.
هوش مصنوعی: سیاوش به پیران میگوید که او دستورش را میپذیرد و سواران و میدان و چوگان، همه برای او است.
هوش مصنوعی: سپهبد (پیران) کلباد را به عنوان سردار انتخاب کرد، همانطور که گرسیوز، جهن و پولاد نیز از جنگجویان شجاع و قوی بودند.
هوش مصنوعی: پیران و نستیهن، هر دو جنگجو هستند و مانند هومان که قادر است گوی را از آب برگیرد، از مهارت و قدرت بالایی برخوردارند.
هوش مصنوعی: یار به نزد سیاوش فرستاده شد، همانند چهرهای قوی و آهنین و مانند شیده، پهلوان مشهور و شناخته شده است.
هوش مصنوعی: اندریمان، سوار دلیر و شجاعی است که مانند ارجاسپ، اسبی قوی و نر دارد و در جنگها بسیار برجسته و تواناست.
هوش مصنوعی: سیاوش به نامجوی (افراسیاب) میگوید که از میان آنها کسانی که یار و همراه حقیقتاً میشوند، پیشگو هستند.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید که همه افرادی که در این میدان هستند، حامی و دوست شاه هستند، اما فقط او است که بهعنوان نگهبان و محافظ چوگان (چوگان، یک نوع بازی یا ورزش با توپ است) حضور دارد و به تنهایی در این جایگاه ایستاده است.
هوش مصنوعی: اگر شهریار (که در اینجا به معنای پادشاه است) چنین دستوری بدهد، من سوارانی از ایران به میدان میآورم.
هوش مصنوعی: دوستان من بر زخم من حضور خواهند داشت، مانند آن که این موضوع را بر دو طرف یادگار کردهام.
هوش مصنوعی: سپهبد (افراسیاب) وقتی ماجرای سیاوش را شنید، خود نیز به داستان او پیوست و موضوع را درک کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش از میان ایرانیان، هفت مرد شایسته و لایق را انتخاب کرد تا در کارهای خود به او کمک کنند.
هوش مصنوعی: صدای نعرهٔ تبیره (مردان شجاع) از میدان بلند شد و خاک به همراه آسمان راست (سخت و جدی) شد.
هوش مصنوعی: از صدای سنج و دم نایی که چون کره میزد، گویا میگفت که میدان به جنبش درآید و جابهجا شود.
هوش مصنوعی: سیاوش اسب جنگیاش را به حرکت درآورد و مانند گوی در میانه میدان نبرد به گرد یکدیگر رسیدند.
هوش مصنوعی: سیاوش به قدری سریع به میدان نبرد رفت که بهیکباره از دید مردم ناپدید شد.
هوش مصنوعی: پادشاه بزرگ دستور داد که افرادی به سمت سیاوش بروند و با او ملاقات کنند.
هوش مصنوعی: سیاوش گوی را بهدست گرفت و بوسهای بر آن زد، سپس صدای نای و کوس (سازها) بهوفور بلند شد.
هوش مصنوعی: سیاوش سوار بر اسبی دیگر شد و گوی سلطنتی را از دستش رها کرد.
هوش مصنوعی: بعد از آن سیاوش در بازی چوگان مشغول شد و به حدی مهارت پیدا کرد که مانند دیدار با ماه میدرخشید.
هوش مصنوعی: سیاوش آنچنان در بازی چوگان ماهر و چابک بود که گویی گوی چوگان در چشمها ناپدید شد و به نظر میرسید که آسمان او را به بالا میبرد.
هوش مصنوعی: افراسیاب، که حاکم توران است، با شنیدن صدای گوی از خواب بیدار میشود و به خاطر خرسندی و شادی ناشی از آن، به خندیدن میپردازد و شگفتزده میشود که چگونه نامداران و دلیران در آنجا گرد آمدهاند.
هوش مصنوعی: به چهرهاش آنقدر شکوه و عظمت بود که هیچ سوار دیگری را بر زین، به این اندازه نامدار و باارزش، ندیده بودیم.
هوش مصنوعی: از میدان جنگ سیاوش را به یک سمت بردند و او بهسوی جایگاه شاه آمد و در کنار او نشست.
هوش مصنوعی: سیاوش بر تخت نشسته و در حضور افراسیاب، شاه توران، با نگاه به او خوشحال و شادمان شده است.
هوش مصنوعی: نامجوی به لشکر گفت که میادین شما آماده است و همچنین چوگان و گوی (برای بازی).
هوش مصنوعی: دو لشکر برای نبرد آماده شدند و جنگ به سمت آفتاب (خورشید) در حال وقوع است.
هوش مصنوعی: چون ترکان با شدت و سرعت آماده شدند، آنها به فکر بردن گوی افتادند.
هوش مصنوعی: ایرانیان گوی را برده و پیش رفتهاند، اما ترکان در اثر رفتار خود عقبتر ماندهاند.
هوش مصنوعی: سیاوش با شنیدن سخنان ایرانیان غمگین و ناراحت شد و دربارهٔ شجاعت و پهلوانی صحبت کرد.
هوش مصنوعی: در این بیت به میدان نبردی اشاره شده که نشاندهندهٔ جنگ و درگیری است و به تأثیر روزگار در زندگی و سرنوشت انسانها پرداخته میشود.
هوش مصنوعی: وقتی که میدان کارزار پایان یابد و زمان بازیابی بخت و شانس فرارسد، از روی مهربانی یکبار گوی را به آنها بسپارید.
هوش مصنوعی: سواران به آرامی افسار اسبها را کشیدند و بعد از آن، دیگر هیچ نشانهای از سردرگمی و یا ترس نشان ندادند.
هوش مصنوعی: ترکان یک گوی را به زمین انداختند که به شدت در حال حرکت بود و شبیه به آتش میتاخت.
هوش مصنوعی: سپهبد (رئیس سپاه) وقتی صدای ترکان را شنید، متوجه شد که آن پهلوان (سیاوش) کیست و چه ویژگیهایی دارد.
هوش مصنوعی: شاه توران به سپاه خود گفت که کسی که با من نیکاندیش است، این حرف را گفته است.
هوش مصنوعی: هیچکس در جهان مانند او در تیراندازی و استفاده از کمان مهارت ندارد، زیرا وقتی که او تیر را رها کند، هدف را بهراحتی میزند.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی گفتار سردار (مهتر) را شنید، برای قربانی (آماده کردن تیر) کمان کیخسرو را بهدست گرفت.
هوش مصنوعی: سپهبد (پیران) خواست که کمان را ببیند تا متوجه شود که آیا کسی هست که در برابر او اطاعت کند.
هوش مصنوعی: سپهبد کمان را نگه داشت و به دقت نگاه کرد و بسیار ستایشها و مدحهایی دربارهٔ خاندان کیانی (حکومت کیانیان) خواند.
هوش مصنوعی: سیاوش به گرسیوز، که جنگجویی است برجسته، شمشیری داد و به او گفت که به خانه برود و در را باز کند و پیش او بیاید.
هوش مصنوعی: سیاوش تلاش کرد تا تیر را به کمان بچرخاند، اما نتوانست و به همین دلیل دچار حیرت و تردید شد.
هوش مصنوعی: شاه از او (سیاوش) کمان را گرفت و به زانو نشست و کمان را در دست خود مالید تا آن را آماده کند.
هوش مصنوعی: شاه با خنده گفت که این کمان را باید بهدرستی و مانند یک کماندار ماهر به کار بگیری.
هوش مصنوعی: در گذشته من نیز جوانی بودم و کمان را به خوبی در دست میگرفتم، اما حالا زمان تغییر کرده و دیگر نمیتوانم مانند گذشته عمل کنم.
هوش مصنوعی: نه در توران و نه در ایران هیچ کس نمیتواند این کار (گرفتن سیاوش) را در وقت جنگ انجام دهد.
هوش مصنوعی: سیاوش ویژگیهای ظاهری خاص و زیبایی دارد که او را از دیگران متمایز میکند و همچنین بر دوش او، در میدان جنگ، تنهایی دریافت کمان برای نبرد سنگینی خواهد بود.
هوش مصنوعی: بر روی اسب سیاوش علامتی گذاشتند و این نشان را به هیچ کس دیگر نشان ندادند.
هوش مصنوعی: سیاوش بر فراز اسب خود نشسته بود و همچون دیوی که قدرت و توانایی فراوانی دارد، پاهایش را بلند کرده و صدای بلندی به وجود آورد.
هوش مصنوعی: سیاوش یکی از تیرها را به سمت هدفی پرتاب کرد که آن هدف، نشانی در وسط میدان داشت و به سوی چشم کسانی که درک دشت گردنکشان بودند، aimed بود.
هوش مصنوعی: سیاوش دوباره تیر دومی به سمت چهارپایه (یا: سوار) پرتاب کرد و پرچم را از باد باز کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش دوباره علامتی به اسبش داد تا با شتاب به سوی مغرب (غرب) برود و این بار نیز به میدان نبرد قدم بگذارد.
هوش مصنوعی: سیاوش افسار (عنان) اسبش را به سمت راست چرخاند و دوباره بر سمت دیگر (دوری) تاخت که به آنچه میخواست رسید.
هوش مصنوعی: سیاوش کمان را از弓 خود بیرون آورد و آماده شد تا تیراندازی کند و به سوی پادشاه بزرگ (افراسیاب) آمد.
هوش مصنوعی: سیاوش به زمین آمد و شاه (افراسیاب) به احترام او برخاست. او از خداوند خواست که برای سیاوش خوشی و سعادت به ارمغان آورد.
هوش مصنوعی: از آن مکان به سمت کاخ بلند رفتند و با دل شاد و با اشرافیت و مقام رفتند.
هوش مصنوعی: نشستند و سفره را با غذا و می آراستند، چون کسی که شایستهٔ نشستن و مهماننوازی باشد، در آنجا حضور داشت.
هوش مصنوعی: مدتی چند می نوشیدند و خوشحال شدند و به خاطر سیاووش، او را یاد کردند.
هوش مصنوعی: بخوانید بر یکی، یعنی به کسی که لایق است، جامهای زیبا و مجلل ببرید که مخصوص شاهان است، تهیه شده از اسپ و ستام (پارچهای گرانبها) و دیگر عناصر باشکوه، مثل تخت و کلاه.
هوش مصنوعی: همان دستی که لباس زیبای طلا را میدوزد، لباسی که در جهان قبل از آن کسی مشابهش را ندیده بود.
هوش مصنوعی: سیاوش بر روی پردهای از زر، زینتهایی از دینار و سکههای نقره، و همچنین جواهراتی مانند یاقوت و فیروزه را میبیند که هر کدام به نوعی زینتبخش او و مهمانانش هستند.
هوش مصنوعی: بسیاری از پرستاران و چندین برده در اطراف سیاوش حضور داشتند که یکی از آنها جامی بسیار زیبا و درخشان از یاقوت داشت.
هوش مصنوعی: سیاوش دستور داد تا تمام خواستهها و درخواستها را بشمارند و سپس به سمت کاخ او بروند.
هوش مصنوعی: هر کسی در سرزمین توران، به دلایل مختلفی با سیاوش ارتباط داشت و او را با محبت و مهربانی استقبال میکرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به خویشاوندانش گفت که شما همه مانند گروهی از گوسفندها در کنار هم باشید.
هوش مصنوعی: شاه به شاهزاده گفت که یک روز به همراه من به شکارگاه برو.
هوش مصنوعی: اگر بیایی، دل را شاد و خوشحال میکنیم و روح را در شکارگاه بیغم میسازیم.
هوش مصنوعی: به او گفتند: هر زمان که بخواهی با دل شاد و آماده به آن سو برو.
هوش مصنوعی: روزی به شکارگاه رفتند و همراه شاه، یوز و باز نیز بودند.
هوش مصنوعی: سپاهی از هر نوع و با هر ویژگی، از ایران و توران به سوی شکارگاه (نخچیرگاه) روانه شدند.
هوش مصنوعی: سیاوش در دشت، گوری را دید که مانند باد از میان سپاه به سرعت حرکت میکرد.
هوش مصنوعی: عنان اسب سبک شد و بار مسافر سنگین شد، اینگونه او به سمت بالا و پایین دشت حرکت کرد.
هوش مصنوعی: یکی از افراد به سوی او حمله کرد و با شمشیرش او را به دو نیم کرد، طوری که دستهایش به صورت ترازو مانند افتاد و بدنش به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: هیچ چیز در آن لشکر شاه به اندازهٔ یک جو (یعنی کمترین ارزش) از دیگران سنگینتر و ارزشمندتر نبود. در نتیجه، همهٔ نگریستن به آن لشکر (که شکوه و عظمت داشت) بیفایده بود.
هوش مصنوعی: همهٔ گروه با هم گفتند که این فرد، سرافراز و شمشیرباز است.
هوش مصنوعی: آنها به یکدیگر گفتند که ما از جانب ایران به زحمت افتادهایم و این برای ما ناپسند است.
هوش مصنوعی: سران و بزرگان در تنگنا و فشار قرار گرفتند و اگر لازم باشد، شایسته است که با شاه (افراسیاب) جنگی برپا کنیم.
سیاوش همچنان در حال شکار بود در دشت می تاخت و گورها را به زمین می انداخت
هوش مصنوعی: به غار و کوه و سرزمین هامون (هامون، نوعی دشت یا منطقهای در سرزمینهای شرقی) حمله کرد و با شمشیر، تیر و نیزه جنگید.
هوش مصنوعی: در هر مکانی، گروهی از سربازان را جمع کرد و آنها را از زحمت و فشار جنگ راحت ساخت.
هوش مصنوعی: از آن مکان به سمت میدان یا ایوان شاه، همه با دل شاد و خوشحال راهی شدند.
هوش مصنوعی: سپهبد (پیران) چه شاد باشد و چه غمگین، جز با سیاوش هیچگاه با کسی دیگر ارتباطی نداشت.
هوش مصنوعی: هیچکس از جهن و گرسیوز و هر کسی دیگر، رازی را فاش نکرد و شادمان نبود.
هوش مصنوعی: بدیها و مشکلات روز و شب در کنار سیاوش از بین میرود و او با خنده لبهایش، شادی و خوشحالی را به ارمغان میآورد.
هوش مصنوعی: سیاوش و پیران یک سال را به این ترتیب گذراندند که با هم در اندوه و شادی به سر بردند.
هوش مصنوعی: سیاوش روزی با پیران، که یک شخصیت مهم در داستان است، دیدار کردند و دربارهی مسائل مختلفی گفتگو کردند.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید که از سرزمین و مکانهای اینجا، کسی مانند تو وجود ندارد که در اینجا بگذرد و برود.
هوش مصنوعی: پیران با اشاره به مهربانی سیاوش، میگوید که او با این لطف و محبتش، در نزد شاه به عنوان یک فرد بینظیر شناخته میشود و برای خدمت به او یا درگذشتگانش، احترام ویژهای قائل است.
هوش مصنوعی: بدان که مانند بهار خوش و شاداب، در نوشتههای تو نیز شادی و خوشی وجود دارد، و تو خود دلنگران و غمخوار کسی هستی.
هوش مصنوعی: سیاوش، پسر کاووس شاه، آنچنان بزرگ و باعظمت است که هنرهای او بهقدر زیاد است که میتوان به ماه رسید.
هوش مصنوعی: پدر تو پیر شده و به پایان عمرش نزدیک است، اما تو جوان و دلیر هستی، پس به مقام و جایگاه خود در تاج و سلطنت احترام بگذار و آن را رها نکن.
هوش مصنوعی: در میان سرزمینهای ایران و توران، تو شهریاری هستی که یادگار یکی از پادشاهان با هنرمند و باخصالتی.
هوش مصنوعی: دل را بر این سرزمین بدوز و جایی بساز که شایستهٔ لذت و راحتی باشد.
هوش مصنوعی: من تو را نمیبینم که به خاطر خون کسی به من نزدیک شوی، در حالی که برای تو محبت و علاقهٔ زیادی قائل بودهام.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید که من در این دنیا هیچ برادر، خواهر یا زنی ندارم و به تنهایی چون گل زیبایی که در کنار باغچه رشد کرده است، زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: زن را در نظر داشته باش و به او توجه کن، زیرا او شایستهٔ توست. از سوی دیگر، به درد و رنجهای ایران فکر نکن و آنها را کنار بگذار.
هوش مصنوعی: پس از مرگ کاووس، حکومت ایران متعلق به سیاوش است و همانطور که تاج و تخت مخصوص دلیران است، به او نیز تعلق دارد.
هوش مصنوعی: در پشت صحنهٔ پادشاهی جهان، سه زن با زیبایی خاص وجود دارند که به طور پنهانی در حال خدمت هستند.
هوش مصنوعی: اگر ماه را دیده بودی، با این حال، چیزی از خال سیاه صورت آنان (جریره و فرنگیس) نمیتوانستی برداشت کرد و چشمانت نمیتوانست آن خال را ببیند.
هوش مصنوعی: در شبستان گرسیوز، سه نفر هستند که از مادری و پدری که نامشان اشاره شده، به وجود آمدهاند.
هوش مصنوعی: سیاوش، که نوهٔ فریدون و فرزند شاه است، از نظر مقام و منصب به اندازه و جایگاه پدرش هم تاج و هم جاه دارد.
هوش مصنوعی: اما تو سزاوارتر از آنی که از دامن شاه این الماس (جوانمردی و فضیلت) را جستجو کنی.
هوش مصنوعی: من چهار نوع خرد دارم که از آنها پنهان است، پس باید تو را به عنوان بنده خود بشناسم.
هوش مصنوعی: جریره، دختر پیران، از بهترین و زیباترین دختران است که هیچکس در زیبایی به او نمیرسد.
هوش مصنوعی: دختری زیبا وجود دارد که به اندازهٔ ماه درخشان است و به زیباییهایش افتخار میکند.
هوش مصنوعی: کسی غیر از شاه، که چهرهاش زیبا و دلربا باشد، برای آدمی مطلوب نیست و هیچ کس دیگری را نمیخواهد.
هوش مصنوعی: جریره، از زیبایان است و همراه توست؛ روز روشن و تابناک، در کنار تو خوش میگذارد.
هوش مصنوعی: اگر اراده و خواستهای باشد، من مانند بندهای در خدمتت هستم و در پیشگاه تو پرستشگر و خدمتگزار تو هستم.
هوش مصنوعی: سیاوش به او گفت: "از تو سپاسگزارم، زیرا تو مرا بهتر از فرزند خود میشناسی.
هوش مصنوعی: اگر او (پیران) به من ناز کند و به من توجه داشته باشد، نباید از این جمع، کسی را جز او بخواهم.
هوش مصنوعی: من به خاطر این لطف و محبت تا زندهام باید شکرگزار باشم و در حق آن کوتاهی نکنم.
هوش مصنوعی: سپس پیران، پس از دیدار با سیاوش، به سمت خانهٔ خود رفت.
هوش مصنوعی: پیران پس از وداع با سیاوش، به سوی گلشهر، که احتمالاً نام مکانی است، حرکت کرد و با سرعت به آنجا رفت.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش گفت که باید جریره، دختر خود، را به همسری برای سیاوش فراهم کند و این کار به شکوه و عظمت سیاوش کمک میکند.
هوش مصنوعی: چطور میتوانیم امروز شاد نباشیم در حالیکه داماد، نوه قباد است؟
هوش مصنوعی: او دخترش گلشهر را آورد و تاج (افسر) را بر سر سیاوش گذاشت.
هوش مصنوعی: سیاوش را با پارچههای گرانبها و سکههای طلا و نقره و هر چیزی که زیبا و خوشبو و رنگارنگ بود، آرایش کردند.
هوش مصنوعی: سیاوش را مانند بهار زیبا و شاداب آراسته کردند و در شب، او را به حضور شهریار فرستادند.
هوش مصنوعی: سیاوش را به شاه نو وصل کردند و او را در کنار شاه در حرمسرا نشاندند، مانند ماه نو که در آسمان نمایان میشود.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیدانست که گنج و ثروت سیاوش چقدر است، زیرا آن ثروت به قدری زیاد و ارزشمند بوده که مانند یاقوت و تاجهای با جواهرش به چشم میآید.
هوش مصنوعی: سیاوش هنگامی که چهرهٔ جریره را مشاهده کرد، خوشحال شد و خنده بر لبانش نشاند و شادی را انتخاب کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش در کنار جریره شب و روز را با شادی میگذرانید و از کاووس و ماجراهای او هیچ یاد نکرد.
هوش مصنوعی: مدتی نیز چرخ گردون به دور خود میچرخد و سیاوش را از نعمتهای خوب و شرایط خوبش دور میکند.
هوش مصنوعی: سیاوش هر بار که پیش افراسیاب میرفت، مقام و شکوه و منزلتش بیشتر میشد.
هوش مصنوعی: پیران در دوران سیاوش به او میگوید، ای باعزت و مشهور، به من گوش کن.
هوش مصنوعی: تو میدانی که فرمانده توران، کلاهی از اوج آسمان بلندتر برمیافرازد.
هوش مصنوعی: سیاوش در شب و روز، روشن و پاکدل است و در قلب و فکر و قدرتش، دارای صفات نیک و پویایی است.
هوش مصنوعی: اگر با سیاوش پیوند خونی پیدا کنی، هر لحظه بر مقام و مرتبت تو افزوده میشود.
هوش مصنوعی: امید او به تو محکم و ثابت است، زیرا میداند که تو همیشه در کنار او و حمایتگر او خواهی بود.
هوش مصنوعی: هرچند فرزندان من هم جزو خانواده و نزدیکان تو محسوب میشوند، اما من نگران تو هستم و این نگرانی من برای کم یا زیاد بودن فرزندان نیست.
هوش مصنوعی: فرنگیس، مادر سیاوش، از زیباترین زنها است و در دنیا مانند او با چنین موی و چهرهای نمیتوان پیدا کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش از هر درخت بلندی زیباتر است و بر روی سرش، تاجی از مشک سیاه دارد.
هوش مصنوعی: هنرها و دانش اگر زیاد شوند، خرد و اندیشه نیاز به محافظت و نگهداری دارد.
هوش مصنوعی: اگر از افراسیاب (شاه توران) چیزی بخواهی، درست است، چرا که چنین بت (مجسمهای) در کشمیر و کابل وجود دارد.
هوش مصنوعی: پیوند تو باعث میشود که شاهزادهای با فروغ و شکوه بسیار به وجود بیاید.
هوش مصنوعی: اگر تو فرمان دهی، من بد میگویم و به دنبال آن میروم تا آبرویم را نزد او به دست بیاورم.
هوش مصنوعی: سیاوش به پیران نگاه کرد و گفت که نباید فرمان خداوند را پنهان کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید اگر سرنوشت و شرایط آسمانی اینگونه رقم خورده باشد، دیگر امیدی به زندگی و وجودم نیست و مثل آسمان بیاراده و بیپایه هستم.
هوش مصنوعی: اگر نتوانم به ایران برگردم، دیگر نمیتوانم چهره کاووس، پادشاه ایران، را ببینم.
هوش مصنوعی: چون دستان که خداوند او را پرورش داده، تهمتن که روشنی و زیبایی بهار من است.
هوش مصنوعی: سیاوش، مانند بهرام و زنگهٔ شاوران، که از برجستگان و نامداران هستند، نامها و صفات نیکو به خود میگیرد و در میانهٔ نجبا و نامداران قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: وقتی باید از نزد این افراد (که به نظر نمیرسد صحیح و شایسته باشند) کنارهگیری کرد، باید به سرزمین توران رفت و محلی برای سکونت انتخاب کرد.
هوش مصنوعی: ای سیاوش، پدر خود را بزرگ بشمار و با او رفتار خوب و شایستهای داشته باش و در مورد این مسائل با کسی صحبت نکن، مگر اینکه به صورت پنهانی و محرمانه باشد.
هوش مصنوعی: اگر مقدر باشد که بخت من خوب باشد، پس حتماً راهی به پیوند و دوستی با شاه فراهم خواهد شد.
هوش مصنوعی: او در حال صحبت کردن بود و چشمانش پر از اشک شده بود، به طوری که اشکها مانند قطرات باران در باد سرد افشان میشدند.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید که انسان خردمند با روزگار و شرایط زندگی کنار نمیآید و او باید خود را برای نبرد و رویارویی با سختیها آماده کند.
هوش مصنوعی: تو نمیتوانی از گردونه و چرخ زمان گذر کنی، زیرا آن از تو هم آرامش و هم جھاد و محبت به ارمغان میآورد.
هوش مصنوعی: اگر در ایران دوستانی داشتی، آنها را به خداوند سپردی و از کنارشان گذشتی.
هوش مصنوعی: سیاوش در حال حاضر در ایران نشسته و بر تخت سلطنت مینشینند، بنابراین او باید نشانی از این وضعیت را نشان دهد.
هوش مصنوعی: سیاوش این سخنان را گفت و از پیش او بلند شد، چون از وضعیت او و شرایطش آگاه شد.
هوش مصنوعی: سیاوش پس از اینکه به خوشحالی به درگاه پادشاه رسید، به آرامی وارد شد و راه را برای ورودش باز کردند.
هوش مصنوعی: یک زمانی یکی از سرداران نیکوکار و با اندیشه خوب به سیاوش گفت.
هوش مصنوعی: این شعر به نوعی سوال از وضعیت و جایگاه شخصی است. گویا گوینده میپرسد که تو چه جایگاهی داری و به من چه پیشنهاد یا نظری میسازی؟ به نوعی به نوعی از ناامیدی و تردید نسبت به وضعیت و نظر دیگران اشاره میکند.
هوش مصنوعی: سپاه و گنج من در پیش توست و من برای تو کم و بیش نفع و فایدهای دارم.
هوش مصنوعی: کسی که در زندان و بند من است، آزاد کردن او برای من، درد و رنجی به همراه دارد.
هوش مصنوعی: از خشم و بند من رها شد و آزاد گشت، و به خاطر تو، مانند پیغامی فرستاده شد.
هوش مصنوعی: باید در خواستهات تعادل را رعایت کنی و از زیادهخواهی بپرهیزی؛ نه از قدرت و ثروت (تیغ و تخت)، و نه از محبت و عشق (مهر و کلاه) نباید زیادهروی کنی.
هوش مصنوعی: خردمند به سیاوش میگوید که جهان هرگز نمیتواند از تو یا امثال تو بینیاز باشد و تو نقش مهمی در آن داری.
هوش مصنوعی: من چیزی میخواهم و همچنین لشکری و ثروتی، به همراه بخت تو که هم شمشیر و هم تاج و مقام را به همراه دارد.
هوش مصنوعی: به خاطر سیاوش پیغامی بلند برای سپهبد (پیران) دارم که به صورت مخفی و با راز به او برسانم.
هوش مصنوعی: به من گفت که به شاه ترکان بگو که من شاد و خوشدل شدم و به دنبال شهرت و نام هستم.
هوش مصنوعی: ما مانند پدر خود تو را بزرگ کردیم و در کنار تو همه شادیها را آوردیم و بختت را خوشحال کردیم.
هوش مصنوعی: اکنون باید به عنوان رئیس و سرپرست خانواده، به گونهای رفتار کنی که هم خیر و نیکی را برای مردم به ارمغان بیاوری و هم از آسیب و بدیها دور باشی، چرا که نیمهکار تو را به خود وابسته میسازد و بینیاز نیستی.
هوش مصنوعی: پس در پسپردهٔ تو، یک دختر وجود دارد که سزاوار تخت و ایوان من است.
هوش مصنوعی: فرنگیس مادر سیاوش میگوید که اگر او (سیاوش) در سلامت باشد، من نیز شاد و خوشحال خواهم بود.
هوش مصنوعی: افراسیاب تحت تاثیر افکار و احساساتش بسیار ناراحت و غمگین شده و با چشمانی پر از اشک چنین میگوید.
هوش مصنوعی: افراسیاب میگوید که من قبلاً این داستان را گفتهام و هیچکس نیز با این گفته من مخالفتی ندارد.
هوش مصنوعی: یک فرد دانا و باهوش به من گفت که نظر او بر اساس خرد و دانشش است.
هوش مصنوعی: ای پرستار کودکی که دلی شیرین دارد، چه مصیبتی است که جان خود را به خاطر او فدای او نکنی؟
هوش مصنوعی: و دیگر اینکه از میان آورندگان (محاسبان یا شمارشکنندگان) کار ستاره را، از خردمندان (دانشمندان) محاسبه میکنند.
هوش مصنوعی: ستارهشمار (منجم) به پیش پدر (افراسیاب) میآمد و همه را به حرکت درآورده بود. در اینجا اشاره به این دارد که او اطلاعاتی دربارهٔ وقوع رویدادی مهم پیشگویی میکرد.
هوش مصنوعی: از میان این دو نسل (سیاوش و جریره) یکی پادشاه بزرگ به دنیا خواهد آمد که جهان را در کنار خود خواهد گرفت.
هوش مصنوعی: به توران نرفت و در آنجا سکونت نکرد، بلکه به بوم و سرزمین خود بازگشت. او از ابتدا میخواست کلاهی (سمبلی از قدرت و مقام) را بر سر بگذارد و بر اساس کینهها عمل کند.
هوش مصنوعی: اکنون به این نتیجه رسیدم که او (سیاوش) این را گفت که چه چیزی در آسمان چرخان پنهان است.
هوش مصنوعی: کشتن درختی که میوهاش زهرآگین است و برگهایش سیاه، چه ضرورتی دارد؟ این بیت به بیفایده بودن تلاش برای کاشت درختی اشاره دارد که نتیجهاش زیانبخش است.
هوش مصنوعی: سیاوش، از نسلی از کاووس و افراسیاب است، مانند آتش بسیار تند یا موج سریع آب.
هوش مصنوعی: نمیدانم سیاوش به خاطر مهر و محبت به سمت توران میرود یا اینکه به سوی ایران میآید و چهرهاش را از هر آلودگی پاک نگه میدارد.
هوش مصنوعی: انسان نباید به دامهایی که ممکن است خطرناک باشند، اعتماد کند و به این سادگی به آنها نزدیک شود، زیرا ممکن است با وجود جذابیت ظاهری، خطرهای بزرگی پشت آنها نهفته باشد.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش گفت که ای پادشاه، در این کار غم به دل خود راه نده.
هوش مصنوعی: کسی که از نسل سیاوش بود، انسانی دانا و باهوش و آرام بود.
هوش مصنوعی: ستارهشمر، که به معنای دانای دانایان است، گفت که هیچکسی نمیتواند با خرد و کار سیاوش برابر شود و او بسیار برجسته و باهوش است.
هوش مصنوعی: از این دو نژاد برجسته و معتبر (سیاوش و گرسیوز)، یکی دارای نام و شهرتی بلند خواهد بود که همچون خورشید درخشان، درخشندگی و عظمت خواهد داشت.
هوش مصنوعی: پادشاهی که بر ایران و توران حکومت میکند، از جنگها و نبردها آسوده و راحت شده است.
هوش مصنوعی: اگر بر اساس این نشانه، آسمان (سرنوشت) را رازی باشد، او (سیاوش) را بیشتر از این دوست خواهد داشت و به تفکر مهر (محبت) او خواهد افزود.
هوش مصنوعی: هر کس اگر بخواهد، بدون شک به وجودش افزوده میشود و هیچ چیزی از او کم نخواهد کرد، بلکه با پرهیز از بدیها، به خوبیهای او افزوده خواهد شد.
هوش مصنوعی: به این کار توجه کن که این کار نیکو و خوشیمن است و بهخاطر شگون و بخت این موضوع، هر چه بپرسند، پاسخی مناسب خواهد داشت.
هوش مصنوعی: هیچ نسلی از نژاد فریدون و کیقباد، نسبت به سیاوش درخشانتر و بزرگتر نیست.
هوش مصنوعی: سیاوش به پیران، پیشکار افراسیاب، گفت که نظر و تدبیر تو بر کارهای بد موثر نیست و به آنها نخواهد آمد.
هوش مصنوعی: با توجه به فرمان و نظر تو در اینجا صحبت کردهام، پس هرچه لازم است، باید به بهترین شکل انجام شود.
هوش مصنوعی: پیران دو بار به سیاوش احترام گذاشت و برای او دعا کرد و سپس به مکان خود برگشت.
هوش مصنوعی: پیران به سرعت به سوی سیاوش رفت و جاهایی را که سیاوش رفته بود، یکی یکی ذکر کرد.
هوش مصنوعی: آن شب همه با دل شاد دور هم نشسته بودند و به نوشیدن شراب پرداخته و از غمها و اندوهها خود را رهایی بخشیدند.
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید از دور چرخش جهان سر برمیآورد، سپر زرین را به سمت او میآورند.
هوش مصنوعی: پیران، فرمانده سپاه، سوار بر اسب تندرو شد و در وسط میدان ایستاد.
هوش مصنوعی: سیاوش به کاخ خود رفت و بسیار از او و جایگاهش تمجید کرد.
هوش مصنوعی: به سیاوش گفتند امروز باید کارها را آماده کنی تا به مهمانی دختر پادشاه بروی.
هوش مصنوعی: اگر تو فرمان دهی، من برای او در راه رسیدن به هدفش، مسیر را میبندم و فراهم میکنم.
هوش مصنوعی: سیاوش از پیران خجالت میکشید و دلش پر از شرم بود، زیرا او شخصیتی باوقار و با عزت نفس داشت.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید که هر چه باید انجام دهی، انجام بده و بدان که چیزی از اسرار تو برای من پنهان نیست.
هوش مصنوعی: پیران وقتی این حرفها را شنید، به سوی خانه رفت و تمام دل و جانش را در آن کار (پذیرایی از سیاوش) متمرکز کرد.
هوش مصنوعی: پیران کلید خانهای را که در آن لباسهای فاخر و زیبا بود، به گلشهر (دختری که قرار است با سیاوش ازدواج کند) سپرد.
هوش مصنوعی: پرسش این است که کجاست زن کدبانو و مدیر خانهٔ پهلوان، که مدح و ستایش شده و دارای روحی روشن و پاک است؟
هوش مصنوعی: در اندرونی که گنجینهای وجود دارد، چیزی که بدنام و ناپسند است، از بین هزار پارچه زربفت چینی انتخاب شده است.
هوش مصنوعی: سینیهای زبرجد و ظرفهای فیروزهای که پر از عطر خوش مشک و چوب عود خام هستند.
هوش مصنوعی: دو افسر که از جواهرات باارزش و زیبا ساخته شدهاند، مانند تاج شاهی هستند و همچنین دو یاره (دستبند) که یکی طوق (گردنبند) و دو گوشواره نیز دارد.
هوش مصنوعی: از زیورهای ارزشمند و گرانبها که مانند تنوع و زیبایی شترا به نمایش گذاشته شده، ما سه دست زیبا از پارچه زربفت به تن کردهایم.
هوش مصنوعی: همه بدن او (سیاوش) با طلا پوشیده شده و چندین نوع جواهر بر آن بافته شده است.
هوش مصنوعی: سواران با شتران زینتزدهای که پوششهای نقرهای و طلایی دارند، به همراه چند پلیکه از پارچههای ایرانی تهیه شده است، آمدهاند.
هوش مصنوعی: تختی از طلا و یک کرسی چهارپایه که سه جفت نعلین (دمپایی) از جنس طلا و مرصع با سنگ زبرجد (سنگی قیمتی) در آن وجود دارد.
هوش مصنوعی: پرستار سیاوش، سهصد نفر را با کلاههای زرین، از بستگانش که نزدیک به صد نفر از آنها، انسانهای نیکوکار و خیرخواه هستند، گرد آورده است.
هوش مصنوعی: پرستار سیاوش، جامی طلایی را با هر دو دستش گرفته و آماده است تا آن را به سیاوش بدهد.
هوش مصنوعی: به فرماندهان، تمامی ظروف پر از مشک و زعفران را تسلیم کردند.
هوش مصنوعی: سیاوش و همراهانش با لباسهای زری و دیبای عالی و با هدایای فراوان به سمت توران رفتند.
بانو برای بخشش سی هزار دینار با خود آورد
هوش مصنوعی: آنچه به نزد فرنگیس آوردند، همه چیزهایی بود که از دل و جان به آنها افتخار میکردند و در ستایش او بودند.
هوش مصنوعی: پیران و افراسیاب به خاطر سیاوش، بسیار مشتاق و آماده بودند و با سرعت به او توجه میکردند.
هوش مصنوعی: به مدت یک هفته، هیچ یک از پرندگان و ماهیها آرام نگرفتند و در کنار هم، سر هیچ یک از انسانها پنهان نشد.
هوش مصنوعی: زمین از طرفی به طرف دیگر به خاطر شادی و آواز نوازندگان، به مانند باغی زیبا و سرسبز شده است.
هوش مصنوعی: همه با هم پیمان بستند و به تعهداتشان عمل کردند، مانند اینکه به این وعده و قرارداد اهمیت دادند.
هوش مصنوعی: پیران، مانند دود، پیامی ارسال کرد و به گلشهر (محل زندگی فرنگیس) گفت که فرنگیس باید به زودی بیاید.
هوش مصنوعی: امشب فردی دانا و هوشیار و آرام به کاخ سیاوش خواهد رفت.
هوش مصنوعی: چون بانوی (که احتمالاً منظور همسر سیاوش است) خبر پیام او را شنید، به سوی فرنگیس (که احتمالاً دختر افراسیاب است) روی آورد.
هوش مصنوعی: سیاوش به گلشهر رفته و آنجا را میبوسد و میگوید که ناهید (الهه عشق و زیبایی) شریک خورشید شده است.
هوش مصنوعی: امشب باید به نزد شاه رفت و مکانی را برای او زیبا و آراسته کرد، زیرا او همانند ماه درخشان است.
هوش مصنوعی: فرنگیس، مانند ماه نو به نزد شاه نیکو (سیاوش) آمد.
هوش مصنوعی: سپهبد (سیاوش) برای آمادهسازی و برگزاری مراسم به یک هفته زمان نیاز داشت و در این مدت به تدارکات و فراهم کردن امکانات و جهیزات زیادی پرداخت.
هوش مصنوعی: از اسبان تندرو و از گوسفند، همان زره و کلاهخود و شمشیر و زنجیر گردند.
هوش مصنوعی: از دینار و سکههای نقره و از لباسها و از زیاد و کم بودن آنها صحبت میکند.
هوش مصنوعی: از این مرز تا دریای چین، نام شهرها و زمینهای زیادی را برشمردند.
هوش مصنوعی: سیاوش به ارتفاعی به اندازه صد فرسنگ بالا رفته بود و غور و عمق او از نظرها دور بود، به گونهای که کسی نمیتوانست به راحتی به آن دست پیدا کند.
هوش مصنوعی: یک منشور بر روی پارچهای نرم و لطیف نوشته شد که نشاندهندهٔ قدرت و سلطنت و سرآمدی آراسته به رسم و آیین سلطنت کیانیان بود.
هوش مصنوعی: شاه به خان سیاوش هدیهای فرستاد که شامل یک تخت طلا و کلاهی از طلا بود.
هوش مصنوعی: سپس سیاوش میدان جشن را آراست و هر که از نزدیک و دور به آنجا میآمد را پذیرایی کرد.
هوش مصنوعی: تو شراب و سفره و بزمآرایان را پیدا کردی و نوشیدی، و هر مقدار که نوشیدی، بر بیخیالی و شادی تو افزوده شد.
هوش مصنوعی: به خانهی خود رفتی و بعد از آن که خوشحال شدی، به مدت یک هفته مهمان خودت بودی.
هوش مصنوعی: سیاوش از زندان رهایی یافت و در نتیجه، هم او و هم بختش خوشحال و شاد شدند.
هوش مصنوعی: سیاوش در صبح روز هشتم به پیش پیران، که نزدیک شاه افراسیاب بود، آمد.
هوش مصنوعی: پیران و افراسیاب به سیاوش تبریک میگویند و او را به عنوان بزرگتر و فرمانروای زمین میستایند.
هوش مصنوعی: همیشه برای تو زندگی جاودان باشد و روزهای شادت را بدخواه از تو دور باشند.
هوش مصنوعی: از آن مکان (جا) با شادی بازگشتند و بسیار دربارهٔ پادشاه جهان (جهاندار) سخن گفتند و او را به یاد آوردند.
هوش مصنوعی: یک سال تمام، آسمان (سپهر) به دور خود میچرخید و همواره در حال بیداری و نشان دادن عدل و محبت بود.
هوش مصنوعی: فرستادهای از سوی پادشاه، به نزد سیاوش آمده است که او را دوست دارد و خیرخواه اوست.
هوش مصنوعی: سیاوش از پادشاه میپرسد که آیا میتواند به او کمک کند و به عنوان یک مرد بزرگ و نامدار، خواهان سخن گفتن و در میان گذاشتن مسائل با اوست.
هوش مصنوعی: سیاوش احساس میکند که از دلش غم و اندوه گرفته شده و در این حال تصمیم میگیرد که از نشستن و آرامش خودداری کند و به فعالیت و جنب و جوش بپردازد.
هوش مصنوعی: من از ایدر (کشور ایدر) تو را به چین فرستادهام که دور و بر آنجا را ببینی و به زمین آنجا نگاهی بیندازی.
هوش مصنوعی: در آن شهری که آرامش و آسایش به تو برسد، همان آرزوهایی که داری، به تحقق میپیوندد.
هوش مصنوعی: در خوشی زندگی کن و در نیکی باقی بمان. از خوبیها دست برندار و هرگز کم نگذار.
هوش مصنوعی: سیاوش از سخنان او خوشحال شد و ساز و آلات موسیقی را بهکار گرفت و آمادهٔ جشن و سرور شد.
هوش مصنوعی: سلاح و سپاه و جواهرات و کلاه را به این صورت با خود همراه او بردند.
هوش مصنوعی: به تعداد زیاد، اتاقی را با تزئینات زیبا آماده کردند و بعد پردهها را برای پوشاندن و زینتدادن آنجا آراستند.
هوش مصنوعی: فرنگیس را در عمارتی نشاند و بنه (که به معنی خوراک و میهمانی است) را برپا کرد و سپاه را حرکت داد.
هوش مصنوعی: پیران از او (سیاوش) جدا نشد و به استقبال او رفت و لشگر را به همراه خود برد.
هوش مصنوعی: همه ناموران با شادی به سمت ختن (شهر ختن) رفتند و گرد هم آمدند.
هوش مصنوعی: سالار پیران که فرمانده این شهر است، از بدگمانی و بد اعتقادی دور است و از این ویژگی، بهرهمند است.
هوش مصنوعی: سیاوش یک ماه مهمان پیران بود و در آن مدت بر سر این موضوع پیمان بسته بودند.
هوش مصنوعی: سیاوش در طول یک روز نتوانست از خوردن و نوشیدن خسته شود، سپس به سمت رود و میخانه و نیز دشت شکار رفت.
هوش مصنوعی: در ابتدای ماه، صدای طبل برمیخیزد و در همان لحظه صدای خروس هم آواز میدهد و به بلند شدن و شروع روز اشاره دارد.
هوش مصنوعی: سیاوش به سوی پادشاهی خود آمد و سپاهش از پشت سر او حرکت کرد، در حالی که پیران در جلو بودند.
هوش مصنوعی: بزرگان در این سرزمین متوجه شدند و به سمت شاه (سیاوش) رفتند.
هوش مصنوعی: همه به شادمانی از جا برخاستند و جهانی را به رسم و آیین خود زینت کردند.
هوش مصنوعی: از طرف آن پادشاه، سر و صدایی برپا شد که گویی زمین به همراه آسمان و افلاک برابر شد و در حرکت آمدند.
هوش مصنوعی: از بس که موسیقی و نالهٔ نی تو موزون و دلنشین است، انگار دل از جایش حرکت میکند و به وجد میآید.
هوش مصنوعی: آنها به جایی رسیدند که کاباد، پادشاهی خوشبخت و خوشنام، در آنجا وجود داشت.
هوش مصنوعی: یکطرف دریا و طرف دیگر کوه است، برو به سمت جایی که گروهی از شکارچیان دور هم جمع شدهاند.
هوش مصنوعی: در این بیت به زیباییهای طبیعت اشاره شده است؛ درختان زیاد و آب جاری موجب شادی و طراوت دل سالخوردهای شده است که هنوز هم جوانی و سرزندگی را احساس میکند.
هوش مصنوعی: سیاوش با پیران که مقام بلند و محترمی دارد، صحبت کرد و گفت که این سرزمین و سرنوشتش بسیار نیکو و خوشیمن است.
هوش مصنوعی: من در اینجا یک مکان خوب میسازم که برای من خوشحالی و شادی به ارمغان آورد و مرا راهنمایی کند.
هوش مصنوعی: میخواهم در این مکان یک شهر بزرگ بنا کنم و در آن باغ و کاخهای زیادی بسازم.
هوش مصنوعی: سیاوش در مرتبهای بلند و در فضایی با نور و زیبایی مانند نور ماه مینشیند، بهگونهای که شایستهٔ اوست و برای او مناسب است.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید که ای مرد با تدبیر و خردمند، به آنجا برو که فکر و اندیشه در آنجا میآید و به درستی میرسد.
هوش مصنوعی: اگر به من دستور بدهی که بهگونهای که میخواهی عمل کنم، به زودی مکانی میسازم که به اندازهی ماه راست باشد.
هوش مصنوعی: نمیخواهم که سرزمین و ثروت برایم مهم باشد، چرا که زمان و دنیا را به خاطر تو به دست آوردهام.
هوش مصنوعی: سیاوش میخواهد در اینجا یک شهر بزرگ بسازد که در آن قصر و کاخهای زیادی وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: سیاوش به پیران گفت: ای خوشبخت، تو درخت بزرگی هستی که به بار نشستهای.
هوش مصنوعی: سیاوش از پیران میگوید که تمام خوبیها و ثروتهای او به خاطر وجود پیران است و هر جایی که با زحمت و رنج مواجه میشود، نخستین چیزی که میبیند، پیران و خوبیهای اوست.
هوش مصنوعی: من در این مکان شهری میسازم که دل همه مقامات و فرهیختگان در آن شگفتزده بماند و تحت تأثیر قرار گیرد.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی به آن سرزمین آباد و خوش آب و هوا برگشت، با قلبی پر از راز و اندیشه به آنجا نگاه میکرد.
هوش مصنوعی: شاه از اخترشناسان (ستارهشناسان) پرسید که آیا میتوانم در اینجا (ایران) یک جایگاه (پایتخت یا محل زندگی) بسازم.
هوش مصنوعی: سرو سامان و خوشبختی و درخشش من به خاطر او (سیاوش) است و اگر کارم به جنگها برگردد، اوضاع به جای دیگری خواهد رفت.
هوش مصنوعی: به همه گفتند فقط به انتخاب شاه توجه کنید، زیرا بنیاد خوشبختی و سعادت این سرزمین کافی نیست و باید بیشتر از اینها تلاش کرد.
هوش مصنوعی: از ستارهشناسان خبر آوردند که دل سیاوش از ناراحتی و خشم پر شده است و چشمانش از اشک پر شده است.
هوش مصنوعی: کجا گفته بودند پیش از این که وقتی گردش چرخ (زمان) در کار خود قرار گیرد، چگونه خواهد گذشت؟
هوش مصنوعی: اگر روزگار به زشتی بگذرد و شانس و بخت انسان را معلمی کند که درس سختی را به او بدهد، در واقع او در مسیر سختی و آزمون قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: سیاوش در حال سواری است و افسار اسبش را به آرامی میگیرد، اما از چشمانش اشکهای گرم میریزد.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید: ای شاه، چه چیزی تو را اینقدر ناراحت و غمگین کرده است؟
هوش مصنوعی: سیاوش به پیران میگوید که دلیل اندوهش این است که تقدیر (چرخ) او را دچار دردهای زیاد کرده و روحش را آزرده کرده است.
هوش مصنوعی: با اینکه هرچه خواستهام را جمع کردهام، چه از ثروت و چه از تاج و زیورهای تزئینی، باز هم به دلخواه و رضایت خود نرسیدهام.
هوش مصنوعی: در نهایت، سرنوشت انسان به دشمنی یا بدی میانجامد، و مرگ بر او حاکم میشود.
هوش مصنوعی: در کجا هستند آن دانشمندان و حکیمان که رنجها را متحمل میشوند و دانستهها را به دیگران میآموزند؟
هوش مصنوعی: کجا هستند آن تاجداران شاهان و کجا هستند آن دلاوران بزرگ و ارجمند؟
هوش مصنوعی: کجا هستند آن جوانان زیبا و پرجذبه که با ناز و شرم سخن میگویند و صدایشان دلنشین است؟
هوش مصنوعی: کجا آن مکان که در کوه، منزل او بود، اکنون خالی و بیسر و صدا است و آرامش و رضایت را ندارد؟
هوش مصنوعی: اگر جهان از افرادی راستگو و درستکار خالی بماند، تو در اینجا داستانی نزنید و آن را بازگو نکنید.
هوش مصنوعی: ما از خاک به وجود آمدهایم و سرنوشت ما این است که در نهایت زیر خاک برویم. در این دنیا همهجا پر از ترس، اندوه و نگرانی است.
هوش مصنوعی: تو رفتی و دنیا همچنان پایدار است، اما هیچکس بهطور روشن از راز وجودی و معنای زندگی آگاه نیست.
هوش مصنوعی: جهان تماماً پر از درس و عبرت و حکمت است، اما چرا همه به خاطر من از آن غافلند؟
هوش مصنوعی: زمانی که به سال شست و شش رسید، تصمیم گرفت تا از افزایش مشکلات و رنجهایی که بر او فشار میآورد، راه حلی پیدا کند و از آنها فاصله بگیرد.
هوش مصنوعی: تو به نام و مقام بلند خود بر جهان آوازهای به راه انداختی و بسیاری از همراهان و یاران بر تو گذشتند.
هوش مصنوعی: وقتی نامداران و بزرگان جهان نابود شدند، چرا هنوز تاج و نشان فزونی و قدرت را بر سر مینهی؟
هوش مصنوعی: اگر تو با این گفتهها موافق نیستی، یکی شو و تاریخ کهن را بخوان تا ببینی چه بوده است.
هوش مصنوعی: دنیا بهکلی زیر فرمان آنها بود، زمانی که در جهان عدالت برقرار بود.
هوش مصنوعی: از من بشنو دربارهٔ داستان گنگ دژ، تا در این داستان با من همرای و همداستان باشی.
هوش مصنوعی: گنگ دژ در جهان جایی ندارد که مانند آن زمین زیبایی وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: سیاوش این سرزمین را ساخته بود و برای آن بسیار زحمت کشیده بود.
هوش مصنوعی: سیاوش به مدت یک ماه به دریاچهای در سرزمین چین نگاه کرد که آن زمان نامی نداشت و زمین آن منطقه نیز مشخص نبود.
هوش مصنوعی: وقتی دریا عبور کند، بیابان به وجود میآید؛ بنابراین، دشت وسیع و بیآب را میبینی.
هوش مصنوعی: اگر از این بیابان بگذری، شهری آباد و سرسبز را خواهی دید که از آن شهرها، به قدر کافی منابع و نعمتها میتوان به دست آورد.
هوش مصنوعی: پس از آن، کوهی بلند را میبینی که قلهاش از تمام عوارض و ویژگیهای زمین بالاتر است.
هوش مصنوعی: این کوه را در وسط خود گنبدی محکم و بیصدا است که بهخاطر آن دانش و آگاهی به آن راهی ندارد و نمیتوان از آن زیانی دید.
هوش مصنوعی: به مسافت صد فرسنگ، در اطراف کوه، لایهای از چشمها وجود دارد که از بلندی کوه به سمت او خیره شدهاند و خسته میشوند.
هوش مصنوعی: هر جا که بروی، راهی به جز محاصره وجود ندارد و همه جا اطراف او، یعنی سیاوش، به یک شکل محاصره شده است.
هوش مصنوعی: اگر به این کوه نگاه کنی، میبینی که دو فرسنگ (حدود ۸ کیلومتر) تنگی وجود دارد که از دو طرفش دیوار سنگی قرار دارد.
هوش مصنوعی: اگر در این مسیر چند فرسنگی، تنها پنج نفر برای انجام کار حرکت کنند، این تعداد برای پیشبرد کار کافی نخواهد بود.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه آنقدر سپر و سرباز مسلح و سوار وجود دارد، به آنها اجازه عبور داده نمیشود و نمیتوانند رد شوند.
هوش مصنوعی: وقتی از اینجا بگذری، شهری بزرگ و وسیع را خواهی دید که پر از گلستانها، باغها، ایوانها و کاخهاست.
هوش مصنوعی: شهر پر از حمامها، رودها و نهرها است و در هر کوی و برزنی، آتش، رنگ و عطر وجود دارد.
هوش مصنوعی: همه کوهها و دشتها پر از آهو و جانورانی چون نخچیر (نوعی غزال) است و وقتی به این شهر میرسی، نباید از آن بگذری.
هوش مصنوعی: وقتی از کوهها عبور کنی، پرندگان زیبا و مختلفی مثل تذروان، طاووس و کبک دری را خواهی دید.
هوش مصنوعی: در اینجا به زیبایی و دلپذیری فضایی اشاره شده که نه تنها در آن گرما وجود ندارد، بلکه سرما هم در آن حس نمیشود. در واقع، همه جا پر از شادی، آرامش و مواد غذایی است.
هوش مصنوعی: در این شهر، هیچکس را نمیبینی که بیمار باشد؛ زیرا اینجا تنها یک باغ بهشتی است و بس.
هوش مصنوعی: همهٔ آبها در سرزمین او همیشه زلال و دلپذیر است، مانند بهاری که همیشه روحافزا و شاداب است.
هوش مصنوعی: طول و عرض سرزمین سیاوش به اندازهٔ سی بار سی یعنی نهصد، بسیار زیاد است، اگر کسی بخواهد آن را طی کند، باید از آن بگذرد.
هوش مصنوعی: در یک و نیم فرسنگی بالای کوه، جایی قرار دارد که اگر کسی به آنجا برود، به شدت خسته و ناتوان میشود تا حدی که ممکن است جانش را از دست بدهد.
هوش مصنوعی: از آن روی هامون، جایی پدیدار میشود که هیچکس مشابه آن را ندیده است و بهتر از آن مکان وجود ندارد.
هوش مصنوعی: همهٔ گلها، باغها و بناها به گونهای بود که سر ایوانها به آسمان میرسید.
هوش مصنوعی: سیاوش، پسر کاووس، به آن مکان رفت و دید که برای انتخابش از ایران، آنجا را برگزیدند.
هوش مصنوعی: سیاوش بدن خود را با نام و نشان مشهور و معروف کرد و همچنین دیواری محکم و مقاوم در اطراف خود ساخت.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره دارد به ساختار و مواد به کار رفته برای ساخت دیوار؛ که دیواری از سنگ، گچ و کمی هم رخام بوده است. این دیوار آنقدر باارزش و زیباست که حتی نام با ارزشی برای آن نمیدانیم.
هوش مصنوعی: سیاوش به خاطر زیبایی و بزرگیاش بسیار مورد تحسین قرار گرفته، بهطوری که قد او دو صد رشته (دودمان) بلندتر از قد معمولی است و اندازهای برابر با سی و پنج دستی دارد.
هوش مصنوعی: چون کسی چیزی را نبیند به چشم، گویی آن را از گوینده به خشم میگیرند. یعنی وقتی انسان واقعیت را نبیند، ممکن است از گفتار دیگران ناراحت شود و به آن واکنش منفی نشان دهد.
هوش مصنوعی: هیچ منجنیق یا تیر جنگی به کار نمیآید؛ برای دیدن تو، آن ملاقات ضروری است و چارهای جز آن نیست.
هوش مصنوعی: تعداد زیادی از چالهها و گودالها در اطراف محل مردی که با شمشیرش دو فرسنگ فاصله دارد، ایجاد شده است.
هوش مصنوعی: سیاوش، که از سختیها و مشکلات رنج میکشید، با وجود اینکه از بالای کوه به پایین نگاه میکند و میبیند، همواره از آنجا به شدت ناامید و دلسرد میشود.
هوش مصنوعی: بدان که آفرینش ایزد (خدا) بهگونهای است که برخی از چیزها را بهوضوح و برخی دیگر را در خفا و پنهانی آفریده است.
هوش مصنوعی: نباید دوست و یا آموزگاری را پست و خوار شمرد، زیرا او در تمام کارهای سخت و دشوار انسان را یاری میکند.
هوش مصنوعی: فقط خداوند جهان را بخوان و او را تنها بپندار و نه کس دیگری را، چه در امور ظاهر و چه در باطن.
هوش مصنوعی: به پیامبر خود بر او درود بفرستیم و برای هر یک از یارانش نیز همین گونه دعا کنیم.
هوش مصنوعی: من در زندگی خود یار و همراهی دارم که نیکی و خوبی را به من هدیه میدهد، و همچنین خرد و عقل موجب هوشیاری و بیداری بخت من است.
هوش مصنوعی: آنها به این ترتیب یک شهر بزرگ ساختند و سر فرمانروایی آن را به پروین، که ستارهای درخشان در آسمان است، سپردند.
هوش مصنوعی: اکنون در این کار هم از او بهره میگیریم و برای او بسیار از زیور و نقش و نگار میآوریم.
هوش مصنوعی: دل چه ارتباطی با درد و رنج در دنیای فانی دارد، و چه نیازی به زیبایی و ثروت در این زندگی میتوان وجود داشته باشد؟
هوش مصنوعی: اگر کسی از رنج دیگران آگاه باشد، چرا باید دشمن را پرورش دهد و برای او قدرتی فراهم کند؟
هوش مصنوعی: وقتی که مکان زیبا و دلپذیری فراهم شود، هر چیزی که مورد نیاز باشد از هر جانب به آنجا روی میآورد.
هوش مصنوعی: من در اینجا نمیتوانم مدت زیادی بمانم و کسی دیگر در این مکان جای من خواهد نشست.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید که اگر من خوشحال نباشم، فرزندم هم خوشحال نخواهد بود و همچنین در نتیجه این پیوند (ازدواج یا ارتباط با دیگران) کسی به مقام و خوشی نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: من علاقهای به زندگی طولانی ندارم، به ویژه اگر این زندگی فرحبخش نباشد و من از کاخ و ایوان بینیاز و رها شوم.
هوش مصنوعی: افراسیاب، پادشاه توران، گاهی باعث خوشبختی و سعادت من خواهد شد و گاهی بدون هیچگونه گناهی، مرگ ناگهانی به سراغ من خواهد آمد.
هوش مصنوعی: خداوند یا سرنوشت بزرگ و صاحب اراده، گاهی انسان را به شادی و خوشحالی میرساند و گاهی او را به فقر و تنگدستی دچار میکند.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید که ای فرد بلندمرتبه، بیخود و بدون فکر، دل خود را در اندیشههای طولانی و بیهوده مشغول نکن.
هوش مصنوعی: افراسیاب، به عنوان پادشاه، در حمایت از تو است و به این دلیل انگشتری را که نشانهٔ شاهی است بر دست تو قرار داده است، بنابراین تو در برابر مشکلات و بلاها در امان خواهی بود.
هوش مصنوعی: تا زمانی که جان در بدنم باشد، تلاش میکنم که عهد و پیمان تو را نشکنم.
هوش مصنوعی: نمیخواهم بگذارم هیچ اتفاقی برای تو بیفتد و حتی اگر باد هم به تو بوزد، مویی از تو را جابجا نکند.
هوش مصنوعی: سیاوش به او گفت: ای فرد با نیکو نام، من جز از خوبی نام تو چیزی نمیبینم.
هوش مصنوعی: سیاوش به پیران میگوید که تو از نظر خود، عهد و عقیدهات را راست و درست میدانی، اما تقدیر و سرنوشت چیز دیگری را میطلبد.
هوش مصنوعی: تمام رازهای من بر تو روشن است، زیرا تو دل آگاه و تندرستی داری که به همه چیز آگاه است.
هوش مصنوعی: من از عظمت و قدرت خدا خبر دارم و همچنین از رازهای آسمان بلند نیز آگاه هستم.
هوش مصنوعی: من میخواهم به تو بگویم که وجود چیزها، بهویژه در مورد کاخ و ایوان، واقعاً و بهطور روشن است.
هوش مصنوعی: بدان که اگر بگویی وقتی جهان را میبینی، چرا سرنوشت سیاوش به این شکل پنهان و نامعلوم باقی مانده است.
هوش مصنوعی: ای پیران، تو که بسیار باهوشی، گوشهای خود را خوب باز کن تا به این سخنان توجه کنی.
هوش مصنوعی: روزگار بهسرعت میگذرد و از حوادث تلخ و سخت نمیتوان فرار کرد، حتی اگر شهریار دلیر و هوشمند باشد.
هوش مصنوعی: من دچار یک سرنوشت شوم و دردناک میشوم و کشتهام به ناحق به خاطر گناه کسی دیگر، و این تاج و مقام به دیگری خواهد رسید.
هوش مصنوعی: از سخنان بدخواهان و همچنین بخت و اقبال بد، اینگونه بر سر من بلا نازل میشود، در حالی که من هیچ گناهی ندارم.
هوش مصنوعی: از کشته شدن افراد، زندگی به روال بد و غمناک درمیآید و این موضوع سبب ایجاد آشوب و جنگ بین ایران و توران خواهد شد.
هوش مصنوعی: زمین در اثر جنگ و نزاع، پر از رنج و درد خواهد شد و هر دو کشور ایران و توران پر از خونریزی و کینه خواهد گشت.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، پرچمهایی به رنگهای مختلف مانند سرخ، زرد، سیاه و بنفش از هر دو کشور ایران و توران به چشم میخورد.
هوش مصنوعی: بسیار چیزها را غارت و دزدی کرده و گنجهای سامان یافته را پخش میکنند.
هوش مصنوعی: بسیاری از کشورها هستند که به خاطر پای گذاشتن ستور (اسب) بر خاکشان، ویران میشوند و به جوی آب شور تبدیل میگردند.
هوش مصنوعی: از ایران و توران صدای جنگ و نالهای بلند برمیخیزد و خون من به خاطر این حوادث به جوش میآید.
هوش مصنوعی: پادشاه جهانی (خداوند) بر آسمان چنین مقرر کرده است که به فرمان او هرچه کشت شده است، ذخیره و نگهداری شود.
هوش مصنوعی: فرمانده سپاهیان ترک از کارهای خود احساس پشیمانی میکند و همچنین از سخنانی که بر زبان آورده است.
هوش مصنوعی: پشیمانی زمانی برای آدم سودمند نیست که از سرزمین خود که از آنجا آمده، برخیزد و کوچ کند.
هوش مصنوعی: بیایید تا در کنار هم شادی کنیم و به مهمانی بنشینیم، چون زمانی که میگذرد، باید از آن بهرهمند شویم و به جلو برویم.
هوش مصنوعی: پیران پس از شنیدن سخنان سیاوش، اندیشهای در دلش شکل میگیرد و به همین خاطر دلش پر از غم و درد میشود.
هوش مصنوعی: پیران میگوید که اگر این سخن از من بدی به او رسیده باشد، باید بدانم که اگر او راست بگوید، این حرفها جمله به جمله حقیقت دارد.
هوش مصنوعی: من به خاطر او (سیاوش) به سرزمین توران رفتهام و در جهان بذر کینه و دشمنی را پراکندهام.
هوش مصنوعی: در این بیت، سخنان شاه را به عنوان باد یا نسیم یاد کرده و میگوید که در آن زمان صبح، همه آن سخنان را به شمار آورده است. به این معنی که از صحبتهای شاه در مورد مسائل مختلف و حوادث روز آگاه شده است.
هوش مصنوعی: سیاوش بعد از شنیدن گفتار شاه، با دل پر از محبت به کسی میگوید که از تغییرات و اسرار دنیای بالا (آسمان) خبر ندارد.
هوش مصنوعی: هیچکس به او (سیاوش) نخواهد گفت که چه رازهایی را او (سیاوش) فاش کرده، زیرا او به یاد میآورد که از ایران آمده است.
هوش مصنوعی: وقتی روزگار خوشی از طرف کاووس، پادشاه بزرگ و تخت سلطنت، به او رسید، به نزد او آمد.
هوش مصنوعی: سیاوش با شنیدن آن سخن، دل خود را شاد کرد و دیگر به فکر استدلال و خرد خود نبود.
هوش مصنوعی: سخن گفت و گوی دل از راههای گوناگون پر شده و به جستجو و بررسی امور زندگی مشغول است.
هوش مصنوعی: وقتی از پشت اسبها پیاده شدند، با یکدیگر به گفتوگو پرداخته و ناگهان سخنان خود را آغاز کردند.
هوش مصنوعی: سفرهای از طلا بچیدند و مشروبات الکلی و نوازندگان را دعوت کردند تا مجلس جشن و سرور برپا کنند.
هوش مصنوعی: یک هفته به این شکل شاد بودند و به یاد شاهان بزرگ جهان بودند.
هوش مصنوعی: به هشتمین روز، نامهای از شاه ایران به سالار سپاه توران رسید.
هوش مصنوعی: از آنجا برو که به دریای چین میرسی و پس از آن به سرزمین مکران وارد شو.
هوش مصنوعی: برو به سمت مرز هند و از آنجا به دریای سند عبور کن.
هوش مصنوعی: پادشاهان هر کشور باید مالیات و خراج خود را به طور کامل بپردازند و این مالیات را به صفوف سپاه در مرز خزر منتقل کنند.
هوش مصنوعی: از درگاه پهلوان صدای بلندی بلند شد که بانگ تبیره (سوت نی) به گوش رسید و زمین به لرزه درآمد.
هوش مصنوعی: سپاه از هر طرف جمع شدند و به سمت سیاوش که به مانند یک لشکر پیش آمده، حملهور شدند و در طلب جنگ بودند.
هوش مصنوعی: بسیاری از خواستهها، از جمله سکههای طلا و اسبها، به نزد سیاوش آماده شده بود.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی خواست با همه خداحافظی کند، به دستور او ماند و سپاهیان را راند.
هوش مصنوعی: یک هیونی (سفیر) از نزد افراسیاب به سوی سیاوش آمد، مانند آتش که در هنگام خواب انسان ظاهر میشود.
هوش مصنوعی: نامهای به محبت برای سیاوش نوشته شد که مانند حرکت دورانی آسمان (گردان سپهر) بود.
هوش مصنوعی: زمانی که تو رفتی، من نه کاملاً شاد بودهام و نه کاملاً نگران، بلکه در حالتی میان این دو قرار داشتم.
هوش مصنوعی: اما من درخور اندیشهٔ تو در توران به دنبال جایی برای تو بودم.
هوش مصنوعی: اگر در جایی که هستی خوشحال و شاداب است، همانطور که باید باشد، پس دل تو باید بیغم باشد.
هوش مصنوعی: به شادی زندگی کن و با نیکی باش، چون کسی که خوشحال است و نگرانی ندارد، بدیها را نمیبیند و از غمها دور است.
هوش مصنوعی: سیاوش به پادشاهی برمیگردد و باید سر بدخواهانی را که دارای نیت و نقشههای شوم هستند، به گردن گیرد و با آنها مقابله کند.
هوش مصنوعی: سیاوش سپاه را جمع کرد و به سمت آنجا رفت که سالار تفت (رئیس سپاه) دستور داده بود.
هوش مصنوعی: سیاوش صد شتر را از گنج و ثروت بار کرد و چهل شتر دیگر را نیز با دینار (سکه طلا) پر کرد.
هوش مصنوعی: هزار شتر خوشقسمت و سرخمو را بار کردند و بر آنها رنگ و عطر نهادند.
هوش مصنوعی: از هر دو سرزمین ایران و توران، گروهی از سواران جنگجو که به بهترینها انتخاب شده بودند، به راه افتادند و در میانشان ده هزار شمشیرزن حضور داشتند.
هوش مصنوعی: سیاوش، با خواستهها و آرزوهایش، در مقابل سپاه آماده و آراستهای قرار گرفت که به فرماندهی عماری و زیبارویان بوده است.
هوش مصنوعی: از یاقوت و گوهر گرانبها و باارزش، چه در زینتآلات مانند طوق و تاج و گوشواره دیده میشود.
هوش مصنوعی: سیاوش با خود چیزهای گرانبهایی مانند مشک، کافور، عود و عطر و همچنین پارچههای زیبا و تختهای ابریشمی را به همراه دارد.
هوش مصنوعی: از کشور مصر، چین و زبان فارسی، شتری که بارش سی بوده است، با او در حال حرکت بود.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی به این شهر بزرگ رسید، منطقهای به وسعت دو فرسنگ را با دستان خود معین کرد و برپا ساخت.
هوش مصنوعی: از ایوان و میدان و کاخ بزرگ، از باغها و گلزارهای باارزش و زیبا.
هوش مصنوعی: شهر را مانند بهشت آراسته و زینت کردند و در دشت هامون، گل، سنبل و لاله کاشتهاند.
هوش مصنوعی: در ایوان، تصاویری از چندین زیبایی و هنر به تصویر کشیده شده که مربوط به شاهان و جشنها و میدانهای نبرد است.
هوش مصنوعی: در ایوان، در کنار شاه کاووس و یارانش، توصیفهایی از زیباییها و نشانههای قدرت وجود دارد، مانند تاج و جواهرات و همچنین نشانههایی از جنگ و نبرد.
هوش مصنوعی: رستم، که یک قهرمان بزرگ است، بر روی تخت نشسته و در کنار او زال و گودرز و گروهی از بزرگان نیز حضور دارند.
هوش مصنوعی: از سوی دیگر، افراسیاب و سپاهیانش به همراه پیران و گرسیوز (دو سردار کینهتوز) آمادهٔ جنگ هستند.
هوش مصنوعی: در هر گوشهای از گنبد آسمان، سر سیاوش بهسوی بالا و به سمت افراسیاب بلند شده است.
هوش مصنوعی: سراینده، یعنی کسی که از هنر و موسیقی لذت میبرد، در مکانی نشسته است که رامشگران (موسیقیدانان) در آنجا هستند. او به ستارهگان (نجوم و آسمان) و مقام والای سران (پادشاهان و بزرگان) نگاه میکند و توجهش به آنها جلب شده است.
هوش مصنوعی: سیاوش دربارهٔ سفر و گردش نام تمام شهرها را که در آن سرزمین خوشحال و شاداب قرار دارند، مطرح کردند.
هوش مصنوعی: پیران، که از هند و چین آمده است، دربارهٔ آن شهر با تحسین و ستایش سخن گفت.
هوش مصنوعی: سیاوش به سرزمین توران وارد شد و به دلیل نجابت و مقامش، روزی که متولد شده بود را جشن گرفتند.
هوش مصنوعی: از ایوان و کاخ و باغ و پالیز (مزرعه) و رود و دشت، و کوه و درخت، همگی در اینجا اشاره به زیباییها و نعمتهای سرزمینهای مختلف دارند. بهطور کلی، این بیت توصیفاتی از جاذبههای طبیعی و مصنوعی سرزمین است.
هوش مصنوعی: سیاوش با عجله به سوی مکان مشهور شاه میرود تا ببیند در آنجا چه اقداماتی انجام شده است.
هوش مصنوعی: هر کسی که در امور و کارها با سیاوش همراه بود، نسبت به مرز توران شایسته و مناسب بود.
هوش مصنوعی: هزار هنرمند گرد آمده بودند تا با رفتن سیاوش، او را بدرقه کنند.
هوش مصنوعی: سیاوش به نزد آن محل نزدیک شد و سپاه او به استقبالش آماده شدند.
هوش مصنوعی: هنگامی که پیران به نزد سیاوش رسید، از دور او را دید و پیاده شد.
هوش مصنوعی: سیاوش از رنگ آب نیل (آبی تیره) پایین آمد و به شدت در آغوش کسی (یا چیزی) گرفتار شد.
هوش مصنوعی: سیاوش و پیران به آن شهر (شارستان) وارد شدند و از هر در ورودی به واسطهٔ هنر و قابلیتهای خود داستانهایی را روایت کردند.
هوش مصنوعی: سیاوش در تمام باغ، میدان و کاخ، هر طرف را تماشا میکند و بناهای بزرگ و چشمنوازی را میبیند.
هوش مصنوعی: پیران، سردار جنگی، از هر سمت به سیاوش هدایایی میآورد و بسیار او را ستایش میکند.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش گفت: اگر شرافت و بزرگی پادشاهی (کیان) را نداری، در این دنیا با دانش و آگاهی خود را معرفی کن.
هوش مصنوعی: تو به چه دلیل و از کجا اینگونه با این وضع به اینجا آمدی؟
هوش مصنوعی: سیاوش تا روز رستاخیز، این نشانه را در دل دلیران و بزرگزادهها حفظ خواهد کرد.
هوش مصنوعی: پسر به پسر نیز باید شاد باشد، همانطور که فرمانروا (جهاندار) و پیروز و با نژاد نیکو است.
هوش مصنوعی: وقتی یک قسمتی از شهر خوش و خرم را دید، به ایوان و باغ سیاوش رسید.
هوش مصنوعی: سیاوش به کاخ فرنگیس نگاه کرد و به قدری شاد و پیروزمند بود که در جستجوی تاج و دیهیم (نشان پادشاهی) بود.
هوش مصنوعی: دختر شاه، فرنگیس، از سیاوش استقبال کرد و از او سوالاتی کرد و به احترام او هدیههایی از جمله دینار (سکه طلا) به او داد.
هوش مصنوعی: زمانی که سیاوش بر تخت نشسته و آن محیط را مشاهده کرد، مانند این بود که در بهشت دختری زیبا و دلفریب را دیده باشد.
هوش مصنوعی: سیاوش نیز به ستایش خداوند پرداخت و او را نیایش کرد.
هوش مصنوعی: پس از آن، مشغول خوردن و نوشیدن شدند و سفره را گستردند و نوازندگان و میخواران هم به همراهشان بودند.
هوش مصنوعی: آنها یک هفته با شراب به سر میبردند، گاهی خوشحال و شاداب و گاهی در مستی بودند.
هوش مصنوعی: در هشتمین روز، هدیهای که مناسب و شایسته مقام و شأن است، بیاورید که همان هدیهای است از طرف شهر (شارستان).
هوش مصنوعی: از یاقوت و جواهرات گرانبها و ارزنده، و همچنین از سکههای طلا و تاجی که از جواهرات ساخته شده، هدیههایی تهیه شده است.
هوش مصنوعی: سیاوش بر روی زین پلنگی از پارچهٔ نرم و لطیف نشسته است و بر اسبهای زرین و زیبا سوار است که نشانگر قدرت و بزرگی اوست.
هوش مصنوعی: افراسیاب فرنگیس را با تاج و گوشوارهای زیبا تزیین کرده که به شکل یاره (یعنی گردنبند) و طوق (یعنی حلقهای از گوهر) است.
هوش مصنوعی: سیاوش به سمت ختن (منطقهای در چین قدیم) رفت و در آنجا در میان جمعی شاداب دربارهٔ کارهایش صحبت کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی به ایوان خود رسید، با شادی وارد شد و بلافاصله وارد اتاق خوابش (شبستان) شد.
هوش مصنوعی: به گلشهر (نام مکانی در بهشت) گفت که آنجا چه سرسبز و خوشبویی است، اما هیچگاه نداشته و نمیداند که نگهبان بهشت، رضوان، چه گلهایی در آنجا کاشته است.
هوش مصنوعی: سیاوش مانند خورشید در روز روشن، در گاه ویژهای با زیبایی و هوش و فرّ (جلال و جمال) برجسته و درخشان نشسته است.
هوش مصنوعی: در حالی که لحظاتی را به شادی میگذرانیم، به سمت شهر سیاوش برو و آنجا را مشاهده کن.
هوش مصنوعی: خداوند، یعنی سیاوش، از آن شهر (سیاوشگرد) بهتر است و گویی مانند خورشید در سرزمین خاور درخشان و تابان است.
هوش مصنوعی: سیاوش از آن مکان خوشبو و زیبا به سوی افراسیاب میرفت و در این مسیر با کشتی بر روی آب حرکت میکرد.
هوش مصنوعی: سیاوش آمد و پرسید که آن باج (مالیات یا عوارض) کشور را که قبلاً آورده بود، کجا گذاشته است.
هوش مصنوعی: او همه خبرهای مربوط به کشور را از نقاط مختلف به حضور سیاوش آورد و به او اطلاع داد.
هوش مصنوعی: به خاطر عدالت و انصاف پادشاه، سرزمین از دریای چین تا دریای روم آباد و رونق یافت.
هوش مصنوعی: از آنجا (دولت و سرزمین) به کار سیاوش توجه کردند و همه را به یاد آوردند که آنچه را دیده بودند، ذکر کردند.
هوش مصنوعی: شاه از کار سیاوش پرسید و دربارهٔ شهر و کشور و محل اقامت او تحقیق کرد.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید که خوشبختی و شادی مانند بهشت است و فقط کسی میتواند آن را تجربه کند که از روزگاران خوب و خوش بهرهای داشته باشد.
هوش مصنوعی: خبر را برای سیاوش آوردند که چگونه آن سرزمین و دیار آراسته و زیبا است، مانند یک تصویر زیبا.
هوش مصنوعی: در این بیت اشاره شده که مردم آن شهر به خوبی نمیدانند که از آنجا چه خبر است و نه خورشید (راهنما) و نه کسی دیگر از آن مهتر (مهمترین شخصیت یا مقام) سرافراز (بزرگ) میتواند خبر به آنها بدهد. در واقع، آنها در نادانی و بیخبری به سر میبرند.
هوش مصنوعی: شهرزیبایی را دیدم که در این سرزمین، هیچکس دیگری مانند آن را در توران و چین نمیتواند دید.
هوش مصنوعی: در باغ و کاخ و جوی آبی که به چشم میخورد، آنچنان همسویی و زیبایی وجود دارد که گویی خرد و عقل در آن با روح و احساسات به هم آمیختهاند.
هوش مصنوعی: وقتی دورتر کاخ فرنگیس را مشاهده کردم، مانند گنجی درخشان به نظر میرسید که در میانه میدان وجود دارد.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و آداب و رسوم، تو داماد من هستی و با خوبیهایت، دل مرا شاد کردی.
هوش مصنوعی: باید از زندگی و دنیا، به خاطر بیوفاییها و ناامیدیها، گله و شکایت کرد، زیرا اگر از دنیا انتظار نیکویی نداشته باشی، نباید توقعی از آن داشته باشی.
هوش مصنوعی: اگر چنین باشد که پیام آور از عالم نیک و برتر، یعنی مینو، خبر دهد، دیگر از ویژگیهایی مانند مقام، قدرت و هوش خبری نخواهد بود.
هوش مصنوعی: دو کشور از جنگ و آشفتگی رهایی یافتند و آرام شدند، چون مرد بزرگ و هوشمند (سیاوش) به هوش و هوشیاری آمد.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که دل و اندیشهٔ هوشمندان و تدبیرکنندگان در اینجا برای همیشه باقی خواهد ماند. اشاره به این دارد که یاد و نام شخصیتهای بزرگ و فکری که در گذشته بودهاند، همواره در ذهنها و دلها ماندگار خواهد بود.
هوش مصنوعی: شاه بزرگ از سخنان پیران خوشحال شد، زیرا دختری برجسته و ارزشمند به منزل او آمد.
هوش مصنوعی: سیاوش به گرسیوز، یکی از شخصیتها، این داستان را توضیح داد و یادآور شد که پیران، شخصیت دیگری، چه سخنانی گفته بود.
هوش مصنوعی: پیران به گرسیوز به آرامی گفت که همه رازها و اسرار را که قبلاً پنهان کرده بود، حالا آشکار کرده است.
هوش مصنوعی: به او گفتند برو تا سیاوشگرد را ببینی و ببین چه محلی دارد و در کجا قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: سیاوش در سرزمین توران، دل به زندگی و جای جدیدی بسته و دیگر هیچ خاطرهای از ایران در ذهنش باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: سیاوش از پدرش، کیکاووس، خداحافظی کرد و به بزرگانی چون گودرز، بهرام، و کاووس اشاره میکند که با احترام و افتخار از مقام و نشانههای سلطنتی خود وداع کردند.
هوش مصنوعی: سیاوش در سرزمینهای خوش آب و هوا، به جایگاهی زندگی میکند و برای خود خانه و شهری میسازد.
هوش مصنوعی: فرنگیس (همسر سیاوش) را در کاخهای بلند و باشکوهی ساکن کردهاند که دارای مقام و اعتبار زیادی است.
هوش مصنوعی: اگر ببینی که خوبان زیادی در برابر تو هستند، با دیدهٔ بزرگ به آنان نگاه کن و به چهرهٔ زیبا و خوششان توجه کن.
هوش مصنوعی: اگر در میهمانی و جشن و سرود باشد (نخچیر به معنی شکار و می به معنی نوشیدنی است) و دشت و کوه را نیز در نظر بگیر، شما گروهی از مردم ایران را خواهید دید که به شما نزدیک میشوند.
هوش مصنوعی: زمانی که یاد من بر تو بیفتد، باید با شادی بنشینی و لذت ببری.
هوش مصنوعی: او (سیاوش) هدیههای فراوانی که شامل دینار، اسب و کمربند زرین است را آماده کرده است.
هوش مصنوعی: سیاوش به افراسیاب میگوید که همه آن چیزهای قیمتی و ارزشمند، مثل گوهر، تخت، دیبای چین (پارچهای بسیار باارزش)، و همچنین یاره (سپر)، گرز (چوبی سنگین برای جنگ)، تیغ و نگین (سنگ قیمتی)، جزء هدایای او هستند.
هوش مصنوعی: از چیزهای زیبا و خوشبو و رنگارنگ، تماشا کن که از گنجینهات چه چیزهایی به دست میآید.
هوش مصنوعی: هدیهای به فرنگیس بده و او را با زبانی سرشار از ستایش و تمجید مورد استقبال قرار بده.
هوش مصنوعی: اگر آب و هوای خوبی دارد، مهمان من باش و در این شهر خوش آب و رنگ به مدت دو هفته بمان.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۱ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.